درباره عملیات مرصاد جماران با یکی از راویان نزدیک ماجرا به گفت و گو نشسته است. آنچه در ادامه می خوانید گفت و گوی ما با محمد حسین حیدری عکاس دفاع مقدس است.

اخبار مرتبط

31 سال از آن روزها می گذرد؛

ناگفته‌های حجت‌الاسلام مسیح مهاجری از آیت‌الله هاشمی رفسنجانی؛

مروری کوتاه بر عملیات مرصاد؛

پایگاه خبری جماران: ناگهان بلافاصله بعد از پذیرش قطعنامه 598  از سوی ایران، غرب کشور شامل هجوم دیگری شد. اما این بار رژیم بعث عراق از ایرانی هایی در جنگ استفاده کرد که چندین سال پیش به او پناه برده بودند. سازمان مجاهدین خلق که روزگاری با هدایت مجید شریف واقفی و محمد حنیف نژاد برای سرنگونی رژیم شاهنشاهی می جنگید هدایتش به دست مسعود رجوی افتاده بود که در جنگ بین هموطنان و دشمن خارجی دومی را برگزید. نیروهای این سازمان که پیش تر با سلاح سبک و بمب دست ساز دست شخصیت های انقلابی را ترور می کرد حالا آنقدر اعتماد به نفس پیدا کرده بود که فکر می کرد با چند تانک و حمایت صدام حسین می تواند تهران را فتح کند. گویا مسعود رجوی همواره در حساب و کتاب ضعف داشته است؛ چه حساب و کتاب عددی باشد و چه حساب و کتاب سیاسی.

درباره عملیات مرصاد جماران با یکی از راویان نزدیک ماجرا به گفت و گو نشسته است.

محمدحسین حیدری در سال 1341 در روستای «لوشاب» از توابع استان اصفهان به دنیا آمد. حیدری عکاسی را از سال 58 در حوزه فرهنگ و هنر اسلامی که بعداً نامش به حوزه هنری تغییر یافت، آغاز کرد. وی از سال 62 در معاونت تبلیغات و انتشارات مشغول به کار شد، سپس مدتی به فعالیت در مطبوعات مشغول بود. بعد از آن هم وارد انجمن عکاسان دفاع مقدس شد و اکنون قائم مقام انجمن عکاسان انقلاب و دفاع مقدس است. حیدری از جمله عکاسانی است که سابقه عکاسی در دفاع مقدس را دارد. برخی از عکس های او را در میان این گفت و گو مشاهده می کنید. آنچه در ادامه می خوانید گفت و گوی ما با این عکاس دفاع مقدس است:

محمد حسین حیدری

آقای حیدری چگونه پایتان به عکاسی در عملیات مرصاد باز شد؟

ورود بنده به عکاسی دفاع مقدس داستانی طولانی دارد. اما در خصوص عملیات مرصاد، ایران بعد از فراز و نشیب های زیادی که در جنگ تحمیلی دید قطعنامه 598 را پذیرفت. من زمانی که ایران قطعنامه را پذیرفت در منطقه غرب بودم. مدتی بود که محل اصلی ماموریتم مرکز فرهنگی غرب کشور در کرمانشاه بود.

 

از کجا مامور بودید؟

از معاونت تبلیغات و انتشارات. اتفاقا روزی که قطعنامه پذیرفته شد من در منطقه گیلان غرب بودم. آن روز حال و هوای خاص خودش را داشت. بچه ها واقعا انتظارش را نداشتند. زمانی که ساعت دو خبر رادیو اعلام کرد که حضرت امام(س) قطعنامه را پذیرفته اند شرایط خاصی پیش آمد. بچه ها عمدتا گریه می کردند. به خاطر اینکه اذان تهران تا اذان کرمانشاه نیم ساعت اختلاف دارد ادامه نماز عصر با اعلام این خبر همزمان شد. فضایی در آن محیط به وجود آمد. ما در آن منطقه بودیم. به کرمانشاه برگشتیم و روز سوم مرداد قرار شد دوباره به منطقه گیلان غرب برگردیم. غروب سوم مرداد بعد از اذان مغرب به اسلام آباد غرب رسیدیم. هواپیماهای عراق با وجود آنکه ایران قطعنامه را پذیرفته بود اسلام آباد غرب را بمباران کردند. ما به سمت گیلان غرب حرکت می کردیم. نور هم از دست رفته بود و امکانات امروز عکاسی هم نبود. آن زمان فیلم هایی با حساسیت پایین بود و نمی شد در شب عکاسی کرد. به این ترتیب ما از اینکه محل بمباران عراقی ها را عکاسی کنیم منصرف شدیم. به سمت گیلان غرب رفتیم. از روز قبل علی رغم اینکه ایران قطعنامه را پذیرفته بود نیروهای بعثی از چند جبهه حمله کرده بودند. هدفشان این بود که بتوانند تعداد بیشتری اسیر بگیرند و مقداری زمین تصرف کنند که در زمان مراودات صلح امتیازهایی داشته باشند. یکی از مناطقی که به آن حمله کرده بودند گیلان غرب بود.

 

شب که رسیدیم دیدیم منطقه اصلا نظمی ندارد که ما بدانیم بچه ها کجا هستند. صبح زود برگشتیم که به سمت مرز خسروی برویم و ببینیم آنجا چه خبر است. شرایط آنجا به گونه ای بود که اصلا مشخص نبود که نیروهای دشمن کجا هستند. عملا نمی شد عکاسی کرد. صبح که آمدیم به سمت اسلام آباد و از آنجا به سمت خسروی برویم متوجه شدیم که شهر در اشغال است. بمبارانی که نیروهای عراق کرده بودند با هدف فراهم کردن زمینه التهاب شهر بود تا وقتی که عراقی ها وارد می شوند کسی جلوی آنها مقاومت نداشته باشد. ما در ابتدای شیروان و چرداول مستقر شدیم. امکان این هم نبود که وارد شهر شویم یا به سمت کرمانشاه یا خسروی برویم.

ما تا ساعت 2 بعد از  ظهر آنجا ماندیم. از جبهه ها و مسیرهای دیگری که بچه ها مقداری عقب نشینی کرده بودند به آنجا آمدند. به صورت خودجوش به اندازه دو گردان آدم جمع شد. یک سازماندهی اولیه صورت گرفت و به سمت شهر حمله کردند. بچه ها یک توپ 106 و یک اورلیکن ضدهوایی داشتند. از ایلام که می خواهیم به سمت اسلام آباد برویم تپه ای مشرف به شهر وجود دارد. بچه ها آنجا تجمع کردند و با 106 و اورلیکن به کوبیدن جاهایی که منافقین بودند شروع کردند. بچه ها از همین جبهه وارد شدند. عکس زیر همان عکس توپ 106 است.

 

عملیات مرصاد به روایت تصویر

سازماندهی هم که نبود؟

نه. اصلا گردان مشخص و گروهان مشخصی نبود. یک سری بچه هایی که از مرخصی می آمدند و اصلا نمی دانستند که شهر در اشغال است با تعدادی از بچه ها که  عقب نشینی کرده بودند در این نقطه به هم پیوستند. یکی از اتفاقات این بود که نیروهای منافقین بعد از اشغال شهر برای خود شهرداری درست کردند و از شهر عبور کردند. البته نیروهای اصلی آنها در چهار زبر گیر کرده بودند. اینها نیروهایی بودند که امنیت شهر را دست خودشان گرفته بودند. همانطوری که می بینید اینجا یک تعداد کشته دادند. این عکسی که می بینید اسیری است که بچه های ما از منافقین گرفته اند.

 

عملیات مرصاد به روایت تصویر

به این ترتیب شهر را از اشغال منافقین در آوردیم. اما منافقین که می خواستند از مسیر کرمانشاه به تهران بیایند وقتی در چهار زبر گیر کردند شروع به عقب نشینی کردند. پشت سر آنها بسته شده بود. اسلام آباد نیز هدف آنها نبود بلکه مسیرشان بود. به این ترتیب دوباره از آن سمت آمدند، وارد شهر شدند و یک سری درگیری های جدید ایجاد شد.  دیدیم نیروهای منافقین دارند عقب نشینی می کنند و داخل شهر می آیند. ما صبح ابتدای شیروان و چرداول ماندیم. آنها ساعت 2 به شهر حمله کردند و آنجا را تا حدود 7 شب گرفتند.

 

هنوز هم آنجا بودیم و نمی دانستیم که اینها موقع عقب نشینی دوباره می آیند و شهر را می گیرند. آن شب دوباه شهر را گرفتند. ما چون می خواستیم برویم که به ورودی آنها در تنگه چهار زبر برسیم از مسیر شیروان و چرداول به سمت ایلام، از آنجا به پل دختر، سپس به همدان، بعد به کرمانشاه و به تنگه چهارزبر رفتیم. فاصله بین اسلام آباد تا کرمانشاه حدود 54 کیلومتر است. ما این مسیر را رفتیم دور زدیم و از سمت همدان و از آن سمت به تنگه چهارزبر آمدیم. چیزی حدود 800 کیلومتر می شد. این عکس ها متعلق به تنگه چهارزبر است.

 

محمد حسین حیدری

 

این عکس کشته های آنهاست که در چهارزبر بود. یکی از خطاهای استراتژیک منافقین این بود که جبهه ای را به عرض جاده یعنی حدود 20 متر باز کرده بودند. جبهه آنها در همین عرض بود. نوع ادواتی که داشتند نشان می دهد که پیش بینی این را نکرده بودند که جبهه در خارج از آسفالت گسترش پیدا کند. همین هم باعث شکست آنها شد. وقتی بچه های قائم و 32 انصار در چهار زبر جلوی منافقین را در تنگه می گیرند،‌ آنها عملا نتوانستند وارد بیابان شوند و آنجا بجنگند. زمین گیر شدند. وقتی هم که بچه های هوانیروز آمدند منافقین را در همان جاده بمباران کردند دیگر هیچ امکان جنگیدن نداشتند.

 

این عکس بعد از شکست عملیات است؟

بله بعد از عملیات است.

عملیات مرصاد به روایت تصویر

 

بچه ها این ادوات را از منافقین به غنیمت گرفتند. اما در خود تنگه چهار زبر از همین نوع نفربرهایی داشتند که چرخ های آن مثل آنچه در عکس می بینیم بود. معمولا نفربرهایی که قرار است در خاج از آسفالت برود زنجیر دارد. اما همانطور که در عکس می بینید زنجیر نیست و این نفربرها فقط برای آسفالت طراحی شده بود. وقتی جلوی منافقین را در تنگه چهار زبر بستند هلیکوپترها و هواپیماها خیلی راحت آمدند جاده را بمباران کردند و منافقین آنجا زمین گیر شدند. تعدادی از آنها به شرق اسلام آباد برگشتند که فقط بتوانند مسیر عبور خود را باز کنند. شهر را دوباره اشغال کردند و از آن مسیر عبور کردند. اما قسمت عمده نیروهای منافقین در چهارزبر و قبل از آن در اسلام آباد از بین رفته بودند. فقط تعداد محدودی از آنها توانستند دوباره از مرز عبور کنند و به داخل عراق برگردند. ما آن مسیر 800 کیلومتری را شبانه  طی کردیم تا دوباره به چهار زبر برگردیم. خانواه من آن موقع در کرمانشاه بودند. وقتی منافقین آمده بودند مردم کرمانشاه به خاطر جنایت های آنها در اسلام آباد مثل سربریدن خیلی از مجروحان در بیمارستان و تیرباران پزشک ها در دلشان رعب ایجاد شده بود. به این ترتیب وقتی مردم کرمانشاه متوجه شدند منافقین می آیند به سمت همدان رفتند و ترافیک بسیار شدیدی آنجا اتفاق افتاد.

این را هم اضافه کنم که منافقین قبلا به صورت محرمانه فراخوان داده بودند. خیلی از نیروهای آنها به کرمانشاه آمده و آنجا منتظرشان بودند. وقتی در چهار زبر جلوی منافقین گرفته شد تعدادی از نیروهایشان که به کرمانشاه رفته بودند توسط بچه های اطلاعات دستگیر شدند. مشخص بود که این نیروها بومی نیستند و تازه به شهر آمده اند که به منافقین ملحق شوند. عمدتا نیروهایی که از عراق به سمت ایران آمده بودند، از نیروهایی بودند که از اروپا و آمریکا با فراخوان آمده بودند. خیلی از آنها آمادگی جنگیدن نظامی را نداشتند.

 

 آیا شما با آنها برخوردی هم داشتید؟

ما وقتی به چهار زبر و به سمت اسلام آباد آمدیم، منافقین که توسط هواپیماها و هلی کوپترها بمباران شده بودند، زیر پل هایی که در مسیر جاده قرار دارد مخفی شدند. خیلی از جاده دور نشده بودند.  البته بعدا شناسایی شدند. بعد بچه های ما یک دوربین VHS  را به دست آوردند. بعدا آن را آوردیم و نوارش را پیاده کردیم. در این فیلم منافقین از داخل سوله خود در عراق مشغول آماده کردن ماشین های خود هستند. دقیقا مثل یک لشگرکشی یا رفتن به یک مانور بود. در مسیری که از عراق می آمدند فیلبردار روی یک سری بلندی رفته بود که بتواند از ستون نفربرها فیلمبرداری کند. این فیلم را به صورت یک فیلم تبلیغاتی گرفته بودند.

بعد دوربین در زیر پلی که منافقین آنجا گیر کرده بودند، روشن بوده است. آنجا دارند با خودشان صحبت می کنند. چون نقطه فوکوس دوربین روی پای یک نفر دیگر است یک قسمت از صورت یک نفر دیگر را به صورت محو (فلو) گرفته است. حواس هیچ کدام از آنها نیست که دوربین روشن است. فیلم تصویر ندارد اما صدای آن ضبط می شود. آنها دارند به هم می گویند مریم و مسعود(رجوی) دارند حالش را می برند اما ما را اینجا فرستاده اند. من از بلژیک آمده ام. اصلا چه می دانستم جنگ چیست. به ما گفتند ماشین سوار می شوید یک راست می روید تهران. اصلا قرار نبود کسی جلوی ما بایستد. گفتند ما همه پیش بینی ها را کرده ایم. از این جور مطالب زیاد بین آنها رد و بدل شد.

خاطره دیگری هم از اینگونه مواجه ها دارید؟

بله، در بچه های هوانیروز دوست خلبانی به نام آقای میلان داشتم. منافقین هلی کوپتر او را زده بودند. اما ایشان قبل از اینکه هلی کوپتر منفجر شود پیاده شده و به بالای یکی از درخت های بلوط رفته بود. ایشان تعریف می کرد که منافقین دنبال خلبان می گشتند. بعد از مدتی که دیگر چیزی پیدا نکردند زیر همان درخت بلوطی آمدند که من بالای آن بودم. می گفت دقیقا همین داستان ها را برای هم تعریف می کردند که اصلا قرار نبود چنین اتفاقی بیفتد و ما زمین گیر شویم.

 

 یعنی حتی بدون تمرین وارد عملیات نظامی شده بودند.

اصلا این آمادگی را نداشتند که اگر جلوی آنها مانعی ایجاد شد با آن چگونه برخورد کنند. خیلی آسوده آمده بودند. امکاناتی که با خودشان آورده بودند مثل این بود که بروند پیک نیک. البته بعدا در تحلیل هایشان این صحبت پیش آمده بود که اصلا فکر این را نمی کردند که ایران به این سرعت قطعنامه را قبول کند. پیش بینی آنها این بود که این اتفاق سه چهار ماه آینده رقم بخورد. اما وقتی دیدند که ایران قطعنامه را سریع قبول کرد خیلی سریع آمدند. شاید برنامه ریزی چندانی نداشتند. البته این حرف شان بود. چون بچه های اطلاعات بعدا متوجه شدند که منافقین همه کدهای بی سیم ها را از لب مرز تا تهران شناسایی و اسامی مسئولین پاسگاه ها و اسم رمز بین آنها را شناسایی کرده بودند. یعنی خیلی هم بی برنامه نبودند. اما سرعت عمل به اینجا کشیده شده بود. اصلا هم پیش بینی نکردند که اگر قرار شد ما از این جاده اصلی خارج شویم چه اتفاقی برایمان می افتد. پیش بینی شان دقیقا همین مسیر بود. این انتظار را هم داشتند که در هر شهری که می رسند تعدادی آدم به آنها اضافه شود، یک لشگر پر و پیمان شوند که بتوانند در مسیر، پادگان ها را خلع سلاح کنند، به نیروهایشان که به آنها اضافه می شوند سلاح و مهمات بدهند و تا تهران بیایند و تهران را تسخیر کنند.

 

وقتی که نیروهای ایرانی از آنها اسیر می گرفتند شما برخوردی با آنها داشتید؟

اسیرها را می دیدیم؛ اما چون قرار بود آنها را ببرند و تخلیه اطلاعات کنند، گفت و گوی زیادی با آنها نداشتیم. نواری که به دست ما افتاد بود و روایت آقای میلان از ماجرا بود که مستقیم شنیده بودم. بعد هم چیزهایی دیدم. دو روایت هست. بچه های قائم یا بچه های تیپ 32 انصار قطعا جلوی اینها را گرفته اند و هر دو به یک اندازه می گویند که ما جلوی آنها را گرفته ایم. هر کدام از اینها که بوده باشد، بالأخره بیشتر از استعداد یک تیپ جلوی آنها نایستاده بودند.

ولی در فیلم هایی که از عراق آمد و فیلم هایی که از تلویزیون پخش می شد، رجوی داشت برای نیروهایی که برگشته بودند تشریح می کرد که چطور شد شکست خوردند. مثلا می گفت که شما فکر نکنید با یک گروه اندک مواجه بودید. در صورتی که در فیلم هایی که قبلا پخش می شد جوری وانمود می کردند که سیستم نظامی ایران کاملا از هم پاشیده و به همین دلیل قطعنامه را پذیرفته است. هیچ استعداد نیرویی نیست که جلوی شما بایستد و شما با خیال راحت بروید. با این حال در جلسه توجیهی می گفت که لشکر 27 به استعداد مثلا 50 هزار نفر و تیپ یک تا سه لشکر 27 هر کدام به استعداد 15 هزار نفر جلوی شما ایستاده اند. یعنی 95 هزار نفر بوده اند. هر لشکر از سه تیپ تشکیل می شود. او یک بار خود لشکر و یک بار هم تیپ ها را حساب می کرد. در آخر طوری حساب می کرد که انگار حدود دو میلیون نفر آمده اند جلوی این پنج هزار نفر را بگیرد.!

اسلام آباد اولین شهری بود که مردم ساکن بودند. شهرهای قبل از اسلام آباد ساکن زیادی نداشت. اما مردم اسلام آباد مجبور شده بودند به کوه های اطراف بروند، منافقین یک سری از خانه ها را آتش زده بودند، به بیمارستان ها آسیب رسانده و تعدادی از مجروحین را سر بریده بودند. یعنی فضای خیلی بدی را در اسلام آباد ایجاد کرده بودند. اما بحمدالله بر اساس استراتژی اشتباهی که داشتند، خیلی سریع بحث آنها در تنگه چهار زبر بسته شد. بعد از آن ما به شهر اسلام آباد آمدیم که آنها عقب نشینی کرده بودند و مردم به خانه های خود بر می گشتند. این ماجرا مربوط به سوم تا ششم مرداد است.

 

تصویر دیگری هم هست که از روی آنها برای ما روایت کنید؟

عکس های دیگری هم در آرشیو داریم.

 

آقای رازینی نقل کرده اند که برای بالا بردن روحیه مردم و نظامیان، بالای یک ساختمان نیمه کاره سه نفر اعدام شدند و به اراده خداوند بعد از چند ساعت شهر پر از جمعیت شد. خاطره ای از آن به یاد دارید؟

من عکس های آن صحنه را هم دارم. اما در کتاب نیامده است. دقیقا همین اتفاق افتاد. چون اینها کسانی بودند که تعدادی آدم را به شهادت رسانده و جنایت کرده بودند و توسط بچه های ما شناسایی شده بودند.

از آخر شب سوم مرداد تا سه روز همه این اتفاق ها افتاد. شهر را یک بار اشغال کردند. چهارم مرداد بچه های ما شهر را پس گرفتند.  وقتی عقب نشینی کردند، به طور آگاهانه جنگ را از شهر به بیرون کشیدند؛ که شهر خیلی خراب نشود. وقتی وارد شهر شدند، جلوی آنها را بستند و تعداد زیادی از آنها کشته و اسیر شدند. روز هفتم مرداد هم به مردمی که در بیابان ها بودند اطلاع رسانی شد و برگشتند. پیش بینی آنها اصلا این نبود. پیش بینی آنها این بود که به سرعت تا تهران می آیند.

 

این در حالی هست که مسعود رجوی با اعتماد به نفس به آنها گفته بود پشت سرتان را نگاه نکنید.

برنامه هایی برای خودشان داشتند. چون قرار بود تهران را اشغال و حکومت را عوض کنند. البته یکی از شانس های نظام این بود که آنها از چهار زبر جلوتر نرفتند. چون اگر از تنگه می گذشتند، ممکن بود با پخش شدن آنها در منطقه اتفاقات دیگری رقم بخورد و کار کمی سخت تر می شد. آنقدر برنامه ریزی نداشتند که بتوانند آسیب جدی بزنند. اما اگر وارد کرمانشاه می شدند، کار کمی سخت تر می شد. چون شهر وسیع تر بود، تقریبا بی دفاع بود و مردم بیشتری حضور داشتند، ممکن بود آسیب بیشتری بزنند.

بر اساس چیزهایی که گفته می شود، بچه های تیپ انصار هم تازه به آنجا رفته بودند و اردو زده بودند. یعنی اصلا برنامه پیش بینی شده ای نبوده که بخواهند آنجا مستقر باشند. به صورت اتفاقی و به گونه ای بوده که اول با یک دوشکا جلوی آنها را می گیرند و بعد لودر جاده را می بندد و زمین گیر می شوند و صبح هلی کوپترها و هواپیماها می آیند و آنها را می زنند.

دیگر به صورت تک تک مقاومت هایی را انجام می دادند. ولی ما آنها را دور زدیم و توانستیم از آنها عکس داشته باشیم.

 

کدام عکس ها بیشتر به دل خود شما می نشیند؟ البته جنگ عکس دلنشین ندارد.

بله جنگ عکس دلنشین ندارد. شاید هم قصه پشت عکس ها خیلی نمایان نباشد. اما هر کدام از عکس هایی که من دارم یک داستان دارد. من خیلی پر کار نبودم. اما من شرایطی داشتم که سعی می کردم بیشتر خط مقدم باشم. یعنی خیلی پشت جبهه کار نکرده ام. مضاف بر اینکه در واقع با آدم هایی که از آنها عکاسی کردم زندگی کردم و تا حدودی با قصه های آنها آشنا هستم.

البته ایراد عمده ای که بچه های عکاس از ابتدا داشته اند و من هم جزو آنها بوده ام، این است که متأسفانه ما آن موقع دست به قلم نبودیم که این ماجراها را بنویسیم. یعنی مثلا وقتی رزمنده را می بینی و با او آشنایی پیدا می کنی، اسم و شهرش را بنویسی. متأسفانه اینها را نداشتیم.

 

عکسی از عملیات مرصاد دارید که داستانی داشته باشد؟

در عملیات مرصاد لباس های منافقین دقیقا شبیه لباس های بچه های خودمان بود. تنها تفاوتشان این بود که خودشان برای شناسایی آستین سفید زده بودند. چیزی شبیه آستین هایی که نانواها استفاده می کنند را روی دستشان می کشیدند که برای خودشان معلوم باشد. البته خیلی زود لو رفت و بچه های اطلاعات به تیراندازان گفته بودند کسانی که این آستین ها را دارند منافقین هستند.

 

عملیات مرصاد به روایت تصویر

در جنگ با بعثی ها آدم خیلی آزرده نمی شد. اما در عملیات مرصاد چیزی که من را اذیت می کرد، علی رغم جنایاتی که در بیمارستان دیده بودم و حالم بد شده بود که چرا اینها آنقدر شقی و سنگدل هستند، می دیدم اینها هموطن ما هستند. چقدر آدم می تواند ساده لوح باشد که اولا به خط دشمنی مثل صدام برود و برای او کار کند و بعد هم وقتی وارد کشور می شود چنین شقاوت هایی را از خودش نشان دهد. کمی اذیتم می کرد که هموطن ما گول خورده است. چاره ای هم نداشتیم و باید به عنوان دشمن به او نگاه می کردیم و با او می جنگیدیم.

 

از خرابکاری های منافقین هم تصویری دارید؟

بله؛ ولی اصلا فضای خوبی ندارد. اتفاقاتی که آنجا افتاده ثبت شده است. حتی در مسیری که به سمت کرمانشاه رفته بودند، همه خرمن های مردم روستایی را آتش زده بودند. چون عمدتا خرمن ها را برای کوبیدن کنار جاده می آوردند. در مسیر هرچه دیده بودند را آتش زده بودند. یک وقت شما با یک نظامی دشمن هستید و به او می رسید و اتفاقی را رقم می زنید.

در اسلام آباد بعضی از مردم مجبور شده بودند له آنها شعار هم بدهند. برای اینکه کاری نداشته باشند. کشاورز بیچاره یک سال زحمت کشیده است. خرمن ها را آتش زده بودند. در مسیر تا چهار زبر هر کاری از دستشان بر می آمد انجام داده بودند. شکر خدا در چهار زبر زمین گیر می شوند و بر می گردند. متأسفانه بسیاری از اسلایدهای من از آن روز آسیب دیده است.

heidary__(15)-588x0

با چه دوربینی عکاسی می کردید؟

من دوربین کانن F1 داشتم. لنز هم عمدتا نرمال واید استفاده می کردم و خیلی کم از تله استفاده می کردم.

 

آنجا مشکلی برای فیلم دوربین عکاسی نداشتید؟

مشکل فراوان داشتیم. در بیشتر جنگ از فیلم های سینمایی که آنها را قیچی می کردیم به جای فیلم عکاسی استفاده می کردیم.

 

چطور عکس ها را می فرستادید؟ خودتان می آمدید؟

بچه هایی که کار خبری می کردند، عمدتا می فرستادند که با خبر برود. من خیلی در این زمینه مشکل نداشتم. چند عملیات در جنوب برای خبرگزاری پارس(ایرنا) عکاسی کردم؛ که فیلم ها را می دادم و می آوردند. البته کارمند آنجا نبودم. ما برای اینکه بتوانیم در منطقه حضور پیدا کنیم باید از ستاد تبلیغات جنگ مجوز می گرفتیم. آنجا هم آقای صمدیان مسئول عکاسی بود. ایشان یک قانون نانوشته را اعمال می کرد که هر کسی می خواهد برود باید یک دوربین هم ببرد و برای آنها عکاسی کند.

 

یعنی شما دو دوربین داشتید؟

بله؛ با یک دوربین هم برای آنها عکاسی می کردیم. جالب است که هیچ پولی نمی دادند و من حتی برای کتاب خودم که اخیرا منتشر شده است چند عکسی که می خواستم را دانه ای 150 هزار تومان از آنها خریدم.

انتهای پیام

اخبار مرتبط

31 سال از آن روزها می گذرد؛

ناگفته‌های حجت‌الاسلام مسیح مهاجری از آیت‌الله هاشمی رفسنجانی؛

مروری کوتاه بر عملیات مرصاد؛

آب و هوا

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.