jamee

چند روزی همقدم با شهید ماهانی-3

موقع نماز که می شد علی خود را طوری به دیوار سنگر می چسباند که حتی یک نفر هم نمی توانست در پشتش قرار بگیرد.

جی پلاس ـ منصوره جاسبی: حوالی سال های 59 بود و سوسنگرد و صف نماز جماعتی که علی(1) هم در آن شرکت داشت، آرام گوشه ای نشسته بود و مشغول تعقیبات نمازش بود.

‌ به انتظارش نشستم تا راز و نیازش به پایان برسد و سر صحبت را باز کردم و متوجه شدم که بیست روزی است که به این منطقه آمده است و بی آنکه بخواهد دنبال آشنایی بگردد تا خود را از تنهایی و غربت در بیاورد، به کاری که بر عهده اش گذاشته شده بود مشغول بود. انگار که آنجا خانه خودش بود و هیچ غریبگی نداشت. اصلا علی دنبال این نبود که کسی بفهمد او چه کاره است و چه می کند و وقتی من از او پرسیدم که چه کار می کند، در کمال صداقت گفت: دژبانی. و من که از این موضوع تعجب کرده بودم، پرسیدم: دژبانی و باز هم همان جواب را شنیدم.

نمی توانستم باور کنم او با آن سابقه ای که در مبارزات و تقوا داشت به دژبانی مشغول باشد اما از کلامش این را متوجه شدم که او قصدش خدمت است و برایش فرقی نمی کند که کجا مشغول به کار باشد. انگار علی می خواست با زبان بی زبانی به من آموزش دهد که اندازه خودم را نگه دارم.

مدتی از بودن در کنار علی گذشته بود و هر روز بیش از پیش به خصوصیات معنوی او پی می بردم. رفتار علی چنان بود که همه را شیفته خود کرده بود و بچه ها دلشان می خواست که نماز جماعتشان را به او اقتدا کنند و از بچه ها اصرار بود و از علی انکار.

وقتی بچه ها می گفتند خب علی آقا شما که همه شرایط پیش نمازی را دارید چرا نمی گذارید ما به شما اقتدا کنیم پاسخ می داد که من حقیر خودم مشکل دارم حالا شما فرض کنید قرائتم درست باشد بقیه کارهایم چه؟! چطور من می توانم مسئولیت نماز شما را بر عهده بگیرم و چطور می توانم روز قیامت پاسخ دهم من دنبال بچه هایی می گردم که روزی نمازشان را به من اقتدا کرده اند که دوباره نماز را تجدید کنند.

‌علی این حرفها را در شرایطی می گفت که از عمق وجودش ناراحت بود در صورتی که همه می دانستند که او مراحلی را طی کرده و واجد شرایط امامت جماعت است.

و‌ از آن به بعد خودش کاری کرد که دیگر هیچ کس نتواند نمازش را به او اقتدا کند اینطور که علی برای نماز خواندن به انتهای سنگر می رفت و خودش را طوری به آن می چسباند که دیگر کسی نمی توانست به پشتش برود.

 

1. شهید علی ماهانی از بچه های لشکر 41 ثارالله که در عملیات والفجر 3 در سال 62 به شهادت رسید و پیکر مطهرش 15 سال بعد به زادگاهش بازگشت و در دل خاک آرام گرفت.

2. برگرفته از خاطره علیرضا رزم حسینی، جانشین فرمانده لشکر 41 ثارالله در دوران دفاع مقدس در کتاب روز تیغ.

 

کدخبر: 1208383
ارسال نظر

اخبار مرتبط
موضوعات داغ