jamee

خبر را که شنید نه تنها آه و ناله ای به راه نینداخت که سرش را به سوی آسمان گرفت و گفت: خدایا شکرت که امانتت را پس گرفتی...

جی پلاس ـ منصوره جاسبی: ششمین روز از دومین ماه تابستان سال 50 بود که صدیقه بانو و احمد آقا که از اهالی روستای کانی مشکان سنندج بودند، صاحب پسری شدند که نام مختار را برایش انتخاب کردند.

تازه هفت ساله شده بود که درگیری های انقلاب به اوج خود رسید و پس از آن نیز در 22 بهمن 57 به پیروزی رسید و مختار با اینکه کودک بود اما تا حدی می توانست مسائل اطراف خود را تجزیه و تحلیل کند. 

در همین سال بود که راه به مدرسه پیدا کرد و تحصیلاتش را در حد خواندن و نوشتن ادامه داد.

دیرزمانی از انقلاب نگذشته بود که گروهک های ضد انقلاب برای ناراضی کردن مردم، دست به اذیت و آزار روستاییان زدند و قصد استقلال طلبی داشتند که با درایت و کاردانی افرادی چون شهید چمران و... این غائله ها ختم به خیر شد.

روزگار گذشت تا زمان سربازی مختار رسید و او در لشکر 21 حمزه سازماندهی و راهی منطقه عملیاتی دهلران شد و پس از ماه ها خدمتی که در ارتش کرد با انفجار مینی که از ایام دفاع مقدس به جای مانده بود، در ساعت های پایانی سال 70 به شهادت رسید.

او را در زادگاهش به خاک سپردند.

کمالی از کارمندان بنیاد شهید کردستان نحوه اطلاع دادن شهادت مختار به پدرش را اینگونه نقل می کند: 

پنجمین روز از نوروز بود و چون ما بیشتر اوقات برای تشییع و تدفین شهدا باید در محل خدمتمان می ماندیم حالا که فرصتی فراهم شده بود من قصد داشتم خانواده ام را به سفر ببرم که اطلاع دادند قرار است شهید بیاورند و ما باید پیکرش را به زادگاهش که روستای کانی مشکان بود، می بردیم.

خبر دادن به پدر آن هم پدری که دیگر مرز 70 سالگی را گذرانده بود بسیار سخت و دشوار بود. به روستا که رسیدیم یکی از جوانان روستا را به سراغش فرستادم و او در حالی که مشغول کار در مزرعه بود جلوتر آمد تا ببیند جوان با او چه کار دارد. خبر را که شنید به استقبالمان آمد و از اینکه زحمت کشیده بود قدردانی کرد آنگاه به سراغ تابوت آمد و وقتی چهره متلاشی شده فرزندش را دید بوسه ای بر او زد و گفت: خدایا شکرت، امروز امانتت را از من پس گرفتی.

خودش او را غسل داد و کفن کرد و این رفتارش اشک همه را در آورده بود. دو رکعت نماز خواند و...

با اینکه بارها در چنین مراسمی شرکت کرده بودم ولی تا به حال رفتاری اینگونه ندیده بودم.

 

برگرفته از خاطره کمال مرادی از کارمندان بنیاد شهید و امور ایثارگران کردستان.

 

 

 

 

کدخبر: 1167311
ارسال نظر

موضوعات داغ