life

روایت انقلابی که 40 ساله شد-56

پیام امام چاپ شده بود و مانده بودیم برای روی جلدش چه کنیم که جزوه ای که مربوط به طب بود و بر روی آن نوشته شده بود الامام الاخمیسی را پیدا کردم... .

جی پلاس: بنا شد برای جشن 2500 ساله شاهنشاهی اعلامیه تحریم بدهیم و آن را به دست مردم برسانیم. تعدادی اعلامیه از مکه آورده بودیم که خیلی هم دشوار بود. مقداری را هم در تهران تکثیر کردیم. شخصی به نام آقای عظیمی بود که یک کتابفروشی به نام آذر روبروی دانشگاه داشت، بسیار آدم خوبی بود. نمی دانستم ایشان با آقای هاشمی هم دوست است و فکر می کردم که مستقل است. بعد فهمیدم که شاگردی دارد که او از دوستان آقای سعیدی است و آقای سعیدی هم از اینجا جزوه امر به معروف و نهی از منکر تحریرالوسیله را ترجمه و چاپ کرده و دست مردم داده است. آقای هاشمی با من در زمینه پخش اعلامیه صحبت کرد؛ جلسه لو نرفت اما بعدا در پخش آن لو رفت. آقای هاشمی رفسنجانی یک اعلامیه که خیلی مهم بود را آورد و به ما داد که تعدادی چاپ کردیم، اما دیدیم دیگر نمی توانیم چاپ کنیم، آقای عظیمی هم مقدار کمی کپی داشت و نتوانست تعداد زیادی چاپ کند. شخصی به نام محمد زندیه که کار چاپ بلد بود و پدرش در ناصر خسرو چاپخانه داشت و دانشجوی حقوق بود به من گفت: بیا برویم تا ماشین چاپ برایت بخرم و یک ماشین چاپ برای ما خرید. آن را به همین خیابان انوشیروان عادل، در باغ گلکاری آقای احمد نیکنام که انقلابی بود و اهل تعقیب و گریز و اینجور کارها بود آوردیم و ماشین چاپ ملخی آنجا گذاشته شد و اعلامیه ها را چاپ کردیم. جلدش را مانده بودم چه کار کنم. بعد از صحبت با چند نفر، جزوه ای پیدا کردم که رویش نوشته بود؛ الامام الخمیسی و مربوط به رساله طبی بود؛ دیدم اگر این را پرش کنم می شود خمینی. این را دادیم چاپ کردند، شد پیامی از امام خمینی و بیشتر دنبال چاپخانه برای روی جلد بودیم؛ مطبعه الآداب، نجف اشرف. در نهایت آنها را گراور کردیم و دست مردم دادیم. من قبل از تقسیم و پخش اعلامیه ها را در مشهد از جبهه ملی ها یاد گرفته و بلد بودم و در واقع از دوران نوجوانی یکی از کارهایی را که خیلی خوب می توانستم انجام دهم، توزیع اعلامیه بود. در مشهد در سال 41-42 اعلامیه هایی را که پخش کردم، یک بار هم گیر نیفتادم و آخر نفهمیدند چه کسی آنها را پخش کرده است. علتش این بود که تمام نیروهای پخش کننده را من انتخاب می کردم و با نقشه در خانه می گذاشتم و سهمیه هر کدام را بهشان می دادم که فلان سهمیه مال شماست، مثلا می گفتم از اول خیابان شاه عباس تا وسط آن خیابان مال شماست شما موظفی این اعلامیه ها را بزنی و از ساعت 9 شروع کنی و 9:20 تعطیل کنی. در این فاصله هر چقدر ماند بگذار داخل جوی خیابان ها و بعد از آن زمان نمی خواهم پخش شود و حق نداری که دیگر یک دانه بزنی چون ساعتش بگذرد، خبردار می شوند. در شیراز آشنا داشتم؛ عین همین کار را کرده بودند. در تهران هم به این شیوه عمل کردم و به این ترتیب یک دانه اعلامیه هم پیش خودم نمی ماند، اگر آدم های فضول هم آنها را پیدا می کردند و به من می گفتند که یک همچنین چیزی چاپ شده است، می گفتم: برای من هم بیاور. همیشه این کار را می کردم که گاهی خیلی چیزها می رفت و دست خودم بر می گشت و من وانمود می کردم که خبر ندارم و می گفتم عجب چیز جالبی است.

 

 

برشی از کتاب اخلاق و مبارزه؛ ج 1، ص 404-406؛ چاپ اول (1397)؛ ناشر: چاپ و نشر عروج.

کدخبر: 1070285
ارسال نظر

اخبار مرتبط
موضوعات داغ