یادداشتی از: عبدالرحیم اباذری

اخبار مرتبط

آن وقت ها مجاهد بودن و مبارز شدن به این راحتی ها نبود ، هزینه طاقت فرسا داشت ، تحقیرو سرزنش داشت ، حتی همسایگان ، دوستان نزدیک و فامیل ها ازآدم فاصله و کناره می گرفتند. بنا براین از عهده هر کسی ساخته نبود ، انگیزه قوی ، شجاعت و توان مضاعف می طلبید. برخلاف امروز که انقلابی شدن نان ، نام ، پول ، پلو ، پارت و رانت به همراه دارد به همین سبب می بینیم انقلابی های قلابی ، کلیشه ای و صوری حسابی زیاد شده اند!

پایگاه خبری جماران: نام آشنا و خاطره انگیز « قُبِه ننه» یکی از محله های قدیمی و مذهبی  شهرستان میانه است  که سابقه شنیدنی و تاریخ خواندنی دارد چرا که با نام خاندان اصیل « حججی » گره خورده است. در این محله مردم شهر شاهد مجاهدت های  مرحوم آیت الله حاج میر حسین آقا حججی والد معظم روحانی مبارز و مجاهد حاج سید سجاد حججی در دهه  20  درغائله اشغال آذربایجان توسط ایادی روسیه ( جعفر پیشه وری و غلام یحیی دانشیان) بوده اند. از حسن تصادف منزل پدری  نگارنده درایام نوجوانی دریکی از کوچه های همین محله ( آرا تنگه) قرار داشت حتی منزل مادر بزرگ مادری ام  نیز تقریبا روبروی منزل آقای حججی واقع شده بود به همین سبب این دو خانواده ارتباط خانوادگی مستمر با هم داشتند به خصوص  والده حاج آقا ( زلیخا خانم) با مادر بزرگم ( رخساره باجی) نشست ها و کارهای بافتنی و غیره ی مشترکی داشتند  به گونه ای که تمام آن رفت و آمدها به قول شهریار گاهی مانند پرده  سینما از جلوی چشمانم به نمایش گذاشته می شود.

چون متولد سال 1339 بودم هرگز محضرحججی پدر را درک نکردم ، او سال 1330 از دنیا رفته بود و فقط  تعریف ، نفوذ کلام ، محبوبیت  و معنویت  او را از اطرافیان و معمرین شهر می شنیدم ، اما دوران نوجوانی من مصادف با حضور مبارزاتی  حججی پسر در این محله بود ، هر روز که از خواب بیدار می شدم  ، خبر تازه ای از دستگیری ، بازجویی ، احضار و  تبعید آن سید مجاهد به گوشم می خورد ، وقتی از علت آن می پرسیدم می گفتند سال های 43-1342  وقتی  من  سه و چهار ساله بودم او سخنرانی های  حماسی در دَره  بازارمیانه  و جلوی شهربانی علیه  ظلم های شخص شاه  و ایادی رژیم ستمشاهی داشته است.

هفت و هشت ساله بودم و به دبستان می رفتم ، ایامی بود که مرتب حاج آقای حججی را جهت محاکمه  به پادگان نظامی ارتش در شهر مراغه می بردند و می آوردند و من به اقتضای سنم وحس کنجکاوی که داشتم موضوع را بیشتر دنبال می کردم ، تا این که شنیدم وی  در نهایت به تبعید از شهرمیانه  محکوم گردیده است ، می گفتند ، در دادگاه بدوی محکوم به اعدام شده بود ولی با وساطت امام جمعه های وقت  میانه و تبریز این حکم به تبعید مبدل شده و در مرحله بعد به توصیه و تلاش آیت الله قاضی طباطبایی  محل تبعید هم ،  شهرتبریز انتخاب شده است.

آن روز که قرار بود روحانی مبارز ،  شهر میانه را به سمت  تبعیدگاه  ترک کند یادم هست  اهالی محله  و ریش سفیدان بازار و معتمدین شهر جهت بدرقه جلوی منزل جمع شده بودند ، زنان محله کنار درب خانه ها ایستاده گریه و شیون می کردند ، نزدیک به دوسالی که ایشان در تبریز سکونت داشت گاهی پسر بزرگش به میانه می آمد ، اهالی محل چون  پروانه اطرافش را می گرفتند و از حال و احوال پدر و خانواده می پرسیدند ، هنگام بازگشت با انواع و اقسام هدایا ، از قبیل : نان داغ که خودشان در تنور خانه پخته بودند ، ماست ، خامه ، کره  ، پنیر ، گوشت ، جوراب پشمی که زنان با انگشتان خود بافته بودند ، بدرقه راهش می کردند.

 وقتی مدت تبعیدش تمام شد همه چشم براه بودند که  حاج آقای حججی را در میانه به آغوش بگیرند اما ناگهان خبر آمد که  آیت الله قاضی پیشنهاد داده بعد از اتمام  تبعید در تبریز بماند و بازاریان تبریز هم اعلان آمادگی کرده ا ند  زندگی او را تامین کنند. این خبر برای مردم  شهر به خصوص اهالی قبه ننه بسیار دشوار و شکننده بود ، بیدرنگ دست به دامان علمای اعلام شهر شدند ، حضرات آیات : شیخ لطفعلی زنوزی و میرزا ابومحمد حجتی به محضر آقای قاضی نامه نوشتند و خواستار باز گشت آقای حججی به وطن خویش شدند ، از سوی دیگر جمعی از بازاریان حامل این نامه به ایشان شدند و عازم شهر تبریز گشتند؛ در نهایت قرار بر این شد که روحانی مجاهد به وطن باز گردد.

 آن روزی که حاج سید سجاد حججی بعد از نزدیک دوسال دوری از وطن  وارد میانه شد ، اهالی شهر و ساکنین محله قبه ننه  از شدت شادی  سر از پا نمی شناختند ، همه به استقبال آمده بودند ،  فردی به نام حاج رضا سیفی زاده  که شغل قصابی داشت و در محله و منزل گاو و گوسفند نگهداری می کرد ، ناگهان دیدم  گوش یکی از گوساله های  چاق و چله  را گرفته و از منزل بیرون  می آورد ، با کمک همسایگان  روی زمین به قبله خواباندند و آن را به مناسبت ورود روحانی عزیز تر از جانشان  ، جلوی  پایش  قربانی کردند.  آقای سیفی زاده علاوه بر شغل قصابی ، آشپز ماهری هم بود ، قسمتی از گوشت  گوساله را  در میان فقرا و مستمندان محله تقسیم کرد و بقیه آن را سه روز آبگوشت و برنج خورشت پخت و از میهمانان  که از اطراف روستاها و خود شهر برای خوش آمد گویی می آمدند ، پذیرایی کرد.

 هر وقت  این صحنه ها را در ذهن کنجکاوم مرور می کنم بی اختیار اشک از گونه هایم سرازیر می شود و حسرت آن روزها را می خورم و می گویم در آن دوران  غربت ستمشاهی چقدر صفا و صمیمیت وجود داشت ، چقدر دل ها به هم نزدیک بود ، کینه و کدورت ها هم اگر بود به یک بهانه کوچکی بر طرف می شد اما امروز در اوج حاکمیت نظام مقدس اسلامی  چقدر به جان هم می افتادیم و چه بی رحمانه همدیگر را لت و پار می کنیم؟!

 هنوز چند ماهی از سکونت حاج آقای حججی در وطن نگذشته بود که والده شان زلیخا خانم  چشم از جهان فرو بست ، بیدرنگ  آیت الله قاضی طباطبایی به همراه مرحوم آقای ناصرزاده واعظ معروف تبریز و چند نفر روحانی دیگر جهت عرض تسلیت وارد میانه شدند و در مجلس ترحیم آن مرحومه واقع در مسجد کربلای تقی حضور یافتند. این حضور کاملا جنبه سیاسی داشت فلذا در نظر ایادی ساواک به منزله حمایت از یک مجرم! و مُخل نظم و امنیت! تلقی می شد. جالب این که آقای ناصر زاده هم به منبر رفت و در حضور اقشار مختلف مردم و علمای اعلام شهر  در تجلیل از مجاهدت های  آقای حججی سنگ تمام گذاشت. آن روز آقای قاضی و همراهان  قبل از ظهر وارد شهر شدند ، نماز ظهر به امامت ایشان و با حضور همه علمای اعلام در مسجد کربلای تقی برگزار شد و ناهار همه میهمان میزبان بودند ، بعد از اندکی استراحت در مجلس حضور یافتند و نزدیک غروب با بدرقه  علمای شهر به تبریز بازگشتند که از این واقعه عکس های تاریخی نزد نگارنده موجود است. 

آن وقت ها مجاهد  بودن و مبارز شدن به این راحتی ها  نبود ، هزینه  طاقت فرسا داشت ، تحقیرو سرزنش داشت ، حتی همسایگان ، دوستان نزدیک و فامیل ها ازآدم فاصله و کناره می گرفتند. بنا براین از عهده هر کسی ساخته نبود ، انگیزه قوی ، شجاعت و توان مضاعف می طلبید. برخلاف امروز که انقلابی شدن  نان ،  نام  ، پول ، پلو ، پارت و رانت به همراه دارد به همین سبب می بینیم انقلابی های قلابی ، کلیشه ای و صوری حسابی زیاد شده اند!

یادم هست  سال های 53-1352 دراوج خفقان ستمشاهی  در یکی از شب های ماه رمضان ، این روحانی مجاهد با این که ممنوع المنبر بود درمسجد موسی بن جعفر بعد از نماز کنار منبرایستاد ، مطالبی را مطرح کرد و در ضمن آن وارد مسائل سیاسی روز شد ، در این هنگام بعضی ها  بلند شدند  واعتراض کردند و مانع از ادامه صحبت هایش شدند  که چرا علیه امنیت کشور و رفاه و  آسایش مردم  حرف می زنی ؟! اغلب حاضران با این از علاقمندان ایشان بودند ولی جرأ ت نکردند از آن سید مظلوم دفاع بکنند ، فقط  خدایش رحمت کند مرحوم مشهدی عین الله چرمی  ( چاه کن محله ) بلند شد  و با سخنان حماسی  آنها را سر جایشان نشاند و گفت از جان این سید چه می خواهید؟! عین الله چرمی اگر چه سواد خواندن و نوشتن یاد نداشت اما مرد بصیری بود ، بسیاری از ابیات و اشعار  سعدی و حافظ  را حفظ بود و هنگام کار در قعر چاه آنها را زمزمه می کرد،  علم نداشت ولی از رشد عقلی خوبی برخوردار بود ، هر وقت می دیدمش به یاد آن  حماسه اش می افتادم و در برابرش احساس کوچکی و کرنش  می کردم.

سال 56 که انقلاب به اوج رسید  تلاش های حججی  نیز اوج گرفت  دو مسجد حاج میر حسین در قبه ننه  و مسجد صفر در خیابان برق ،  پایگاه و پاتوق  خطابه های انقلابی و آتیشن  وی  بود ، هر دو از ازدحام  جمعیت موج می زد ، وقتی سید متوجه می شد جاسوسان و خبر چینان ساواک در مجلس هستند ، لحن خطابه اش را  تند و تیزتر می کرد و هراس و اضطراب به جان آنها می انداخت به طوری که اغلب مجبوربه ترک مجلس می شدند. با همه احترامی که به علمای اعلام  شهر داشتم و دارم ، اما واقعیت این است تنها منبر و سخنانی که می توانست در آن مقطع تاریخی ، جوانان عاشق خمینی بت شکن را اشباع و قانع کند ، خطابه های حماسی این مرد فداکار بود.همانند مرادش خمینی کبیر ، یک ذره ترس دروجودش احساس نمی شد.

امروز که طلسم خفقان و اختناق شکسته الحمدلله همه انقلابی شدند اما مگر کسی می توانست در آن مقطع تاریخی  به نوفلوشاتوی پاریس به دیدن خمینی بت شکن برود و حاجیان را در فرودگاه مهر آباد به کعبه دل ها در پاریس متوجه سازد؟! در اهمیت این سفر تاریخی همین بس ، وی بعد از بازگشت وقتی به خدمت آیت الله قاضی رسید تا گزارش سفر بدهد ، آقای قاضی خطاب به حاج آقای حججی فرموده بود: امیدوارم  روز قیامت در محضر جدم رسول خدا (ص) روسفید باشید که  علما و مردم  آذربایجان را نزد امام خمینی روسفید کردید چرا که تنها فردی که از این خطه به حضور امام مشرف شد شما بودید.    

خمینی شهرستان میانه ، شخصیت حوزه دیده ، عالم و فاضل بود ، از شاگردان درس خارج  حضرات آیات عظام : سید محمد حجت کوه کمری ، بروجردی ، مرعشی نجفی  ، شیخ عباسعلی شاهرودی و امام خمینی  به شمار می آمد و بخشی از درس آقای حجت را به عربی تقریر کرده بود ، قلم و مکالمه عربی اش به مراتب از فارسی  قوی تر و فصیح تر بود چنان که از نامه حماسی و عربی اش به امام خمینی این قدرت کاملا مشهود است ، وی به یقین  یک روحانی تحصیل کرده و در حد اجتهاد بود ،  اما فعالیت های سیاسی و اجتماعی  اش  ، شخصیت علمی و حوزوی او را تحت شعاع  قرار داد. سال 1339 شمسی با این که حضرات آیات و علمای اعلام : میرزا ابو محمد حجتی ، شیخ لطفعلی زنوزی  ، شیخ علی کتانی  و شیخ هادی نیری در میانه حضورچشمگیر و مفید داشتند ، اما حدود 30 نفر از بازاریان سر شناس و معتمدین برجسته شهر از جمله آقایان : حاج ابراهیم ممانی ، حاج موسی ایلداری ، حاج ابوالقاسم عطاری ، حاج حیدر مشایخی ، حاج سید رزاق اسماعیلی ، حاج محمد عطار خرده فروش ، حاج ابراهیم میدانی ، حاج میرعباس اسماعیلی ، حاج مسیب مقبولی ، حاج برات ممانی ، حاج عزت میرزا محمدی ، حاج رحیم ممانی ، حاج سید حجت اسماعیلی ، حاج محمد ولی طیبی و چند امضای ناخوانای دیگر ،  نامه ای به مرجع وقت شیعیان آیت الله العظمی بروجردی می نویسند و از ایشان درخواست می کنند آقای حججی را به شهر میانه اعزام کنند تا اهالی این شهرستان از وجودش بهرمند گردند، چنان که ذیل این نامه را مرحوم آیت الله حاج شیخ هادی نیری و آیت الله زنوزی هم  جهت تایید امضا می کنند. که این موضوع حکایت از جایگاه علمی برجسته  این مرد مبارز در آن مقطع تاریخی دارد.  آیت الله بروجردی نیز در ذیل همین نامه درچند سطری حکم بازگشت ایشان به میانه را صادر می کنند و این روحانی تلاشگر به حکم این مرجع بزرگ و از باب وظیفه  در شهر میانه سکونت اختیار می کند و طی دهه های 40-50-60- 70-80 منشأ خدمات ماندگار دینی ، فرهنگی ، سیاسی و اجتماعی و عمرانی می شود که در فرصت مناسب باید به آنها پرداخت. متن کامل و عکس این نامه  و مرقومه آیت الله بروجردی در ذیل می آید:

photo_2019-09-29_08-50-33

منبع: هفته نامه حریم امام ، شماره 388، پنجشنبه، 4 / 7 / 1398 .

   

     

 

 

 

 

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
3 نفر این پست را پسندیده اند

اخبار مرتبط

آب و هوا

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.