مایکل سندل یکی از فیلسوفان سیاسی زنده امریکایی است که برای ایرانیان چندان شناخته شده نیست. وی هم اینک آوازه فراوانی در محافل فلسفی و سیاسی ایالات متحده و انگلستان پیدا کرده و به جهت ایراد سخنرانی‌های پر مخاطبی درباره مسائل عینی زندگی عمومی، در بین مردم عادی نیز شهرت و معروفیت زیادی به دست آورده است. مطالب اندکی به زبان فارسی درباره زندگی، آثار و اندیشه‌های سندل وجود دارد و از این رو گفت‌وگوی حاضر در نظر دارد با نگاهی به برخی از آرای او به خصوص بحث اجتماع‌گرایی، فرهنگ‌های مشترک و آموزش مدنی برای موفقیت در خلق فرهنگ‌های انسانی را بررسی کند. سندل درباره اجتماع‌گرایی معتقد است که «اجتماع‌گرایی» اندیشه‌یی است که شاید بیش از هر چیز در نقطه مقابل و نقد لیبرالیسم مطرح شده است؛ لیبرالیسم به عنوان آموزه رایج دوران معاصر همواره تحقق کامل آزادی‌های فردی را ادعا داشته و دارد و برای نیل بدین مفهوم از نظر فلسفی و فکری فرد را دارای تقدم بر همه‌ چیز از جمله جامعه می‌‎داند و مدعی است که می‎‌‎توان سود و نفع و در کل خواسته‎های فردی را فارغ از شرایط و مقتضیات متعددی که هر یک در حکم قید و‌ بندی بر این مفهوم اصیل «فرد» است، در نظر گرفت و همین نقطه عزیمت و پایگاه نقد بسیاری از منتقدان اندیشه لیبرالیستی از این تفکر است و به تعبیر یکی از اندیشمندان، همت اصلی و وجه غالب همه آنها «انکار تقدم وجود شناختی فرد» است. مایکل سندل در سال 1953در مینیاپولیس، مینه سوتا، ایالات متحده به دنیا آمد. او فیلسوف سیاسی معاصر امریکایی و استاد دانشگاه هاروارد است. او بیش از همه به خاطر درس «عدالت» هاروارد، که به طور آنلاین قابل مشاهده است و نقادی‌اش بر نظریه عدالت جان راولز در لیبرالیسم و حدود عدالت (1982) مشهور است. سندل در دانشگاه‌های براندیز ماساچوست امریکا در سال 1975، کالج بالیول دانشگاه آکسفورد (دکترا) در سال 1981تحصیل کرد. وی در سال 1985 جایزه تدریس هاروارد-رادکلیف را برد و در سال 1999 استادتمام دانشگاه هاروارد شد. انجمن علوم سیاسی امریکا درسال 2008 از سندل به خاطر نبوغش در تدریس، تقدیر کرد. سندل سخنرانی‌های پر طرفداری را با موضوع «شهروندی نوین» در شهرهای لندن، آکسفورد، نیوکاسل و واشنگتن‌دی.‌سی، انجام می‌دهد.

شما به عنوان یک «جماعت‌گرا» شناخته شده‌اید ولی ظاهرا چندان با این برچسب احساس راحتی ندارید، می‌توانید بگویید چرا؟

بگذارید با توصیف اینکه این برچسب با چه چیزی تناسب دارد شروع کنم. من بر ضد آنچه به مثابه فردگرایی افراطی جوامع بازار محور می‌بینم استدلال کرده‌ام و دلیل آورده‌ام که یک جامعه خوب مستلزم حس قوی‌تری از باهم بودن و مسوولیت دو طرفه است بسی بیش از آنچه در جوامع کنونی مشاهده می‌شود. از این رو دلایلی اقامه کرده‌ام در دفاع از تاکیدی گسترده بر شهروندی، فضایل مدنی و خیر همگانی. بدین معنا، شاید مناسب‌تر آن است که مرا «جماعت?گرا» بنامند. البته این واژه گاه برای اشاره به این ایده به‌کار می‌رود که ما موظفیم به اطاعت بی‌چون و چرا از هر یک از ارزش‌های مورد قبول اکثریت. من این ایده را رد می‌کنم. در بسیاری از زمان‌ها و مکان‌ها، جماعت مشوق دفاع از همنوایی بی‌چون و چرا با نظم سلسله مراتبی و سنت بوده است. جماعت به این مفهوم، می‌تواند خفقان آور باشد. من دوست ندارم به عنوان یک مدافع جنبه‌های سرکوبگرانه جماعت نگریسته یا تفسیر شوم. آثار من تلاشی است برای مفصل‌بندی نوعی اصلاح و تعدیل وجوه افراطی فردگرایی انگلو-امریکایی، و این اصلاح با تاکید گسترده‌یی بر قید و بندهای اخلاقی خانواده و جمع سروکار دارد.

آیا ما باید جمع را جایی بدانیم که در آنجا پرسش‌های مهم مطرح و حل و فصل می‌شوند؟


نه، هرگز. یکی از پرسش‌های مهم فلسفه سیاسی ترسیم چگونه با هم زیستن است وقتی که بر سر ارزش‌ها اختلاف نظر داریم، درباره اخلاقیات و بر سر اینکه «خیر همگانی» مشتمل بر چیست. و جامعه‌یی در جهان نیست که این پرسش‌ها در آن مطرح نشود. برخی فیلسوفان سیاسی بر این باورند که از آنجا که ما بر سر پرسش‌های اخلاقی بزرگ توافق نداریم راه سازماندهی جامعه تلاش برای طرح قوانین و سیاست‌هایی است که نسبت به اخلاقیات خنثی و بی‌طرف باشند. در کتابم «عدالت: کار درست کدام است؟»، این ایده را به چالش کشیده‌ام. فکر نمی‌کنم ممکن یا حتی مطلوب باشد خنثی بودن نسبت به احکام اخلاقی متعارضی که شهروندان به سپهر عمومی می‌آورند. در عوض به نظرم راه کنار آمدن با تکثرگرایی جوامع مدرن خوشامدگویی به همه احکام اخلاقی و درگیر شدن با آنها در گفت‌وگویی همگانی است. «عقلانیت و دلیل?آوری در سپهر همگانی درباره پرسش‌های بزرگ مهارتی مدنی نیازمند پرورش و ترویج است ».

ولی آیا این نیازمند فرهنگ بسیار والایی از گفت‌وگو نیست؟


بله، و آفریدن فرهنگ گفت‌وگوی مدنی کار آسانی نیست. ما باید هنر گفتمان مدرنیته را بیاموزیم. این درست اتفاق نیفتاده است؛ و پروژه‌یی آموزشی است. آنچه نیاز داریم گونه‌یی آموزش مدنی است که نه تنها شامل شناخت امور عمومی و علاقه به آنها بلکه شامل توانایی درگیر شدن در بحث و استدلال عقلانی درباره پرسش‌های عمومی و خیر همگانی نیز باشد. احزاب سیاسی عمدتا در این زمینه شکست خورده‌اند و رسانه‌ها هم اینک مشوق نازل‌ترین سطح مسابقه‌های داد و هوار راه انداختن Shouting Match اند تا بحث مستدل درباره خیر همگانی. مدارس و دانشگاه‌های ما باید این را بخشی از ماموریت خود ببینند که به جوانان آموزش دهند که شهروندانی فعال با ذهن انتقادی و توانا برای درگیر شدن در بحث عمومی درباره پرسش‌هایی که از منظر اخلاقی دچار تعارض آرا شده‌اند باشند؛ و خانواده دیگر نهادی است که می‌تواند توانایی یکایک ما برای بسط این ظرفیت‌های مدنی را شکل دهد و بپرورد.

از دید شما جماعت چارچوبی است برای بحث. ولی یک جماعت چگونه باید با فردی سروکله بزند که احساس می‌کند محصور و محبوس است و می‌خواهد فرار کند و کاری کاملا متفاوت انجام دهد؟

پیش از این گفته‌ام که آنچه وصف کردید شبیه چیزی است که در یک اختلاف خانوادگی پیش می‌آید. ممکن است ستیزه‌هایی میان فرهنگ‌ها و تمدن‌ها وجود داشته باشد، ولی ژرف‌ترین ستیزه‌ها و اختلافات اغلب درون فرهنگ‌ها و سنت‌هایند، یا حتی خانواده‌ها. اینها اختلافاتی‌اند درباره چگونه بهتر تفسیر کردن تاریخ‌های مشترک، تجربه‌ها و داستان‌های زندگی. به مثالی عرفی‌تر فکر کنید. اگر مجذوب رمان یا فیلمی پرمایه و مهیج باشید ممکن است با کسی که همین‌قدر مجذوب آن است درباره اینکه بعدش چه خواهد شد موافق نباشید. حتی ممکن است به پایانش برسید و بگویید «چه پایان دردناکی! در واقع اگر آنها فهمیده بودند این داستان درباره چیست، ممکن بود پایان‌های متفاوتی می‌داشتند!» و شما می‌توانستید درباره‌اش با یک نفر بحثی مستدل داشته باشید. ولی این احتمالا بحثی است درون و درباره روایتی مشترک. عدم توافق احتمالا درباره این است که چگونه داستان را بهتر بفهمیم. شما نمی‌توانید این بحث را با کسی داشته باشید که فاقد آشنایی با هیچیک از شخصیت‌هاست، کسی که با هیچکدام‌شان همذات پنداری نکرده یا جذب داستان نشده است.

پس با وجود تجربه مشترک، ما از موضع‌مان دفاع می‌کنیم چون آنچه را که فکر می‌کنیم برای‌مان شایسته است انتخاب کرده‌ایم. آیا این به موضعی لیبرال‌تر از چیزی که شما دارید پیشنهاد می‌کنید نزدیک‌تر نیست؟

نه، چون عدم توافق ما دربردارنده رویارویی تفسیرهای متعارض است نه انتخاب‌ها. عدم?توافق درباره آنچه من می‌خواهم یا ترجیح می‌دهم نیست بلکه درباره بهترین تفسیر از این شخصیت، این داستان یا این روایت است. اگر فقط مساله‌یی مربوط به سلیقه شخصی بود آنگاه می‌توانستید تصویر یک میز غذای متنوع را به‌کار ببرید، جایی که شما می‌توانید چیزی را که دوست دارید برگزینید و من هم چیزی را که دوست دارم - و چیزی وجود ندارد که سرش بحث کنیم. ولی وقتی که ما بحث می‌کنیم درباره اینکه شخصیتی خاص در رمان یا فیلم چه باید می‌کرد یا می‌توانست بکند، درواقع داریم درباره بهترین تفسیر بحث می‌کنیم- درباره شخص و داستان، به مثابه یک کل.

این چه کمکی می‌کند در تصمیم‌گیری درباره اینکه چه باید کرد؟ فرض کنید مثلاً کسی وارث تجارتی خانوادگی است: آیا او باید زیر بار این وراثت برود؟ آیا او موظف است به ادامه دادن این کسب و کار به شیوه سنتی و مورد احترام؟

نه لزوما. شخص مواجه با این تصمیم به روشنی حق انتخاب دارد. پرسش جالب این است که چگونه گذشته فرد، احساس وظیفه نسبت به پدر و مادر و خانواده، باید دخلی به آن تصمیم‌گیری پیدا کند. چنین تصمیم‌گیری‌های گرانسنگی در زندگی اغلب مجبورمان می‌کند به جنگیدن با وجوه متعارض هویت‌مان- هویت‌مان به مثابه کودک پدر و مادرمان به مثابه مخالف با هویت‌مان به مثابه کسی که احساس می‌کند فراخوانده شده و این فراخواندن محقق نمی‌شود اگر بر به راه انداختن آن تجارت مسلط شویم. برای مثال فرض کنید کودکی هدیه‌یی به عنوان یک موسیقیدان دریافت می‌کند: این فراخوان بخش مهمی از هویت اوست. ولی به همین منوال است هویتش در مقام دختر یا پسر، یا نوه این سنت دور و دراز خانوادگی. این دربردارنده تصادمی شدید است مربوط به کامل‌ترین تحقق هویت فردی. یکی از محبوب‌ترین فیلم‌های من داستانی است درباره یک خانواده- پدرخوانده. از بسیاری جهات این قصه تجربه مهاجران امریکایی است، ولی قصه فشاری که خانواده و سنت بر هویت وارد می‌کنند نیز است. در آنجا صحنه‌یی هست که مایکل کورلئونه به شرکایش می‌گوید می‌خواهد از تجارت خانوادگی دست بکشد. ولی بعد شرایط دست به دست هم می‌دهند تا او به همانجا برگردد. علت جذابیت این داستان آن است که چیز ژرفی درباره تجربه انسانی به ما می‌گوید. شما شاهد نبرد مایکل کورلئونه برای رها شدن آاید، و در پایان او رها نمی‌شود، و به یک معنا این تراژدی اوست. من آن را قصه‌یی تند و تلخ دیدم.

با وجود تفرقه‌های عمیق، چه چیزی خانواده‌ها را قادر به حل تعارضات‌شان می‌کند؟ خیلی از شرکت‌ها دوست دارند چنین همبستگی‌ای را در محیط کاری‌شان بیافرینند. آیا این ربطی به آفریدن محیطی مشترک دارد؟


موفق?ترین شرکت‌های جهانی‌ای که دیده‌ام فراتر از محیطی مشترک رفته و در طی زمان بسط نوعی فرهنگ را مدیریت کرده‌اند. به نظرم نیاز داریم به یافتن راهی برای ترجمه یک محیط به فرهنگی مشترک. واژه «فرهنگ» از جهان انسان‌شناسی و جامعه‌شناسی وام گرفته شده و ما اغلب درباره فرهنگ‌ها به منزله تواریخ کشورها و ملل می‌اندیشیم. ولی شکل‌دهی و خلق فرهنگ‌ها پروژه‌یی آموزشی هم هست. وجه تمایز محیط از فرهنگ، حضور برخی ارزش‌های مشترک است، و این ارزش‌ها باید ترویج و توسعه یابند. و این ما را به ایده آموزش برمی‌گرداند؛ توسعه یک فرهنگ نیازمند آموزش مدنی است؛ ارزش‌های مشترک مثل حباب ،یک دفعه پدید نمی‌آیند.

وقتی از آموزش حرف می‌زنید زمزمه‌یی از برنامه‌ریزی عقلانی هم به گوش می‌رسد. ولی بسیاری از خانواده‌ها زندگی را چونان زنجیره‌یی از درهم پیچیدگی‌ها و چرخش‌ها تجربه می‌کنند. در کتاب‌تان «موردی علیه کمال» شما خودتان پدر و مادر بودن را «مدرسه انسانیت» نامیده‌اید.

بله. آن کتاب محصول نگرانی‌ای بود مستقیما مربوط به پرسش از خانواده‌ها و فناوری‌های نوین. من چهار سال در شورای ریاست‌ جمهوری اخلاق زیستی کار کردم در زمانی که مشغول مباحثه پیرامون فناوری‌های ژنتیک جدیدی بودیم که می‌توانست پدران و مادران را قادر سازد به مثلا انتخاب جنسیت فرزندشان، یا اصلاح قد یا قدرت بدنی و سرانجام تاثیرگذاری بر هوش یا استعداد ورزشی یا توانایی موسیقایی‌شان. فکر می‌کنم خطایی که در اشتیاق به استفاده از بیوتکنولوژی برای خلق کودکانی قوی‌تر، ماهرتر و زیباتر وجود دارد خطر تبدیل نقش پدر و مادری به مصداقی از جامعه مصرفی است، تبدیل کودکان به کالا. این در ستیز است با آرمان عشق نامشروط والدین به کودکان. در بافت گسترده‌تر زندگی انسانی این مهم است که تجربه پدر و مادری باید دربردارنده شگفتی، امر نامنتظره باشد.

سخت می‌شود پدر و مادر را به خاطر خواستن بهترین چیزها برای فرزندان‌شان سرزنش کرد.

بله، ما می‌خواهیم بهترین کارها را برای فرزندان‌مان انجام دهیم، ولی این واقعیت مهمی درباره نقش پدرومادری است که ما نمی‌توانیم کنترل کنیم که کودکان چه از آب درمی آیند. آیا هرگز فیلم «گاتاکا» را دیده‌اید؟ فیلمی علمی - تخیلی درباره والدینی که به صورت عادی ویژگی‌های ژنتیک بچه‌های‌شان را انتخاب می‌کنند. والدین نزد یک مشاور ژنتیک می‌روند تا رنگ مو، رنگ چشم، قد و مهارت‌های کودکان‌شان را انتخاب کنند. در ادامه فیلم، کنسرت پیانوی درخشانی هست و شما می‌بینید که پیانیست در هر دستش شش انگشت دارد نه پنج تا. می‌توانید تصور کنید که والدین می‌گویند: «می‌خواهم بچه‌ام بزرگ‌ترین پیانیست دنیا باشد». ولی اگر آن بچه خواست بازیکن بیسبال باشد چه، و انجام این کار با یک انگشت اضافی بسیار دشوار است. پدر و مادر بودن آموزشی اخلاقی در فروتنی و تواضع است و باید این‌گونه هم باقی بماند.

چه بایدها و نبایدهای اخلاقی‌ای در خانواده می‌بینید؟ و چطور بهترین تعادل را برقرار کنیم؟


جالب است که پرسش از تعهدات در خانواده اکنون از بسی جهات وارونه شده و بر وظایف والدین نسبت به فرزندان‌شان متمرکز شده است. تقریبا توجه کمی به پرسش از وظایف فرزندان نسبت به والدین می‌شود. به نظرم این مربوط می‌شود به فردگرایی‌ای که پیشتر درباره‌اش صحبت کردیم. اگر به تعهد و وظیفه به عنوان چیزی بنگریم که از رضایت یا انتخاب یا قرارداد ناشی می‌شود آنگاه بسی دشوار است سخن گفتن از وظیفه کودک نسبت به والدین، زیرا در اینجا با یک عدم تقارن روبه‌رویید: والدین انتخاب می‌کنند که بچه داشته باشند ولی عکس آن صادق نیست. این ایده، نامتقارن بودن وظایف را که اکنون در جوامع غربی می‌بینیم تبیین می‌کند و با این حال این ایده چیز وحشتناکی درخود دارد.

شما از آن دفاع نمی‌کنید؟

نه. در عوض دلیل آورده‌ام که وظایفی معین ناشی از احساس تعلق به خانواده یا جمعند که با زبان توافق و انتخاب و قرارداد به چنگ آمدنی نیستند. اگر عضویت در یک گروه وظایفی را اقتضا کند آنگاه کودکان وظایفی نسبت به والدین دارند. [...] ایده رضایت محور، قرارداد محور، با انتخاب اینکه «چه می‌خواهم؟» شروع می‌کند در حالی که ایده تعهد و وظیفه مبتنی بر عضویت یا تعلق، گزینه‌یی پیش‌رو قرار می‌دهد: «آیا باید این‌گونه عمل کنم و نه آن‌گونه؟» ولی این گزینش ناشی است از تفسیر من از هویتم، و بخشی از هویت من این است که پسر یا دختر پدر و مادرم هستم. اینجا جایی است که سنت وارد می‌شود و خاطره.

در کتاب‌تان، عدالت: کار درست کدام است؟ از خاطره و مسوولیت اخلاقی بحث می‌کنید. خاطره تا کجا باید به عقب برگردد؟

پرسش سخت این است که «آیا من مسوولیت خاصی دارم برای اصلاح خطاهایی که نسل پیشین ممکن است حامل آنها بوده باشد، نسل والدین یا پدربزرگ و مادربزرگم؟» این مساله مسوولیت جمعی در طول زمان را پیش می‌کشد. به باور من ما چنین تکلیفی بر دوش داریم. در آلمان، بحث‌های بسیار جدی و زنده‌یی درباره وزن اخلاقی خاطره و مسوولیت‌پذیری بین نسلی در جریان است. این بحث‌ها بی‌معنایند اگر بر این باور نباشی که تعهداتی ناشی از تاریخ و هویت جمعی ما هم می‌توانند مطرح شوند همان‌طور که تعهداتی ناشی از انتخاب‌های فردی‌مان. برگردیم به پرسش نخست‌تان، من واقعا نگفته‌ام که کودک در مواجهه با تنگنا و مخمصه به دوش گرفتن حرفه و پیشه خانوادگی یا دنبال کردن بلندپروازی‌ها و آرزوهایش چه تصمیمی باید بگیرد. فرمولی در کار نیست. ولی راه‌های کم و بیش اخلاقی‌ای هست برای روبه‌رو شدن با تاریخ و پیامدهایش برای حال حاضر.

ترجمه: اعتماد

انتهای پیام
آب و هوا

نظرات و دیدگاه ها

مسیولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آن هاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.