امام در اوایل زندگی شان به من یاد دادند که کته چگونه درست می‏شود و می‏گفتند ، موقع دم آن باید یک مقداری آب پشت قابلمه بپاشی. اگر قابلمه جزّی کرد، معلوم می‏شود آب درون قابلمه نمانده است و موقع دم کردن کته است.

پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران تا اربعین بانوی بزرگ انقلاب، مرحومه سرکار خانم خدیجه ثقفی، همسر مکرمه رهبر کبیر انقلاب اسلامی، همه روزه بخشهایی از خاطرات این یار و یاور صمیمی امام خمینی(س) را که برگرفته از گفته ها و شنیده هایی از ایشان است و توسط همکار عزیزمان آقای فرامرز شعاع حسینی تدوین شده، ارسال می کند:
دم کردن کته
امام در اوایل زندگی شان به من یاد دادند که کته چگونه درست می‏شود و می‏گفتند ، موقع دم آن باید یک مقداری آب پشت قابلمه بپاشی. اگر قابلمه جزّی کرد، معلوم می‏شود آب درون قابلمه نمانده است و موقع دم کردن کته است.
اوایل زندگیمان هفته اول یا ماه اول، یادم نیست به من گفت: من به کار تو کاری ندارم به هر صورت که میل داری لباس بخر و بپوش. اما آنچه از تو می‏خواهم این است که واجبات را انجام بدهی و محرمّات را ترک بکنی، یعنی گناه نکنی. به مستحبّات خیلی کاری نداشتند، به کارهای من کاری نداشت هر طوری که دوست داشتم زندگی می‏کردم. به رفت و آمد با دوستانم کاری نداشتند، چه وقت بروم و چه وقت برگردم، ایشان به درس و تحصیل مشغول بودند و من هم سرم به کار خودم بود.
چند ماهی از ازدوجمان گذشته بود که من مطلع شدم باردارم، شبی خوابی دیدم که دیگران تعبیر کردند که بچه پسر است.
در خواب پیرزنی را دیدم که قبلاً هم قبل از ازدواج او را به خواب دیده بودم و می‏شناختم. بعد از سلام وتعارف به او گفتم: کجا می‏روی؟ گفت: پیش حضرت زهرا(س) می‏روم. گفتم: من هم می‏آیم، و باهم رفتیم تا به یک در بزرگ باغ رسیدیم شبیه دری که «باغ قلعه» در قم داشت. وارد باغی شدیم که درخت تبریزی در آن زیاد بود. توی باغ یک قطعه فرش افتاده بود که روی آن یک ملحفه مثل پتو چهارلا شده بود و خانمی‏با لباس اطلس آبی با گلهای بزرگ مخملی (مثل یک کف دست) نشسته بود، کت تنشان بود و مثل آن کت را مادربزرگ من هم داشت. خانم گیس داشتند و موهایشان تا پایین صورتشان بود، با صورتی کشیده و سبزه. من سلام کردم و خیلی مودبانه با آن پیرزن کنار فرش نشستیم، بعد از مدتی خانم بلند شد و رفت. چند دقیقه ای طول کشید، بچه ای که در کنار فرش توی گهواره پارچه ای (مانند قدیم) بود به گریه افتاد. من بلند شدم و رفتم پیش بچه و عقیده ام شد که آن بچه " امام حسین (ع) " است. بچه را بلند کردم، یعنی زیر بازوهایش را گرفتم و با احترام بلند کردم. بچه حدود هشت ماهه بود و بچه چاقی هم بود.
همین موقع خانم آمد و یک کاسه بلور و بشقاب هم زیر آن بود و آبی هم توی کاسه بود که به نظرم آمد که شربت است که برای پذیرایی از ما آورده بودند، کاسه و بشقاب را به دست من دادند و بچه را از من گرفتند و نشستند. من هم کاسه را آوردم و گذاشتم جلوی پیرزن تا احترام کرده باشم و او هم با دست ، کاسه را به طرف من داد. دقیقه ای گذشت و بیدار شدم . همه گفتند که فرزندم پسر است و نام آن را «حسین» [1] بگذاریم.
من درخانه امام از احترام خاصی برخوردار بودم
در خانه، امام به من خیلی احترام می‏گذاشتند و خیلی اهمیت می‏دادند، یعنی یک حرف بد یا زشت به من نمی‏زدند، حتی یک روز به دخترانش، صدیقه و فریده که از پشت بام رفته بودند منزل همسایه اعتراض داشتند. می‏گفتند در آن خانه نوکر است و از این بابت نگران بودند؛ ولی من می‏گفتم که کسی آن جا نبوده است. ایشان حتی در اوج عصبانیت، هر گز بی احترامی‏و اسائه ادب نمی‏کردند. همیشه در اتاق، جای خوب را به من تعارف می‏کردند. همیشه تا من نمی‏آمدم سرسفره، خوردن غذا را شروع نمی‏کردند، به بچه ها هم می‏گفتند صبر کنید تا خانم بیاید. اصلا حرف بد نمی‏زدند. ولی اینکه من بگویم زندگی مرابه رفاه اداره می‏کردند، نه. طلبه بودند و نمی‏خواستند دست پیش این و آن دراز کنندـ همچنان که پدرم نمی‏خواست ـ دلشان می‏خواست با همان بودجه کمی‏که داشتند زندگی کنند. ولی احترام مرا نگه می‏داشتند. حتی حاضر نبودند که من در خانه، کار بکنم. همیشه به من می‏گفتند جارو نکن. اگر می‏خواستم لب حوض روسری بچه را بشویم، می‏آمدند و می‏گفتند: «بلند شو تو نباید بشویی.»من پشت سر او اتاق را جارو می‏کردم . وقتی او نبود لباس بچه را می‏شستم. حتی یکسال که کسی که همیشه در منزلمان کار می‏کرد، نبود ـ آن موقع ما در امامزاده قاسم بودیم، همین اواخر بود که بچه ها بزرگ شده و شوهر کرده بودندـ وقتی ناهار تمام شد من نشستم لب حوض تا ظرف ها را بشویم، ایشان همینکه دیدند. من دارم ظرف ها را می‏شویم، ـ از بین دخترها، فریده منزل ما بودـ گفتند:«فریده بدو، خانم دارد ظرف می‏شوید» فریده دوید و آمد ظرفها را از من گرفت و شست و کنار گذاشت.
حضرت امام جارو کردن و ظرف شستن و حتی شستن یک روسری بچه را هم وظیفه من نمی‏دانستند حتی وقتی هم که به جهت نیاز، گاهی به این کارها دست می‏زدم ناراحت می‏شدند و آنرا به حساب نوعی اجحاف به خودم به حساب می‏آورند. به خوبی یادم هست وقتی که وارد اتاق می‏شد حتی به من نمی‏گفتند: در را پشت سرتان ببندید. وقتی می‏نشستم خودشان بلند می‏شدند و در را می‏بستند. توجه و احترام امام به من زبانزد بود.


[1]- البته بچه که بدنیا آمد اسم ایشان را مصطفی گذاشتند که در بخش مربوط به زندگی و تولد حاج آقا مصطفی جریان نامگذاری ایشان به طور مفصل آمده است .
انتهای پیام
آب و هوا

نظرات و دیدگاه ها

مسیولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آن هاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.