گفتاری از حجت الاسلام والمسلمین سید حسین خمینی فرزند ارشد شهید آیت‏ا..سید مصطفی خمینی

حجت‏الاسلام والمسلمین سید حسین خمینی‌ فرزند بزرگ شهید آیت‏ا... مصطفی خمینی بیش از همه مورد علاقه بانوی انقلاب بوده است. پای صحبت‏های ایشان نشستیم تا از اجداد، خصوصیات اخلاقی همسر امام و دوران نجف اشرف خاطرات خود را بیان کند.

***

جد پدری ایشان مرحوم حاج میرزا ابوالفضل تهرانی فرزند مرحوم حاج میرزا ابوالقاسم کلانتر تهرانی است که حاج میرزا ابوالقاسم از بزرگان شاگردان شیخ انصاری بود و مباحث الفاظ شیخ که الان در دست علما و فضلا است بوسیله ایشان نوشته شده به نام کتاب مطارح الانظار که معروف به تقریرات شیخ است و جزو شاگردان برجسته شیخ حساب می‌شده که می‌گویند شیخ چند تا میرزا در دستش داشته یکی میرزای شیرازی، میرزای رشتی یکی هم میرزای کلانتر بوده یکی هم میرزای آشتیانی، البته بعضی دیگر نیز بوده‌اند.
میرزا ابوالفضل با این که سنّ کمی در این دنیا بودند و در 40 ـ 41 سالگی مرحوم شده‌اند، ایشان متولد 1275 و متوفی 1316 ق. فرزندشان مرحوم حاج میرزا محمد ثقفی است که لقب ثقفی به اعتبار این که اینها از اولاد مختار بن ابی عبیده ثقفی هستند، به این اعتبار وقتی بنا شد فامیلی بگیرند لقب ثقفی گرفتند. مرحوم حاج میرزا محمد ثقفی که پدر همسر امام بودند ایشان هم از علمای طراز اول و از مجتهدین و شاگردان مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائری و از علاقه‌مندان شدید نسبت به ایشان بودند و یک کتابی هم در حاشیه به درر الاصول به نام درر العوائد فی حاشیه درر الفوائد از ایشان هست که حاشیه‌ای مختصر و اما بسیار مفید و مرحوم پدر ما از این حاشیه خیلی تعریف می‌کرد و می‌گفت: همین حاشیه‌ای که حدوداً 250 صفحه است از
بعضی کتاب‌های بزرگ اصولی که اسم می‌برد، می‌گفت از همه آنها بهتر است.
یک وقتی بین خود امام و مرحوم پدر ما سر ملایی و مقامات علمی مرحوم حاج میرزا محمد ثقفی بحث بود، امام معتقد بودند آقابزرگ ملاست، مرحوم پدر ما نسبت به این مسأله شک داشت و می‌گفت: نمی‌دانم و قبول نداشت و شک داشت. بعد از این که این کتاب در دستشان افتاد و این کتاب را در نجف مطالعه کردند می‌گفت: حرف امام در مورد ایشان درست بوده است. مرحوم حاج آقا مرتضی حائری هم خیلی نسبت به ایشان علاقه‌مند بود.
***
ایشان متولد 1313 هستند وقتی پدرشان مرحوم می‌شود سه ساله بودند و من از ایشان پرسیدم که شما پدرتان را یادتان می‌آید، گفت: صحنه‌ای این چنینی یادم می‌آید که در بستر بیماری به من گفت که پسر پاهایم را مقداری بمال، من همینطور که می‌مالیدم گفت: قربون اون دست‌های کوچکت برم.
آقای حاج میرزا ابوالفضل از نظر علمی از نظر شخصیتی یک آدم واقعاً استثنایی بوده و افرادی که قائل به نبوغ ایشان بودند، زیادند. هم در ایران و هم در عراق. شما اگر کتابهای تراجمی که علماء و شعراء نجف را جمع آوری کرده نگاه بکنید از ایشان بسیار صحبت هست. ایشان در نجف بوده و در سن کودکی همراه پدر به تهران منتقل می‌شود و حدود 20 سالش بود که پدرش حاج میرزا ابوالقاسم کلانتر مرحوم می‌شود و در حرم حضرت عبدالعظیم دفن است. یک قصیده غرائی در رثاء پدرشان دارند که اولش اینطور شروع می‏شود:
دع العیش والآمال واطو الامانیا فما انت طول الدهر والله باقیا
ایشان با اینکه یک جوانی بودند که در تهران بزرگ شده بودند اگر چه در نجف متولد شده بودند ودر رگ و ریشه‏شان آن روح عربی لابد بوده اما به هر حال کسی که در تهران بزرگ شده اینطور یک قصیده عربی بتواند بگوید بی نظیر است. البته ما شعرایی که ریشه ایرانی داشته‏اند و شعر عربی گفته‏اند زیاد داریم اما اینکه مستقیما ایرانی باشند و شعر عربی بگویند خیلی کم هستند، یکی‏اش همان طغرایی معروف است که صاحب لامیه‏العجم است دو تا ما لامیه داریم یکی لامیه‏العرب که مال شنفری است که مال قبل از اسلام است چون عرب بوده به آن لامیه‏العرب می‏گویند. یک لامیه هم طغرایی گفته که قصیدة بسیار غرایی است و حکمت‏آمیز است و هیچ بویی از اینکه یک ایرانی آن را سروده در آن نیست و به لامیه‏العجم معروف است.
مثلا می‏گوید:
اصاله الرفع صانتنی عن الخطل
وحلیه الفضل زانتنی لدی العقل
ما کنت احسب ان یمتد بی زمنی
حتی اری دوله الاوقات والسفل
تقدمتنی اناش کان شوطهم
وراء خطوی ولو امشی علی مهل
یکی از کسانی هم که عرب نیست و شعرهای عربی گفته و معلوم نمی‏شود که یک عجم آن را سروده مرحوم حاج میرزا ابوالفضل تهرانی است، یک وقتی من همین شعری که از ایشان خواندم.
دع العیش والآمال واطوی الامانیا فما انت طول الدهر والله باقیا
را برای یکی از ادبای عرب خواندم، گفت در سطح شعر متنبی است یعنی اینقدر سطح شعر بالاست.
دیوان ایشان چاپ شده؟
بله دیوان ایشان چاپ شده، توسط مرحوم آسید نصرالله تقوی که رئیس دیوان عالی کشور ایران در زمان قبل از انقلاب بودند و از اهل علم و ادب و شعر و از خانواده سیادت بودند علاقه شدیدی به حاج میرزا ابوالفضل داشته و خیلی اظهار علاقه می‌کرده که کاش می‌شد دیوان ایشان را جمع‏آوری و چاپ کرد تا اینکه یک وقت مرحوم جلال الدین محدث اُرموی که در زمینه چاپ کتب قدیم و تصحیح و تحقیق آنها ید طولایی داشته و واقعاً در این کار حرفه‏ای و صادق و امین است و کتابهای زیادی از کتب قدیمی را به چاپ رسانده مصمم می‏شود دیوان شعر مرحوم حاج میرزا ابوالفضل را چاپ کند. در حالیکه اشعار متفرق بوده و خط ایشان خط ناخوانایی بوده که خود ایشان در شعرش می‏گوید که خط من خط بدی است.
کأن خطی سراطین مخلجه او الضفادع او من ولد شیطان
بیاض صفحته والنفس سوّدها کیوم وصل نفاه لیل هجران
ولی با همه این احوال مرحوم ارموی واقعا زحمت کشیده.
به هر حال مرحوم حاج میرزا ابوالفضل در ادبیات که چنین بوده آن وقت در فقه و اصول و تاریخ و همه معارف اسلامی فرد اول بوده است و همه او را قبول داشتند خصوصاً ادباء و علمای عرب که در سامراء نجف یا کربلا بودند به ایشان خیلی علاقه عاشقانه داشتند. و ایشان یک آدم استثنائی بوده و نه تنها درس خوانده بوده بلکه، شعور استثنائی بوده، کتاب صدح الحمامه فی شرح حیات والدی العلامه این کتاب را ایشان در 13 سالگی نوشته و اخیراً چاپ شده، شما این کتاب را ببینید، این کتاب اگر چه درباره حیات پدرشان نوشته شده ولی ملاحظه کنید که چه نثری دارد. اولا کتاب عربی است آن وقت چه نثری به کار برده شده، منی که بچه نجف هستم و خودم را عربی‏دان می‏دانم، تو عربها بودم و با این چیزها آشنا هستم وقتی این کتاب را می‏خوانم بسیاری از جاهاش را باید به کتاب لغت مراجعه کنم. این کتاب را یک نوجوان 13 ساله تهرانی با نثر مسجع نوشته است و بسیار قشنگ است و بعضی جاها که تمثل به شعر می‌کند می‏نویسد: للمؤلف که معلوم می‏شود در 13 سالگی شعر می‏گفته و شعرهایش را در آن کتاب می‏نویسد.
ایشان تصانیف زیادی داشته، عجیب موجودی بوده با این که عمر کمی داشته و به همه کار می‌رسیده چقدر مجالس انس با بزرگان اهل ادب داشته و چقدر مجالس علمی داشته و با این همه ایشان موفق شده که این همه کتاب و نوشته‌جات داشته باشد، حدود 70 ـ 80 تا نوشته طبق آنچه شنیدم از ایشان گم شده، اما کتاب معروفی که از ایشان باقی مانده، شرح زیارت عاشورا است بنام شفاء الصدور فی شرح
زیارة العاشور که صاحب مفاتیح در چند جا به این کتاب استناد می‌کند و خود آقای شیخ عباس قمی از کسانی است که شدیداً به ایشان معتقد بوده.
داستان این کتاب هم این است که مراجعه می‌کنند به میرزای شیرازی که خوب است برای زیارت عاشورا شرحی نوشته شود، میرزای شیرازی می‌گویند چه کسی بهتر از حاج میرزا ابوالفضل. و حاج میرزا ابوالفضل هم از شاگردان میرزا و فانی در حب میرزا بوده، خصوصاً بعد از این که پدرش در تهران فوت می‌کند ایشان به عراق می‌رود و بعد ساکن سامرا می‌شود. و میرزای شیرازی هم با پدرش رفیق بوده و هم ایشان شاگرد میرزا بوده و میرزا مراتب علمی ایشان را می‌دانسته و لذا به ایشان می‏گوید که آن کتاب را بنویسد و این کتاب واقعا کتابی است خواندنی و نشان‏دهنده مراتب علمی، فقهی، اصولی، تاریخی و رجالی مرحوم حاج میرزا ابوالفضل تهرانی خصوصا مباحث رجالی که وقتی ایشان در سند زیارت عاشورا وارد بحثهای رجالی می‏شود انسان می‏بیند چه ید طولایی و عمیقی در مباحث رجالی داشته‏اند.
یا مثلا در مسائل تاریخی و برداشت و تحلیل مسائل تاریخی بحثهای بسیار زیبا و خواندنی دارند یا اسنادی را در آن کتاب آورده اند از جمله نامه الناصر لدین الله در مورد منع برخی از سنتهای غلط که نامه خواندنی و جالبی است که من در جای دیگر ندیده ام و لذا این امور در این کتاب فراوان است.
اگر کسی بخواهد در مورد حاج میرزا ابوالفضل تهرانی بیشتر بداند، مرحوم عبرت نائینی کتابی دارد به نام مدینه الادب که در شرح تراجم شعرای تهران است. در آن کتاب مرحوم عبرت نائینی در مورد حاج میرزا ابوالفضل مفصل توضیح داده است و در آن کتاب می‏نویسد: اهل درایت را نظر بر این بود که مرگ ایشان مرگ عادی نبود، بعضی از علمای تهران بر ایشان حسد بردند و ایشان را مسموم کردند و دیدیم که چگونه آنها به خسران دنیا و آخرت مبتلا شدند، البته اسم نمی‏برد، فقط به همین مقدار نوشته.
***
پسر ایشان مرحوم حاج میرزا محمد ثقفی پدر همسر مرحوم امام هم شعر می‌گفت هم شعر عربی و هم شعر فارسی و خود همسر امام یعنی مادر بزرگ ما هم شعر می‌گفت، دیوانی داشت اما شعرهای ایشان همه فارسی بود اما با وزن و قافیه درست اولاً ایشان به دیوان حافظ و سعدی خیلی علاقه داشت و شعرهای زیادی از اینها حفظ بود و حافظ را خیلی دوست داشت. در یک سفری که ایشان رفته بود شیراز می‌گفت: رفتم حافظیه همینطور که در حافظیه قدم می‌زدم، یکدفعه متوجه شدم مدتی است به پهنای صورت اشک می‌ریزم و حواسم نیست. دیوانشان هم هست و فکر می‌کنم در کتب خطی دفتر فرهنگی امام باشد. بعضی از اشعار امام را هم حفظ بودند.
مرحوم حاج محمد ثقفی از همسر اول خودش که مادر همسر امام بود یعنی خانم خازن الملوک (معروف به خازن جون) دختر خازن الممالک (که یک زمانی جنبه وزارت مالیه دوران ناصری را داشته است) 5 تا دختر و یک پسر به نام آقا رضا ثقفی داشت که آقای ثقفی یک اسم برای دخترها می‌گذاشت که جنبه آخوندی داشت و مادرش (خازن جون) و مادر بزرگشان (مادر خازن جون معروف به خانم مامانی) یک اسم دیگر می‌گذاشت (خانم مامانی خانم را بزرگ کرده بود). اسمی که آقای ثقفی برای همسر امام انتخاب کرده بود، خدیجه بود و اسمی که مادرش و خانم مامانی انتخاب کرده بودند خانم قدس ایران و به قدس ایران هم معروف بودند. دومین دخترشان، آقای ثقفی یک اسم انتخاب کرده بود و اینها شمس آفاق، که ما به نام خاله شمسی می‌شناسیم. سومی خانم نجم الزمان بود. چهارمین حوراء بود. پنجمین خاله مینو بود که پدرشان اسم عذرا بر ایشان انتخاب کرده بود که کوچکتر از همه بودند و پارسال هم مرحوم شدند. تمام همشیره‌ها و اخوی ایشان که از مادر خودشان بودند همه قبل از ایشان مرحوم شدند و همچنین باجناق‌های امام همه قبل از انقلاب فوت شدند.
***
بعد از این که حاج محمد ثقفی زن‌هایی گرفت خانم اول با ایشان قهر کرد و ایشان مجبور شد زن بگیرد. منزل مرحوم حاج محمد ثقفی یک جایی مثل باغ بود که ساختمان‌های متعددی داشت، ساختمان این طرف خازن جون بود. ساختمان آن طرف آقای ثقفی بود و زن هم گرفته بود و از همان خانمش بچه‌دار شد و بچه‌های متعدد دارند که آقای حسن ثقفی از فضلا هستند و آقا مهدی و علی آقا همین‌طور و دخترهایی هم دارد و خانم مقید بودند و با برادرها و خواهرهایش که از خانم دیگر آقای ثقفی بودند رفت و آمد می‌کرد.
خانم ثقفی در اشعار عربی هم مسلط بودند؟
نه خیر. اتفاقاً نجف که بودیم پیش خود من عربی می‌خواند. اما این که عربی یاد بگیرد، نه. کلاً اهل تعلم را دوست داشت، زمانی که ازدواج کرده بود، پیش خود امام، جامع المقدمات، کبری منطق، سیوطی خوانده بود، و زبان فرانسه هم مقداری بلد بودند. کلاً امام می‌گفتند خانم وقتی صحبت می‌کند مثل یک طلبه فاضل صحبت می‌کند چون کلمات و معنای آن‌ها را می‌دانست.
من در خاطرات حاج احمد آقا خواندم که ایشان تاریخ تمدن ویل دورانت را به زبان عربی خوانده بودند.
بله کتاب می‌خواندند عربی هم می‌خواندند، من خودم برای روز مادر چند دفعه کتاب‌های عربی، رمان یا داستان عربی یا کتاب‌هایی که اطلاعات عمومی داشته باشد و هم تفریحی باشد و هم عربی یاد بگیرند، برای ایشان می‌گرفتم. با وجود سن بالا باز به مطالعه علاقه داشتند ومطالعه یکی از تفریحاتشان بود.
اهل تفریح هم بودند ایشان خیلی خانم منظمی بودند، خدا همه چیز را برای امام تمام کرده بود و چیزهای خوبی بهش داده بود و همسر خوب هم داده بود. زندگی‌اش را خوب اداره می‌کرد، غذا و برنامه‌های غذایی را بسیار خوب اداره می‌کرد و بچه‏داری و بچه بزرگ کردن را خوب اداره می‌کرد. وقتی بنا بود دخترها شوهر کنند، خوب اداره می‌کرد. جهیزیه خوب تهیه می‌کرد و همه کارها را خانم می‌کرد، امام هیچ دخالت نمی‌کرد، خانم و مادرشان خازن جون متکفل بودند. پسرها را که می‌خواستند زن بدهند همه کارها را خوب انجام می‌داد، به نحو احسن انجام می‌داد خیاطی و لباس دوزی را وارد بودند و به نحو احسن انجام می‌دادند. شوهرداری خوب، بچه داری خوب، میهمان‏داری خوب، با مردم معاشرت سالم، اهل معاشرت بودند، دوستان خوب داشتند هم در قم که بودند و هم نجف که بودند و هر چیزی را در وقت انجام می‌دادند. به وقت می‌خوابیدند و عصرها که وقت میهمانی خانم‌ها بود، در یک ساعت مقرری یا مهمانی می‌رفت؛ و هم ایشان مقید بودند به بازدید، هم در قم، هم در نجف. نجف هم که بودند با اکثر خانواده‌های محترم علمای نجف رفت و آمد داشتند، خانواده آقای خویی، با خانواده مرحوم شیخ نصرالله خلخالی و خانواده مرحوم مستنبط... با همه رفت و آمد داشتند. ولی هر چیزی در جای خودش. ایشان به خاطر همین هم کارهایشان را خوب انجام می‌دادند و هم از آرامش روحی برخوردار بودند.
***
مصائبی که برایشان وارد شد که مصائب زیادی بود، این مصائب را می‌توانستند به صبر جمیل تحمل کنند. به جزع و فزع نمی‌افتادند. زندگی با ایشان می‌توانست آموزنده باشد. یک خانمی اگر با ایشان بزرگ می‌شد، برایش یک نعمتی بود که از ایشان چیز یاد بگیرند.
دورانی که نجف بودند گله نمی‌کردند که امام این جور برخورد کردند و تبعید شدند از قم.
ایران را خیلی دوست داشتند و دلشان برای ایران خیلی تنگ می‌شد. اما همان نجف را هم پذیرفته بودند و آنجا هم زندگی برقرار بود و اهل عبادت بودند، نمازهایشان همیشه در اول وقت بود. زیارت‌ها را مقید بودند، کربلا که می‌رفتیم مقید بودند هر روز هم حرم امام حسین و هم حرم حضرت ابوالفضل مشرف شوند و زیارت‌ها را به نحو کامل انجام بدهند. زیارت جامعه را حتماً می‌خواندند، قرآن برای گذشتگانشان و مرحومین می‌خواندند.
اما یک خانم مقدس به نظر نمی‌رسیدند. ایشان سر سجاده، دعا و زیارت‌هایشان را می‌خواند و سر سجاده تسبیح دعا و صلوات و... می‌فرستاد و تسبیح را می‌گذاشت داخل سجاده و می‌گذاشت کنار.
در لباس و پوشش چطور بودند؟
بسیار تمیز و بسیار شیک و خوش سلیقه بودند، در زیبا شناسی ید طولایی داشتند چه زیبایی در لباس و پارچه و چه زیبایی‌هایی که در اساس البیت و... بود و چینش‌خانه و زیبایی در چیزهای دیگر در شعر خوب، در ادب خوب، در انسانهای خوب، در برخوردهای خوب. خیلی مؤدب بودند، اصلاً خانواده این‌ها خانواده ادب و مؤدب بودن بودند چون که مرحوم آقای ثقفی هم مرد بسیار مؤدبی بود، همه جا به مردم احترام می‌گذاشت. نمی‏گذاشت در احترام به افراد کم بگذارند، چه در وقتی که وارد خانه آنها می‌شدند و چه وقتی که می‌خواستند از خانه آنها خارج بشوند و این خصوصیت در خود خانم هم بود.
نکته‌ای هم در مورد فوت ابوی خودتان و عکس العمل همسر امام.
آن شبی که ابوی ما مرحوم شدند. شب نهم ذی القعده شب یکشنبه بود و فردا هم روز درسی بود و من هم آن زمان رسمم بر این بود که قبل از اذان از خانه بیرون می‌آمدم، می‌رفتم حرم، (در ایام تحصیل)، نجف زمستانهایش خیلی سرد است و خیلی سوز دارد ولی با این همه من قبل از اذان از خانه می‌آمدم بیرون و می‌رفتم حرم و در حرم می‏ماندم تا اذان می‌شد. نماز صبح را می‌خواندم، بعد از اذان صبح در صحن مباحثه داشتم. بعد از مباحثه، می‌رفتم مدرسه سید و صبحانه را در مدرسه سید با دوستان می‏خوردیم و مشغول درس می‌شدیم. آن روز هم همین‌طور بود در مدرسه سید حدود 8 صبح متولی مدرسه گفت: از منزل شما تلفن زدند گفتند بابات حالش خوب نیست. من تعجب کردم (چون شب قبل من پیش ایشان بودم و تا 11 شب پیش ایشان بودم و بعد من برگشتم طبقه پایین) تعجب کردم که ایشان تا 11 شب آثاری از کسالت نداشتند در یک عالم تحیری می‌آمدم به طرف منزل. سر کوچه، خانم (مادر بزرگمان) را دیدم، ایشان تا چشمش به من افتاد، زد به سرش و گفت: می‌گویند بابات سکته کرده و بردنش بیمارستان. من منزل نرفتم و ایشان داشت می‌آمد که ببیند چه کار کند، من با ایشان آمدم و آمدیم بازار هُوَیْشْ و در ذهنم بود که رسیدیم سر بازار، یک ماشین دربست برای بیمارستان بگیرم، دست کردم تو جیبم دیدم هیچ پولی نیست. آقای شیخی در بقالی ایستاده بود و می‌شناختمش گفتم: یک مقداری پول به من قرض بده، 5 دینار گرفتم، آمدیم در قبله حضرت امیر و ماشین دربست گرفتیم و رفتیم بیمارستان، از ماشین که پیاده شدیم، از دور عمو و آقای دعایی را دیدم و فهمیدم که همین جا هستند (چون قبلش فکر کردم بیمارستان کوفه است، رفتم دیدم خبری نیست، برگشتیم رفتیم بیمارستان نجف) از دور که آقای دعایی و عمو را دیدم، فهمیدم همین جا باید باشد، از ماشین پیاده شدیم که به طرف بیمارستان برویم، وسط راه آقای حاج علی خلخالی پسر مرحوم آشیخ نصرالله خلخالی به من رسید بدون مقدمه و بدون هیچ آماده سازی تا به ما رسید گفت: متأسفانه کار تمام شده و ایشان فوت شد. تا این را گفتند: خانم خورد زمین، این یادم است و هر وقت آن صحنه یادم می‌آید بیشتر ناراحت می‏شوم. در همین حال که ایشان افتادند روی زمین. عمو دوید آمد و ایشان را گرفت و دکتر را صدا زد و ترسید که ایشان هم از دست برود. بعد ایشان را بردند منزل و بقیه قضایا که معروف است و شنیده‏اید.
امام معمولا صبر می‌کردند و بروز نمی‌دادند. خانم چطور بودند؟
خانم بروز می‌دادند ولی آن مقدار که در خلوت بروز می‌دادند در جلوت نبود، حتی در این اواخر همین دوره‌ای که در ایران بودند هم ساعاتی در خلوت خودشان هر روز گریه می‌کردند که روی چشمشان اثر گذاشت و یک چشم خود را کاملاً از دست دادند.
خانم علاقه خیلی شدید و عاشقانه نسبت به مرحوم پدر ما داشتند، اضافه بر این که فرزند بود، در پدر ما خصوصیات، برجستگی‌ها و زیبایی‌هایی بود که آن روح زیباپسند خانم، ایشان را می‌پسندید. علاوه بر پسری، این موجود برجستة استثنایی را دوست داشت. پدر ما هم خیلی به مادرش علاقه‌مند بود و شدیداً احترام می‌کرد، مواظب بود که مادرش در هیچ مسأله‌ای از ایشان مکدر نشود. خدا رحمتشان کند، انشاءالله خدا با اولیاء معصومین محشورشان کند.
خانم به قدری به پدر ما علاقه‌مند بود که در ایران می‌گفت: آرزو دارم قبل از مرگ یکبار دیگر ایشان را ببینم و بمیرم با این که پسرش فوت شده بود باز امید داشت که ببیند.
به هر حال زندگی‌شان یک زندگی استاندارد بود، شوهر خوب داشتند و در سن پیری مرحوم شد و در فقدان فرزندان اگر چه خیلی سخت بود ولی با صبر جمیل تحمل کرد، بعد از شوهر، هم در دوران پیری خودشان مرحوم شدند، یعنی کارهایشان در زندگی به عنوان یک انسان متعادل کامل بود. وظایف عبادی را انجام دادند و فکر نکنم ایشان نماز قضا داشته باشد، تا زمانی که می‌توانستند روزه‏هایشان را می‌گرفتند و زمانی که نمی‌توانستند کفاره دادند، حج رفتند، زیارت کربلا رفتند، نوه‌ها و نتیجه‌ها و نبیره دیدند، تقریباً یک زندگی کاملی داشتند.
***
هر چیزی که از حد اعتدال خارج می‌شد تذکر می‌دادند. ایشان در وجودشان احساس مسئولیت قوی بود و در جایی که وظیفه خودش می‌دانست دخالت می‌کرد. اصلاً ‌دخالت بی‌جا در وجود ایشان وجود نداشت با بقیه پیرزن‌ها فرق داشت، عقلشان مسلط بر اعمالشان بود. واقعاً محبت و عشق در دلشان مسلط بود دلی داشتند پر از عشق و محبت اما کنترل شده و واقعی. با خانواده خواهرها هم ارتباط خوبی داشت، به همشیره‌ها رسیدگی می‌کرد و برادرش را دوست داشت.


انتهای پیام
آب و هوا

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.