در حال بار شدن سایت. لطفا صبر کنید....
سایت جماران - خاطرات عباس زریاب از تدریس فلسفه توسط امام

خاطرات عباس زریاب از تدریس فلسفه توسط امام

مرحوم مطهری و آقای منتظری با اصرار از امام خواستند که باید به ما درس فلسفه بدهید و امام نمی‌پذیرفتند. تا اینکه امام شرط می‌کنند که باید به درس فقه من حاضر شوید و بعد من درس فلسفه خواهم داد ولی درس فلسفه هم علنی نخواهد بود و شاگرد دیگری هم نمی‌پذیرم. بنابراین آقای منتظری، مطهری و بهشتی این سه نفر به طور خصوصی فلسفه می‌خواندند

کد خبر: 15466 | تاریخ خبر: 13/06/1389
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران - تهران

دهم شهریور ماه سالروز تدریس فلسفه توسط حضرت امام خمینی است. این اقدام نوآورانه حضرت امام خمینی(س) از آن جهت قابل توجه است که درآن دوره برخی از متحجرین کتابهای فلسفه را نجس می دانستند. به این مناسبت به مرور خاطراتی دراین باب پرداخته ایم.عباس زریاب خویی یکی از شاگردان حضرت امام خمینی بوده که علاوه بر تحصیلات حوزوی 5 سال در آلمان به تحصیل در تاریخ و علوم و معارف اسلامی و فلسفه گذرانیده  و دکترای خود را در رشته تاریخ دریافت کرد وی همچنین از 1341 تا 1343، دردانشگاه برکلی  به تدریس پرداخته است.


***
امام خمینی (س)به عقاید ارسطو و حکمت قدیم معتقد بودند. منتهی به شکل دیگری تفسیر می‌کردند، می‌گفت: این طبیعیات که علوم جدید می‌گوید در حد علوم تجربی است و این با فلسفه واقعی منافات دارد. فلسفه واقعی همان است که آنها گفته‌اند و اینها فقط تجربیات است، صنعت و تکنیک است. در آن زمان در حوزه، از اساتید فلسفه معمولا به خوبی یاد نمی‌کردند؛ البته به جز ایشان، چون در فقه و اصول متبحر بودند. اما عده‌ای از قشریون با ایشان مخالفت می‌کردند. یعنی عده‌ای بودند که می‌گفتند: حکمت، انسان را گمراه می‌کند و بنای حوزه برای تعلیم فقه است. طلاب می‌آیند که در این جا احکام الهی را یاد بگیرند اما در فلسفه ممکن است خیلی از افراد، معاد جسمانی را منکر بشوند، یا دنیا و عالم را اگر قدیم ذاتی ندانند، قدیم زمانی بدانند.
(یعنی از لحاظ زمان قدیم است نه به لحاظ ذات) و اینها خلاف شرع است. می‌ترسیدند و می‌گفتند حکمت خیلی افراد را گمراه کرده است. می‌گفتند حتی خود ملاصدرا عقایدش، عقایدی نیست که صریح با دین موافق باشد. او خیلی مسائل را تأویل می‌کند، حدود عالم را تأویل می‌کند، معاد را تأویل می‌کند و اینها درست نیست. در مباحث عرفانی، وحدت وجود برای آن افراد خیلی اهمیت داشت. می‌گفتند: وحدت وجود، یعنی وجود انسان و خدا یکی است. لذا مخالف شرع و توحید است. این کفر است و شریک دادن به خدا در وجود است. ولی این استنباط خود را نسبت به امام اگر می‌گفتند خیلی زیر لبی و پنهانی می‌گفتند. درس امام در زمان حاج شیخ عبدالکریم هم بود. آن زمان هم چند بار دروس فلسفه تعطیل شد حتی درس امام را تعطیل کردند. درس آقای شاه آبادی را هم که عرفان می‌گفت، تعطیل کردند. البته آن زمان من نبودم؛ ولی شنیده بودم. ولی بعد از فوت حاج شیخ عبدالکریم امام خیلی با گام‌های محکم و فشرده می‌آمدند. اول در مدرسه دارالشفاء درس شرح منظومه می‌دادند و بعد درس اسفار را می‌گفتند. ساعت ده و سی دقیقه، حدود یک ساعت تا سه ربع درس شرح منظومه را می‌دادند. بعد شاگردان درس اسفار که سطح بالاتری بودند، می‌آمدند و تا ظهر می‌شد و ظهر برای نماز تشریف می‌بردند. ایشان خیلی به اصول و آداب شرع مقید بودند. علاوه بر این در بحث‌ها هیچ‌گاه بحث فلسفی نمی‌کردند و هرکس در پیش مردم و یا جایی بحث فلسفی می‌کرد و سؤالی از ایشان می‌کرد در جواب می‌فرمودند: نمی‌دانم و جوابی نمی‌دادند. فقط در فقه و اصول با دوستان و همسالان تمام مباحث را می‌کردند. این بود که کسی جرأت نداشت چیزی به ایشان بگوید. به لحاظ رعایت ظاهر فوق‌العاده مقید بودند.
تقید ایشان به شکلی بود که در ایام محرم منزلشان روضه بود. من هم رفتم. روز عاشورا را زیارت عاشورا می‌خواندند و با آنکه صاحب مجلس بودند و مردم می‌آمدند و می‌رفتند، ایشان هیچ حرف دیگری نمی‌زدند و همان‌طور که تسبیح در دست می‌چرخاندند اذکار زیارت را می‌خواندند و یا مقید بودند که همیشه به نماز جماعت بروند. ما گاهی به نماز جماعت می‌رفتیم، ‌ولی ایشان را ندیدم که به جماعت نروند. ابتدا پشت سر مرحوم آیت‌الله حجت و بعد در نماز آیت‌الله سید محمد تقی خوانساری شرکت می‌کردند و به همراه مرحوم حاج سید احمد زنجانی از دوستانشان در صف اول جماعت حاضر می‌شدند.
اینگونه تقید ظاهری به آداب شرع و فقه در ایشان سبب شد که دیگرکسی نتواند اعتراضی بکند؛ ولی با وجود این از سال 1322 ـ 1323 به بعد درس فلسفه را تعطیل کردند و فقط منحصرا به درس فقه و اصول پرداختند. مگر خیلی خصوصی کسانی مثل حاج‌آقا مهدی حائری یا یکی دو نفر نزد ایشان فصوص الحکم می‌خواندند. من از آقای مهدی حائری شنیدم که می‌گفت: مرحوم مطهری و آقای منتظری با اصرار از امام خواستند که باید به ما درس فلسفه بدهید و امام نمی‌پذیرفتند. تا اینکه امام شرط می‌کنند که باید به درس فقه من حاضر شوید و بعد من درس فلسفه خواهم داد ولی درس فلسفه هم علنی نخواهد بود و شاگرد دیگری هم نمی‌پذیرم. بنابراین آقای منتظری، مطهری و بهشتی این سه نفر به طور خصوصی فلسفه می‌خواندند. آن زمان من در قم نبودم. من آقای بهشتی را در قم ندیدم، البته آقای مطهری را می‌شناختم. آن زمان که درس فلسفه نزد امام می‌خواندیم ایشان نمی‌خواندند. آقای مطهری یکی دو سال از من کوچکتر بودند. کسانی که با ما درس فلسفه می‌خواندند آقای حاج سید رضا صدر (پسر مرحوم آیت‌الله صدر)، یکی آقا میرزا صادق سرابی نصیری که مرد فاضلی بود و حاج‌آقا یحیی عبادی طالقانی (پسر شیخ محمد حسن طالقانی) و آقای صدوقی و آقا شیخ نصرالله اصفهانی بودند. یکی از خاطرات خیلی جالب این است که یک نفر که خیلی منکر فلسفه بود و شاید فلاسفه را کافر می‌دانست و طلبه خیلی مقدسی هم بود، در درس شرکت می‌کرد. می‌آمد برای اینکه بداند کفار چه می‌گویند وی کتاب اسفار را که می‌آورد با دستمال به دست می‌گرفت هیچ وقت به جلد کتاب دست نمی‌زد. بهانه‌اش این بود که من دستم عرق می‌کند و جلد کتاب را خراب می‌کند. او خیال می‌کرد که کتاب نجس است، برخورد امام با ایشان عادی بود و صحبت می‌کردند او خیلی اعتراض می‌کرد. امام اعتراضات او را با کمال خوش‌رویی جواب می‌دادند و همان حرف را که دستش عرق می‌کند و بدین خاطر اسفار را با دستمال می‌گیرد، می‌پذیرفتند. اعتراض او بیشتر به مباحث وحدت وجود بود. مدام اعتراض می‌کرد و امام جواب می‌دادند. به نظرم یا جواب را درک نمی‌کرد و یا نمی‌خواست دریابد. امام خیلی قشنگ و با بیان جالب می‌گفتند: اصلا شریعت همین است. قرآن همین است. احادیث همین را می‌گویند و شواهدی می‌آوردند؛ ولی خب بعضی اشخاص بودند که اعتقادی نداشتند. به هر صورت عاقبت درس فلسفه را قطع کردند و با توجه به توان و قدرتی که در فقه اصول داشتند، تصمیم گرفتند در این دو زمینه فعالیت داشته باشند.

انتهای پیام /*

دیدگاه ها و نظرات

برای ارسال نظرات از فرم پایین صفحه استفاده کنید.
مسئولیت نوشته‌ها بر عهده نویسندگان آنهاست و گذاشتن آنها به معنی تائید نظرات آنها نیست.
فرستنده:  
پست الکترونیک:
نظر: