دهم شهریور ماه سالروز تدریس فلسفه توسط حضرت امام خمینی است. این اقدام نوآورانه حضرت امام خمینی(س) از آن جهت قابل توجه است که درآن دوره برخی از متحجرین کتابهای فلسفه را نجس می دانستند. به این مناسبت به مرور خاطراتی دراین باب پرداخته ایم.دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی، یکی از شاگردان حضرت امام خمینی بوده است او در دینان اصفهان دیده به جهان گشود. پس از گذراندن علوم مقدماتی در زادگاه خود، به اصفهان رفت و به تحصیلات دینی پرداخت. سپس به منظور تکمیل تحصیلات، به قم رفته و در سال 1335 هـ ش با پایان دوره سطح، به مدت ده سال در درس فقه و اصول امام خمینی شرکت جست. وی در کنار تحصیل در محضر امام، در محضر اساتید دیگر نیز برای یادگیری دروس مختلف حضور مییافت که از جمله آن درس فلسفه علامه طباطبایی است. ایشان علاوه بر تبحر در دروس حوزوی، تحصیلات دانشگاهی نیز دارد و از اساتید دانشگاه در رشته فلسفه است. خاطرات خواندنی زیر به نقل از دکتر دینانی درباره کلاس های درس امام خمینی است که می خوانید:
***
به خاطر دارم که در آن روزگار (حوالی سال 1335 شمسی) رسم بر این بود که به هنگام فرا رسیدن تابستان و نیز ماه مبارک رمضان حوزهها تعطیل میشد. حضرت امام روز آخر حضور در کلاس بیشتر به گفتن نصایح اخلاقی و مسائل پرجاذبه میپرداخت.
موعطه های تاثیر گذار امام
در یکی از سالها ، امام طبق رسم همیشگی شروع به موعظه کرد که بسیار تأثیرگذار بود. ایشان مطلبی را نقل فرمود که برای بنده بسیار پرچاذبه بود. احتمال میدهم که عنوان کردن این مطلب مصادف بود با روزگاری که بعضی از طلاب به طرف ادارات و به سوی زندگی کشیده شده و یا درس حوزه را رها میکردند، امام میفرمودند: طلاب وظیفه دارند درس بخوانند؛ اگر سختی هم هست باید بمانند و برای کسب معارف دینی سختیها را تحمل کنند.
سپس فرمودند: در سابق که درس اخلاق و معقول میدادم در بین شاگردان دو برادر از اهالی همدان بودند که بسیار مستعد و هوشمند و از ذکاوت سطح بالایی برخودار بودند و مطالب عقلانی به خصوص حکمت متعالیه ملاصدرا را بسیار خوب میفهمیدند. پس از مدتی تحصیل در معقول یک روز یکی از این دو برادر نزد من آمد و گفت: آقا در درس فقه و اصول معمول است، طلابی که چندین سال درس فقه میخوانند استاد به آنها اجازه اجتهاد میدهد گرچه به سن اجتهاد نرسیده باشند؛ آیا در درس معقول و حکمت متعالیه چنین رسمی وجود ندارد؟ در پاسخ گفتم: نه، تا به حال در حوزهها مرسوم نبوده در علم حکمت و یا فلسفه به کسی اجازهای بدهند. اما چون شما دوست داشته و اصرار دارید من برای شما یک چیزی می نویسم. بعد شب نشستم با اینکه خالی الذهن بودم؛ بسیاری مطالب موعظهآمیز و نصایح اخلاقی و عرفانی در آن اجازهنامه نوشتم و یک اجازهای دادم که اینها در علم معقول خوب هستند و به مرتبه قابل توجهی رسیدهاند و آن را امضا کردهام و به آن دادم. بعد از یکی، دو ماه دیدم که دیگر این دو برادر در درس حاضر نمیشوند. با پرس و جو متوجه شدم که از قم هجرت کردهاند. مدتی گذشت تا یک روز عصر در خیابان آستانه به طرف حرم میرفتم که یک دفعه شخصی به طرف من آمد و دستم را بوسید و احترام زیادی کرد. او کت و شلواری بر تن داشت و عبا و عمامه را برداشته بود. دقت کردم دیدم یکی از دو برادر است. حال و احوال کردیم. پرسیدم الان کجا هستی و چه میکنی؟ گفت: که در ادارهای هست و به تعبیر امام در "شرالادارات " اشتغال دارد و گویا رئیس گمرک شده بود.
بنده در آن موقع به حکم جوانی و طلبگی بسیار کنجکاو بودم تا بفهمم که این دو برادر چه کسانی بودند و اکنون کجا هستند. سالها از این قضیه گذشت و انقلاب پیروز شد و دیدم که آقای مهندس حجت که معاون وزیر بود، همدانی است. احتمال دادم که ایشان باید فرزند یکی از آن دو برادر باشد. سپس در همان سال در دانشکده الهیات بر سر کلاس حکمت ملاصدرا شاگردی داشتم که به هنگام حضور و غیاب متوجه نام فامیل او که حجت همدانی بود شدم و این مسئله توجهم را به خود جلب کرد که حتماً این خانم با آن آقایان نسبتی دارد. از او پرسیدم آیا شما با مهندس حجت فامیل هستید؟ وی گفت: بله، من خواهر ایشان هستم. از حال پدرشان سؤال کردم، گفت: ایشان در قید حیات هستند اما مریض الاحوال بوده و در خانه خوابیدهاند و کمتر بیرون میآیند؛ اما عمویم به رحمت خدا رفتهاند. پرسیدم: آیا میتوانم از نزدیک ایشان را زیارت کنم؟ او گفت: عیبی ندارد، ولی چون پدر حال ندارد، من به شما خبر میدهم. یکی، دو سال گذشت و هیچ خبری نشد تا اینکه امسال (1377) در ترم گذشته بنده در قم در تربیت مدرس درسی داشتم و خانم حجت دانشجوی دوره دکترا شده بود و باز با وی حال و احوال کردم، از حال پدر جویا شدم. وی گفت: آن موقع نشد اما اکنون با پدر صحبت میکنم تا بتوانید با ایشان ملاقات کنید. سپس به تهران رفت و پس از یک هفته تلفنی تماس گرفت و گفت که پدر آمادگی ملاقات دارد. بسیار خوشحال شدم و حدود یک ماه پیش بود که خدمت ایشان رفتم. آقای حجت همدانی اکنون پیرمردی است که در بستر افتاده. وقتی نزد ایشان بودم قضیهای را که امام در حدود 35 سال پیش تعریف کرده بود برایشان نقل کردم و پرسیدم که این مطلب صحت دارد؟ پاسخ داد: بله و سپس ماجرا را از زبان ایشان شنیدم. برادرم آقا جواد اکنون فوت کرده. در نزد امام اسفار خواندیم و ایشان به ما خیلی توجه داشتند و خلاصه این قضایا پیش آمد. از ایشان پرسیدم: چطور شد با اینکه شما مورد توجه حضرت امام بودید، از قم هجرت کردید؟ ایشان گفت: ما مشکلات اقتصادی داشتیم و با سختی زندگی میکردیم. به تهران آمدیم و به کار اداری مشغول شدیم و من همچنان به کارهای علمی خودم تا حال ادامه دادهام و اهل مطالعه هستم و با کتاب مأنوسم و مطالعه علوم اسلامی را فراموش نکردهام. پرسیدم: آیا اجازهنامهای را که حضرت امام به شما دادند دارید یا خیر؟ فرمودند: بله، آن اجازه نامه با دستخط مبارک ایشان پیش من است. از ایشان خواهش کردم اگر ممکن است یک کپی از آن به من بدهید، بنده خیلی خوشحال میشوم. ایشان لطف فرموده و گفت: چشم. اتفاقاً فرزندشان آقای مهندس حجت نیز حضور داشت. گفت که من این کار میکنم و هفته دیگر کپی آن دستخط را توسط خانم حجت به من رساندند.
دستخط امام
این دست خط سه صفحه است که امام آن را به عربی مرقوم فرمودهاند و در ذیل آن نوشتهاند:
"حررهالعبد العاصی المذنب السید روحالله بن السید مصطفی الخمینی، غفرالله تعالی لهما و جزاهما و اخوان المؤمنین جزاءً حسناً فی صبیحة یوم السبت لثلاث بقین من ربیع المولود سنتة اربع و الخمسین و ثلثمأة بعد الالف من الهجرة القدسیة النبویة - صلی الله علیه و آله. "
صحیفه امام،ج1ص7
این دست خط حدود 60 سال پیش یعنی در سال 1354 هجری قمری [1314 ش] که اکنون سال 1419 میباشد تحریر شده و به عنوان اجازه در علوم عقلی و عرفانی که تقریباً در آن دوره مرسوم نبوده به آن دو بزرگوار داده شده و امام با اینکه فرموده خالیالذهن بودم، اما مواعظ فراوانی نوشتهاند. مطالبی در این اجازهنامه موجود است که تفسیر آن، خود کتابی در حدود 400- 500 صفحه احتیاج دارد. مقدمهای بسیار عارفانه و حکیمانه دارد که هر جملهاش قابل شرح و تفسیر است. امام اجازهنامه را چنین آغاز فرمودند:
"بسم الله الرحمن الرحیم
سبحانک اللهم و بحمدک یا من لایرتقی الی ذروة کمال أحدیته آمال العارفین، و یقصر دون بلوغ قدس کبریائه افکار الخائضین. جلت عظمتک من أن تکون شریعهً للواردین، و تقدست اسمائک من أن تصیر طعمة لأوهام المتفکرین. لک الأحدیة الذاتیة فیالحضرة الجمعیة و الغیبیة، والواحدیة الفردیة فیالتجلیات الأسمائیة و الأعیانیة، فأنت المعبود فی عین العابدیة. و المحمود فی حال الحامدیة. "
صحیفه امام،ج 1،ص3
امام در اوج مطالب عرفانی این مسائل را مرقوم نمودهاند: "فأنت المعبود فی عین العابدیة " یعنی پروردگارا تو در عینی که معبودی، عابد هم خود هستی. "والمحمود فی حال الحامدیة " در عین اینکه محمود هستی حامد نیز هستی "و نَحمدک اللهم بألسنتک الذاتیة فی عین الجمع و الوجود علی آلائک المتجلیة فی مرائی الغیب و الشهود، یا ظاهراً فی بطونه و باطناً فی ظهوره. و نستعینک و نعوذ بک من شرّ الوسواس الخنّاس، القاطع طریق الانسانیة، السالک باولیائة فی مهوی جهنام الطبیعة الظلمانیة. "
کلمه "جهنام " را که ایشان به کار برده و اصطلاح عرفا و اهل حکمت به معنای جهنم و جهنام یعنی چاه عمیق چاه، چاه بیسروته و بیانتها. اهدنا الصراط المستقیم الذی هو البرزخیة الکبری و مقام أحدیة جمع الأسماء الحسنی.
این عبارتها هر کدام بسیار پرمعنی است. اما نکتهای که میخواهم عرض کنم اینکه امام فرمود: بنده خالیالذهن بودم اما مطالبی را نوشتهاند که بسیار عارفانه است و حالت مناجات و دعا دارد؛ در عین حال که عرفانی است. مطالبی در ضدیت با غرب هم دیده میشود آنجا که میفرمایند: "ونستعینک و نعوذبک من شرالوسواس الخنّاس " از شر خناس، یعنی شیطان بزرگ. "القاطع الطریق الانسانیه " شیطانی که راهزن طریق انسانیت است. "السالک بأولیائه فی مهوی جهنام الطبیعة الظلمانیة " شیطانی که انسان را در قعر جهنم(جهنام طبیعت) می برد؛ یعنی قعر این دنیا جهنم است. جهنم تاریک و ظلمانی؛ یعنی دنیوی بودن محض یک نوع جهنم است. در اینجا وقتی به شیطان اشاره میکند در حقیقت یک نوع براعت استهلال است. جمله ای را امام در آخر نامه به آن اشاره فرموده که بسیار هم عجیب است، با اینکه ایشان 60 سال پیش این مطلب را نوشته؛ اما میتوان اندیشههای امام را تعقیب کرد و این یکی از بهترین سندهاست. در پایاننامه نصحیت میفرمایند: "ولقد اوصیه بما وصانا " من وصیت میکنم به این آقایانی که اجازهنامه به آنها میدهم. "بما وصانا اساطین الحکمه و المشایخ العظام من ارباب المعرفة " من نصحیت میکنم به آنچه که مشایخ من به من نصحیت کردند که اینها مفتون معارف زمان واقع نشود و حقایق را به غیر اهلش یعنی کسانی که اهلیت معارف ندارند، تعلیم نکنند، چرا که مشایخ ما اینطور ما را نصحیت فرمودهاند: که معارف الهی را به غیر اهلش تعلیم نکنید. "فانّ هؤلاء السفها " آنهایی که اهلیت این معارف را ندارند "قرائحهم مظلمة " دارای قریحه تاریک هستند "و عقولهم مکدرة " دارای اندیشه تاریک هستند "ولا یزیدهم العلم و الحکمة الاّ جهالة و ضلالةً و لا المعارف الحقة الا خسراناً و حیرة " نفوسی که مکدر است و پاک نیست، معارف الهی در آن بیشتر خسران ایجاد میکند؛ یعنی نه اینکه هدایت نمیکند بلکه خسران هم ایجاد میکند؛ "ثم ایاک ". حضرت امام با تأکید میفرمایند: بر تو باد، بر حذر باش "ایها الاخ الروحانی " ای برادر روحانی "والصدیق العقلانی " دوست عقلانی من "و هذه الاشباح المکنوسة المدعون للمتمدن و التحدد " ای دوست عقلانی من و ای برادر روحانی، بر حذر باش از کسانی که ادعای تجدد میکنند؛ و این اشاره به فرهنگ منحط غربی دارد.
امام و کسانی که ادعای تجدد می کنند
امام 60 سال پیش چنین اندیشهای داشتند یعنی بر حذر میداشتند از "المدعون " کسانی که ادعای تجدد میکنند "و هم الحمر المستنفرة " مثل الاغهایی پراکنده به این طرف و آن طرف هستند. "السباع المفترسة " مثل وحشیان درنده "والشیاطین فی صورة الانسان " شیاطینی به شکل انسان هستند. "و هم اضل من الحیوان و ارذل من الشیطان " از حیوان پستترند و از شیطان گمراهتر. "و بینهم و لعمر الحقیقة و التمدن بون بعید " بین حقیقت و غربزدگان فاصله بسیاری است. "ان استشرقوا استغرب التمدن " اگر اینها جلو بیایند آن تمدن واقعی دور میشود "و ان استغربوا استشرق " و اگر اینها کنار بروند تمدن واقعی ظاهر میشود. به هر حال من خلاصهای از جملات امام را نقل کردم که انشاءالله به یادگار میماند و باز هم عرض کنم با اینکه این مطلب در سه صفحه است اما نیاز به شرح و تفسیر دارد.
***
ترجمه:
بسم اللَّه الرحمن الرحیم.
خداوندا؛ پاک تویى و سپاس مىگویمت، اى که آرزوى عارفین به قله کمال احدیتش نرسد، و اندیشه پویندگان از وصول به کبریاى مقدسش کوتاه. عظمتت والاتر از آنکه براى ورود به آن راهى یابد، و اسمائت مبرا از آنکه به دام پندار متفکرین آید.
توراست احدیت ذاتى در مقام حضرت جمعى و غیبى، و از آنِ توست واحدیت فردى در تجلیّات اسمائى و اعیانى. (1).
پرستیده تویى در حالى که خود مىپرستى، و پسندیده تویى به هنگامى که مىپسندى. خداوندا؛ تو را سپاس مىگوییم با زبانهاى ذاتىات که در عین جمع و وجود است (2) براى نعمتهایت که جلوهگر در آینههاى غیب و شهود است؛ اى که پیدایى
هنگامى که پنهانى و نهانى چون هویدا.
یارىمان کن و پناهمان ده از شرّ وسوسه شیطان، آن راهزن طریق انسانى و راهبر دوستان خویش به درههاى ژرف طبیعت ظلمانى، ما را به راه راست هدایت فرما که برزخیت کبرى و مقام جمع اسماى حسناست. (3).
خدایا؛ درود بىپایان فرست بر مبدأ و غایت ظهور و صورت و ماده اصل نور (که هیولاى اولى است) و هم او برزخ کبراست چنانچه [دَنى] نزدیک شد پس تعینات را رها کرد [فَتَدلّى] و خرامید [فکانَ قابَ قَوسَیْنِ] پس در جایگاه یک کمان کامل با دو قوس وجود و تکمیل دایره غیب وشهود قرار گرفت [أو أدْنى] یا نزدیکتر از آنکه همان مقام عماء است، بلکه در آن جایگاه هیچ مقامى نیست- بنابر اصح نظریات- (عنقا شکار کس نشود دام باز گیر). (4).
و خدایا؛ درود فرست بر آل او که ظهور الهى را گشایشگر و نور الهى را نمایانگرند بلکه نورٌ على نور هم ایشانند، ریشه و شاخه درخت مبارکه زیتون و سدرة المنتهى [درختى در بالاترین مکان بهشت] هم اوست (5) و هم او جنس و فصل کوْن جامع و حقیقت کلیه است. (6).
مخصوصاً درود بر آن کسى که ولایت محمدیه را به نهایت رسانده، فیضهاى احمدى را پذیرفته (قبض کرده)، با وصف ربوبیت الهى پدیدار شود چنانچه پدرانش با عبودیت آشکار شدند، چرا که عبودیت حقیقتى است که کُنه آن ربوبیت است. آنکه خدا را در مُلک و ملکوت جانشین و ائمه کجاوه جبروت را پیشوا، احدیت اسماء الهى را و بعد، آدمى را از دیگر موجودات به واسطه یک لطیفه ربانى و فطرت الهى متمایز کردهاند، فطرتى خدایى که آدمیان را بر آن طینت آفرید. و این فطرت- به وجهى- همان امانتى است که در کتاب عزیز الهى مورد اشاره شده انّا عَرَضْنَا الْامَانَةَ عَلَى السَّمواتِ وَ الارْضِ وَالجِبالِ فَابَیْنَ أنْ یَحْمِلْنَها وَ اشْفَقْنَ مِنْها و حَمَلَها الإِنْسانُ (7) ما امانت را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه داشتیم، از تحمل آن سرباز زدند و از آن ترسیدند و انسان آن را بر دوش گرفت. و این فطرت همان فطرت توحید خدا در مقامات سه گانه [ذات و صفات و افعال] بلکه فطرت رها کردن همه تعینات و ارجاع همه چیز به او و اسقاط همه اضافات حتى اضافات اسمائى است و فانى کردن همه چیز است نزد او، و هر که به این منزلت نرسد از فطرت خدا خارج شده و در امانت پروردگار خیانت کرده و نسبت به مقام انسانیت و ربوبیت جاهل و به نفس خویش و حضرت حق ستم کرده است.
و نزد اهل دل از سابقین نیک سرشت آشکار است که نیل به چنین جایگاه والا و مرتبه بلندى ممکن نیست مگر با ریاضتهاى روحى و عقلى و با اندیشههاى مقدس قلبى پس از آنکه جان آدمى از پلیدیهاى عالم طبیعت پاک و پاکیزه شود- چرا که این مقامى است که لا یَمَسُّهُ الَّا الْمُطَهَّروُن (8) جز پاکان را به آن دسترسى نیست- و نیل به این مقصود حاصل نشود جز آنکه آدمى همت در کسب معارف الهى بگمارد و نظر در آیات و اسماء ربوبى منحصر کند به دنبال آنکه انسان شرعى شد بعد از آنکه انسان بشرى بلکه طبیعى بود.
پساى نفس تابعِ هوا که بر خاکدان زمین جاودانه گرفتارى، از خانه تاریک حیرتانگیز هیولانى بیرون آى، و به سوى «اللَّه» که مقام جمع است و رسولش که مظهراحدیت جمع است (9) هجرت کن تا مرگ به تأیید خداى متعال تو را دریابد و پاداش تو بر خدا واقع شود که این همانا رستگارى عظیم و بهشت لقاء ذاتى است که نه چشمى را بر آن نظر افتاده و نه گوشى از آن خبر شنیده و نه بر قلب بشرى خطور کرده است [فوق ادراک بشرى است].
اى نفس؛ بدان که تو از مقام جامعیت اسماء و برزخیت کبرا ظهور کردهاى و در این دیارْ غریبهاى و چارهاى جز بازگشت به وطن ندارى، پس وطن خویش محبوب دار که این دوستى از ایمان است چنانکه سید انس و جن فرموده.
بپرهیز و بر حذر باش- خداوند متعال در اولى و اخرى یارت باد- از اینکه همت خویش صرف به دست آوردن لذات شهوات حیوانى کنى که این شأن چهارپایان است، یا به چیرگى بر نزدیکان و همانندان بپردازى- اگرچه غلبه در علوم و معارف باشد- که این منزلت درندگان است، یا همّ خویش به ریاستهاى ظاهرى دنیا صرف کرده تدبیر و اندیشه را بر آن بگمارى که مقام شیاطین است؛ بلکه حتى پوسته و ظاهر عبادات را نیز منظر نظر قرار نده، و نه اخلاق معتدل یا نیکو را، و نه فلسفه کلیه یا مفاهیم مبهم را، و نه شیوایى گفتار ارباب تصوف و عرفان ظاهرى و نظم کلام ایشان را، و نه غرش رعد اهل خرقه و آذرخش ایشان [که ادعاى رگبار معارف دارد] هیچ کدام را در برابر چشمانت قرار نده، که همه آنها حجابى است اندر حجاب و ظلماتى است انباشته بر هم و صِرف کوشش در آنها مرگ و هلاکت است و چنین کارى زیان آشکار و محرومیت ابدى و ظلمتى است بىپایان.
بلکه همت تو باید در همه حرکات و سکنات و اندیشه و فکرت در توجه به خداوند متعال و ملکوت او باشد، چرا که به سوى خداى متعال مسافرى و ممکن نیست در این سفر با قدم نفْس راه پیمودن، پس چارهاى نیست جز آنکه با قدم خدا و رسول سفر کنى که مهاجرت از سراى نفس با گامهاى آن نتوان. پس تا هنگامى که با قدم نفس ره مىسپارى، هنوز از دیار نفس خارج نشده و به سفر نپرداختهاى، در حالى که مىدانى که مسافرى غریبى.
و این وصیتى است به نفْس سنگدل تاریک بیکاره خویش و وصیتى است به دوست موفقم صاحب خِردى با بینشى درخشان در علوم ظاهرى و باطنى و نظرى دقیق در معارف الهى، دانشمند خردمندِ نکته سنج روحانى «آقا میرزا جواد همدانى» که خداوندش به نهایت آمال برساند.
من، به جان دوست قسم با آنکه از اهل علم و طلاب آن نیستم، از مهمات اصول فلسفه متعالیه الهى هر آنچه نزد خویش داشتم و بعضى از آنچه از اساتید بزرگوار- خداوند سایه ایشان را مستدام گرداند- و کتب ارباب معرفت و صاحبدلان- رضوان اللَّه علیهم- فرا گرفته بودم بر وى عرضه کردم، و او به حمد خداوند متعال به مرتبه علم و عرفان رسیده، مسلک عقل و ایمان را پیمود، در حالى که خود نیز- سلّمه اللَّه- داراى قریحه و سرّى لطیف و قلبى پاک و طینت سلیم و فکرى نیکوست که لباس علم و راستى بر تن کرده، و توکل همه بر خداست در مبدأ و معاد.
و اکیداً وصیت مىکنم او را به آنچه اعاظم حکمت و اساتید بزرگوار اهل معرفت، ما را به آن وصیت کردهاند که نسبت به عرضه اسرار این معارف بر غیر اهلش- منکران و بىتدبیران و آنان که از راه حق و انصاف گم گشتهاند- کاملًا بخل بورزد، که آن کوته نظران، ذوقى تار و عقلى کدر دارند و علم و حکمت جز جهالت و گمراهى بر ایشان نیفزاید و معارف حقه جز زیان و حیرت نیاندوزد که خداوند عالى مرتبه فرموده: و نُنَزّلُ مِنَ الْقرآنِ ما هو شِفَاءٌ و رَحْمةٌ ... وَ لَا یَزِیدُ الظَّالِمیِنَ الّا خَسَاراً (10) ما از قرآن آنچه را رحمت و شفاى مؤمنین است فرو فرستادیم و بر ستمگران جز زیان نیفزاید.
بپرهیز و بر حذر باش- اى برادر روحانى و دوست عقلانى- از این اشباح مدعى تمدن و تجدد که آنان ستورى رمیده و گرگهایى درنده و شیاطینى انسان نما هستند که از حیوان گمراهتر و از شیطان پست ترند، و قسم به جان حقیقت که میان آنان و تمدن آنچنان فاصله دورى است که اگر به شرق روند تمدن به غرب گریزد و چون به غرب روى آورند تمدن به شرق برود، و همانند تو که از شیر مىگریزى تمدن از ایشان در فرار است، که ضرر ایشان بر بنى آدم از آدمخوارگان بیش است.
و درخواست و وصیتم را تکرار مىکنم که مرا نزد خداى بلند مرتبه خویش به نیکى یاد کنى رَبَّنا آتِنا فِى الدُّنْیا حَسَنَةً وَفِى الآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنَا عَذَابَ النَّارِ (11) پروردگارا در دنیا به ما حسنه و در آخرت حسنه عطایمان کن و از عذاب آتش نگاهمان دار، و ما را از آمدوشد با فرومایگان شرور برکناردار به حق محمد و آله الأطهار- صلوات اللَّه علیهم.
این وصیت را بنده نافرمان گنهکار، سید روح اللَّه فرزند سید مصطفى خمینى- خداوند متعال هر دو را بیامرزد و به آنان و برادران مؤمن پاداش خیر دهد- در صبح روز شنبه، سه روز به آخر ربیع المولود سال یک هزار و سیصد و پنجاه و چهار بعد از هجرت مقدس نبوى- صلى اللَّه علیه و آله- تحریر کرد.].
(1)- مقام ذات الهى مقامى است که در هیچ آینهاى تجلّى ندارد، و مقام احدیتْ ذات تجلّى وجود است در مقامى که همه اسماء و صفات در آن مستهلک است، و مقام واحدیت مقامى است که وجود مشروط به جمیع اسماء و صفات در آن تجلّى مىکند..
(2)- خداوند خود را در مقامات مختلف- با زبان و فعل و حال- حمد مىکند یعنى هم با زبان ذات و هم با زبان اسماءالهى و هم با زبان اعیان ثابته در علم ربوبى حمد مىکند..
(3)- مقام برزخیت کبرى که مقامى بین احدیت صِرف و کثرت امکانى است، مقامى است که در آن ولایت کلى حاصل. مىشود. این مقام با قرب فرایض حاصل شده و عبدْ سمع و بصر حق مىشود، چنین مقامى نهایت معراج رسول اکرم (ص) بوده و براى دیگران به تبع آن حضرت حاصل مىشود..
(4)- در حدیثى از رسول اکرم (ص) آمده است که خداوند قبل از آنکه مخلوقات را بیافریند در عماء بود، و درباره معناى آن احتمالات زیادى آمده است که یکى از آنها این است که در حجاب اسماء ذاتى بود..
(5)- اینکه صفت مفرد براى ائمه اطهار آمده است با توجه به تعبیرات لفظى است نه معنى..
(6)- کوْن جامع عالَمى است که مقام احدیت جمع اسماء غیبى و شهودى است، و تعبیر دیگرى از انسان کامل است که همه حضرات را در خود جمع کرده است..
جامع و تجلیات اول و آخر را مظهر است، حجت غائب منتظر نتیجه پیشینیان و گذشتگان- ارواح ما به فدایش و خداوندمان از یارانش قرار دهد- پروردگارا! دشمنان ایشان را لعنت کن که راهزن طریق هدایتند و راهبر امتها به گمراهى و حیرتند.
(7)- بخشى از آیه 72 سوره احزاب..
(8)- سوره واقعه، آیه 79..
(9)- چون وجود با احدیت جمع جمیع اسماء و صفات تجلى کند، مقام اسم اعظم الهى «اللَّه» است که ربّ انسان کامل یعنى رسول اکرم (ص) مىباشد، پس او مظهر احدیت جمع است..
(10)- سوره اسراء، آیه 82..
(11)- بخشى از آیه 201 سوره بقره..
صحیفه امام،ج 1،ص 7
***
در یکی از مناسبتها امام با اشاره به طلاب فرمودند: شما میدانید که در کتب فقهی شخص مکلف یا باید مجتهد باشد یا مقلد یا محتاط و این فتوای همه فقهاست. اگر مجتهد باشد که مجتهد است و اگر مجتهد نیست یا باید تقلید کند و یا راه احتیاط پیش گیرد. در هر سه مورد فتوا دادند، که در کتب فقها هم هست. امام در یکی از این درسها اشاره به مطلب جدیدی فرمود که در هیچجا نوشته نشده و کمتر کسی گفته و یا هیچکس این مطلب را نگفته. ایشان فرمود: این عموم مردمند که یا باید تقلید کنند و یا محتاط. اگر مجتهد هستند باشند. اما طلابی که مراحلی از تحصیل را پشت سرگذاشتهاند و در مراحل فقه و اصول وارد شدهاند دیگر حق ندارند که تقلید کنند.
امام میفرماید: "حق ندارند ". یعنی اینکه شخص برود بخوابد و بگوید تقلید میکنم. حجت برای ما تمام شده. کسی که وارد اجتهاد شده هرچند که هنوز به درجه اجتهاد نرسیده، ولی حق ندارد قناعت کند و بگوید تقلید میکنم. این شخص باید از شب تا صبح مطالعه کند و بکوشد تا حکم خدا را خودش استنباط کند. اگر دنبال مسائل رفت و نتوانست اجتهاد کند آن وقت است که میتواند تقلید کند؛ ولی از ابتدا و بدون کوشش نمیتواند، چرا که این، راه تلاش را بر طلاب میبندد. پس باید تا آخرین مرحله مطالعه، بررسی، تفحص و غور کنند. اگر چنین کردند و نتوانستند آن وقت تقلید کنند. اما نمیتوانند از ابتدا از یک رساله عملیه تقلید کنند. در حقیقت این مطلبی را که امام به آن اشاره دارد هم یک مطلب فقهی است و هم تربیتی. یعنی شیوهای است در راه رشد تفکر طلاب. این فرمایش امام برای من بسیار آموزنده بود و کوشیدم که این مطلب را سرمشق خود سازم. اما نمیدانم تا چه اندازه موفق بودهام و دیگران باید قضاوت کنند.
ده سال پای درس امام
بنده حدود ده سال در درس امام شرکت داشتم. در تمامی این مدت حتی یک روز را به خاطر ندارم که ایشان 5 دقیقه تأخیر داشته باشد. رأس ساعت در کلاس درس حضور پیدا میکرد. درس ایشان در مسجد سلماسی تشکیل میشد اغلب طلبهها نیز به موقع به کلاس میآمدند و بعضیها به تدریج ملحق میشدند. همه افراد در مسجد مینشستند. صندلی در کار نبود. همه دو زانو و پشت سر هم مینشستند. تقریباً تمام فضای مسجد پر میشد. گاهی آنقدر شلوغ میشد که طلاب در پلهها مینشستند. ایشان به موقع درس را آغاز و به موقع نیز ختم میکرد. به طلاب اجازه میدادند تا سؤالات و اشکالات خویش را بپرسند؛ اما اگر کسی میخواست با طرح سؤالات بیجا و بیمورد وقت دیگران را تضییع کند با یک نهیب ساکتش میکردند و به اشکال او پاسخ مناسبی نمیدادند تا دیگر سخن نگوید؛ اما به طلاب فاضلی که اشکالات واقعی مطرح میکردند به خوبی پاسخ میدادند.
خاطرهای که حضرت امام از استاد شیخ خود مرحوم آیتالله حائری نقل میکرد که در آن معنای عمیقی نهفته است. ایشان نقل فرمود: یک روز حاج شیخ درسی را گفتند و از ما خواستند که آن را بنویسیم و فردا بیاوریم. یکی از آقایان که خوشتقریر بود، تمامی مطالبی را که استاد بیان کرده بود نوشته بود، بدون اینکه اشکالی و حاشیهای بر آن نوشته باشد.
استاد خطاب به آن شخص فرمودند: خیلی خوب حرفهای ما را نوشتهای اما یک "ان قلتی "، حاشیهای بر آن ننوشتهای. آن مرد گفت: خوب نتوانستم اشکال پیدا کنم. استاد فرمودند: تا آنجایی که میشد باید یک ان قلتی بزنی. اگر اشکال هم نبود تا جایی که بیادبی نبود حداقل یک فحش میدادی. (به شوخی و مزاح فرمودند). بیان این مطلب از سوی استاد بسیار آموزنده بود یعنی اینکه انسان باید حالت تقلید را از دست بدهد و نباید تنها حرفهای دیگران را بشنود. ایشان همواره روی این مسئله که طلاب باید اهل تحقیق باشند تأکید میفرمود.
مرحوم حاجآقا مصطفی در درس آقا سید محمد داماد
مرحوم حاجآقا مصطفی در درس آقا سید محمد داماد حاضر میشد و آنجا اشکال میکرد و جزو مستشکلین درس ایشان بود. ایشان به درس امام هم میآمد ولی اشکال نمیکرد و ساکت مینشست. یکی از روزها بعضی طلاب که حالا شاید برخی زنده و برخی نباشند به شوخی به حاجآقا مصطفی گفتند: شما در درس پدرت ساکت مینشینی و هیچ نمیگویی؛ نکند از پدرت میترسی؟! ایشان لبخندی زد و گفت: نه من نمیترسم، بلکه ادب میکنم و اشکال نمیکنم. اما طلاب باز به شوخی ادامه دادند که تو میترسی و اگر اینطور نیست پس شرط ببندیم. یادم هست که همان روز حاجآقا مصطفی با اینکه در صفوف آخر نشسته بود، یک مرتبه طرح مسئله کردند که بار اول امام اعتنایی نکرد. حالا نمیدانم نشنیدند یا خود را به نشنیدن زدند. بار دوم باز هم امام اعتنایی نکرد و حاجآقا مصطفی برای بار سوم با حدت بیشتری اشکال کرد. من به چهره امام نگاه میکردم. ایشان از صدا متوجه حاجآقا مصطفی شد، تبسمی کرد و بعد جواب آقا مصطفی را داد. البته امام هم با یک شدت و حدتی پاسخ گفت و به این ترتیب بود که آقا مصطفی جزو مستشکلین درس امام شد و طرح مسئله میکرد.
خاطرات کلاس های قم امام
هنگامی که ما به قم آمدیم امام دروس معقول و عرفان را به طور کل کنار گذاشته بود. فقط فقه و اصول درس میداد، در حالی که ایشان هم اهل معقول و هم اهل عرفان بود و ما نیز بسیار میل داشتیم که کلمهای در این باره از ایشان بشنویم، اما کلامی نشنیدیم. در اعیاد مذهبی مانند عید فطر، قربان و غدیر و غیره شاگردان به دیدن اساتید خود میرفتند و چون ما شاگرد حضرت امام بودیم به دیدار ایشان میرفتیم. در یکی از اعیاد همین کار را کردیم و مرسوم بود هنگامی که طلاب دور هم جمع میشدند، طرح مسئلهای میکردند، حال یا فقهی و یا فلسفی. بعضی از دوستان زرنگی کرده و در محضر امام مسائل فلسفی مطرح میکردند که جنبه اعتقادی داشته باشد و امام احساس وظیفه شرعی کنند و پاسخ گویند و هنگامی که امام لب به سخن میگشود گویی دنیا را به ما دادهاند؛ اما این بار تا امام متوجه شدند که مسئله فلسفی است نگاهی کرده و از پاسخگویی امتناع فرمودند و تا زمانی که بنده در قم بودم نتوانستم کلامی فلسفی از زبان ایشان بشنوم. به هر ترتیب چون امام میخواستند فقه و اصول را تدریس کنند و اگر مسائل فلسفی را مطرح میفرمودند مورد تکفیر قرار میگرفت و معاندین مجال مییافتند تا مشکلات بیشتری ایجاد کنند، تدریس عرفان و فلسفه را کنار گذاشت و نه تنها تدریس نمیکرد بلکه پاسخ سؤالات طلاب در این موارد را هم نمیداد. بعدها یعنی زمانی که انقلاب به پیروزی رسید و بسیاری از مسائل عرفانی را از طریق تلویزیون از امام شنیدیم، برایم بسیار جالب بود و این از آرزوهای من در قم بود که عملی نشد.
امام مجذوب ابنعربی بود
زمانی که در قم بودم امام کتابی داشت که تنها وصف آن را از حاجآقا مصطفی شنیده بودم و میدانستم که کتاب سطح بالایی است و دست نوشته خود امام است. دیدن این کتاب جزو آروزهایم بود، اما امکانش نبود؛ چرا که خود حاجآقا مصطفی هم آن را نداشت. آن زمان هر وقت به تهران میآمدم دوستی به نام رضا کشفی داشتم که به منزل ایشان وارد میشدم ولی اهل عرفان بود. یک بار برایم تعریف کرد: آقایی در تهران هست که تاجر است و هیچگاه از خانه بیرون نمیرود و تجارتش را با تلفن انجام میدهد. وی اهل سیر و سلوک است و دارای حالات خاص میباشد و از کتاب سرالصلوة امام یک کپی در اختیار دارد. به ایشان گفتم: آیا میشود کتاب را دید؟ گفت: بله، چون ما با هم دوست هستیم مانعی ندارد. بنده به اتفاق آقا رضا کشفی به منزل آن تاجر رفتیم. زنگ زده و داخل شدیم. پیرمرد محترمی بود که برای آقای کشفی احترام بسیاری قائل بود و با اینکه من را نمیشناخت بسیار گرم پذیرایی کرد. آقای کشفی گفت: اگر لطف بفرمایید آن رساله را ما ببنیم. گفت: بله، چشم، برایتان میآورم، اما آن را نمیدهم تا بیرون ببرید بلکه همین جا مطالعه بفرمایید. هر چند ساعت طول بکشد اشکالی ندارد؛ اما امانت نمیتوانم بدهم. حدود یک ساعتی نشستیم و چون به هر حال مزاحم میشدیم، نتوانستم خوب بخوانم بلکه تورقی کردم و سرفصلهای کتاب را یادداشت نمودم و بسیار استفاده بردم. همان مطلبی را که فکر میکردم در آن باشد یافتم و بسیار لذت بردم.
ابن عربی اگر نگوییم در عرفان چهره بینظیری است لااقل میتوان گفت کمنظیر است. آثاری چند در عرفان نظری از وی به جا مانده که خود اقیانوسی است و برای افرادی چون امام که خود عارفند و از طرفی یه عرفان نظری هم توجه دارند بسیار جذبکننده است. امام مجذوب ابنعربی بود و برای وی بسیار احترام قائل بود و در بیانات و آثار به جای مانده از ایشان کاملاً مشهود است. گرچه عرفایی که اهل عرفان عملی هستند، شاید خیلی علاقهمند به ابن عربی نباشند اما برای امام چنین بود.
خاطره ای بسیار شنیدنی از درس عرفان امام
خاطرهای بسیار شنیدنی - که از فرد موثقی شنیدهام - برایتان نقل میکنم. در سابق، امام عرفان درس میداد و با فصوص و فتوحات بسیار مأنوس بود. مطلبی را که نقل میکنم عوام نمیدانستند بلکه یک عده از خواص آن را میدانستند و آن اینکه: محییالدین در یک جایی به رافضیها اهانت کرده و رافضی هم معمولاً به شیعه اطلاق میشود. او نوشته که عارفی که از رجیسون در عالم کشف و شهود خود، یک رافضی را به شکل خوک دیده. امام که گویا این مطلب را مطالعه یا تدریس کرده بود هنگامی که به این جمله میرسد حاشیهای بر کتاب مینویسد به این مضمون "هذا العارف لصفای ذهنیاته وجودة باطنه رأی نفسه فی عالم المکاشفة " یعنی این عارف به خاطر صفای باطن و پاکی نفسش، صورت نفسانیات خود را در حالت مکاشفه به صورت خوک دیده.
این عمل امام بسیار ظریف است و نیز مطلب بسیار مهمی است؛ چرا که ممکن است فرد آنقدر دچار گرفتاری شود که حالت نفس خویش را در مکاشفه ببیند و بدین جهت در این راه خطرهایی است که بدون استاد نمیتوان جلو رفت و بیان این مطلب بسیار فنی و دقیق است و یک ظرافتی در آن هست که دفاع از شیعه شده است.