پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران: وقتی می خواهیم از سرزمینی بهتر بدانیم باید قصه زندگی آدمهایش را بخوانیم.اگر چه می دانیم ورق ورق تاریخ، شرح حماسه های مردم این سرزمین است. اما شاید هیچ دورانی را مثل سالهای دفاع مقدس تجربه نکرده باشند. انگار در این سالها فرماندهان به تنها چیزی که فکر نمی کردند پاداشهای دنیوی بود.نه مدالی به سینه داشتند و نه حرفهای عجیب و غریب می زند... باور کردنی نیست که گاه تا آخرین لحظات زندگی برای عده ای ناشناس باقی مانند.*
یکی از این قصه ها ،قصه مردی است که بعد از حاج همت ، محبوب دل رزمنده ها شد.. و فرمانده لشگری شد که دل های اهالی آن هنوز به یاد و نام حاج همت تند می زد... زمانی نمی گذرد که اهالی این محله، در چشمان حاج عباس، حاج همتشان را می بینند و در همان بدو امر خیالشان از داشتن حاج عباس راحت می شود و این بار را با او راهی «هور » می شوند تا رقص مجنون وار وی را هم به سان حاجی نظاره گر شوند و اکنون بعد از این همه سال بگویند... تا فهمیدیم حاج عباس جانشین حاجی شده، خیالمان راحت شد... گرچه او هم فقط یکسال سکاندار این لشگر می شود و به سان حاجی، جزایر مجنون را بهانه رفتنش می کند.
آمدنش به میان زمینی ها را اینگونه توصیف می کنند: پیرمرد کنار ضریح زانو زد و اشک چشمانش سرازیر شد ، نخ سبز رنگی را که همسرش داده بود به ضریح گره زد و نیت کرد: « یا حضرت عباس، دخیلم!اگر بچه ام پسر بود، اسمش را به نام مبارک خودت عباس می گذارم». ...حالا ماهها از سفرش به کربلا می گذشت.خانه شلوغ بود. مرد دستهایش را گرفت روبه آسمان و دعا کرد.ناگهان،صدایی به گوشش رسید«مبارک باشد،بچه سالم است»...همسرش تا چشمش به او افتاد گفت:«عباس،اسمش را می گذاریم عباس.»مرد بغض کرد.
عباس کریمی قهرودی به سال 1336 در روستای قهرود به دنیا آمد.
شهید عباس کریمی قهرودی در بهار سال 1358 با احساس تکلیف،به ارگان نوپای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست.در سال 1359 جزء اولین کسانی بود که برای مبارزه با ضد انقلاب به کردستان عزیمت کرد.پس ار مدتی به دلیل رشادت و استعداد شگرف در طرح و برنامه ریزیهای اطلاعاتی بعنوان مسئول اطلاعات عملیات سپاه مریوان معرفی شد.
عباس اعتقاد داشت بسیاری از کسانی که اسلحه به دست گرفته اند و جمهوری اسلامی را تهدید می کنند،کسانی هستند که بر اثر ناآگاهی در جبهه مخالف قرار گرفته اند.
در منطقه کردستان در حالی که نیروهای پاسدار کمتر از سیصد نفر بودند او بیش ازهزار و صد نفر ضد انقلاب تسلیم شده را دوباره مسلح کرده بود؛ تا برای اهداف جمهوری اسلامی بجنگند.
در عملیات والفجر مقدماتی به عنوان مسئول اطلاعات عملیات سپاه معرفی می شود.مدتی بعد مسئولیت فرماندهی تیپ سلمان از لشکر حضرت رسول (ص)به او محول می شود.در عملیات خیبر،دوست و یار باوفای همه بسیجیان، حاج محمد ابراهیم همت به شهادت می رسد.برای عباس، این واقعه سخت و دردناک است.در این زمان او در مقام فرماندهی لشکر حضرت رسول(ص)جای خالی شهید همت را برای بسیجیان پر میکند.زندگی پربار او به گفته همه دوستانش پیش و پس از فرماندهی،هیچ تغییری نکرده بود؛و او همچون بسیجی ساده ای انجام وظیفه می کرد....
*****************
حسین و قاسم با دیدن عباس به طرف او دویدند.حسین گفت:«نگران بودیم،حاجی پس کجا بودی؟»عباس به آبراه اشاره کرد و لبخندی زد: «رفته بودم شکار گرگ آبراه.» قاسم لحظه ای به صدا انفجار گلوله های توپ گوش کرد و با ناراحتی گفت:«داریم قیچی می شویم،صدا تانکهای عراق را می شنوی؟»عباس ناباورانه نگاهی کرد و گفت:بچه ها را آماده کن،نیروی کمکی هم در راه است.»
«شما کجا می خواهید بروید؟»
عباس دهانه آبراه را نشان داد و گفت:«الان وقت اجرای نقشه ای است که برایت گفتم.»حسین سرش را بالا گرفت.عباس به طرف او رفت و پیشانی اش را بوسید.
«قسمتی از دژ را باز می کنیم،این جوری بهتر است.»
حسین بغض آلود لبخندی زد و گفت:«برای تانکها شان یک جشن گل درست و حسابی می گیریم.»قاسم در حالی که می رفت،گفت:«اگر موفق بشویم صدام دیگر خیال فرماندهی به سرش نمی زند.»
«خداحافظ»
حسین،این بار گذاشت تا اشک،صورتش را خیس کند. صدایش همراه با بغض بود:«خداحافظی نکن حاجی .من تا حال نشنیدم شما خداحافظی بگین ...نگو حاجی.»
عباس لبخندی زد و به راه افتاد.یک ساعت بعد خبر دهان به دهان چرخید:«عراقی ها زمینگیر شدند.»حسین دیگر طاقت نداشت.در این ساعت عباس را در همه جا دیده بودند؛اما آخرین جای او مشخص نبود.
«آخرین بار تو سنگر دیدهبانی او را دیدم.»
حسین دوباره به راه افتاد. در راه با خودش فکر کرد:«او می خواست دشمن را ارزیابی کند،بجز دیدگاه کجا می تواند رفته باشد؟»راه دیدگاه را در پیش گرفت.بوی باروت همه جا راگرفته بود.با دیدن دیدگاه، قدمهایش را بلند تر برداشت.از اینجا هم می توانست عباس را که خمیده با تانکهای دشمن نگاه می کرد ببیند.با صدای سوت به زمین دراز کشید.وقتی سربلند کرد، نمی توانست باور کند.جایی که لحظاتی قبل عباس را دیده بود.در غباری غلیظ گم شده بود.زمین را چنگ زد و از جا بلند شد و دوید.. .رزمندگان با دیدن او، به سر و صورتشان کوبیدند و صدایشان در میان رگبار گلوله ها نشیب و فراز گرفت.
«...زدند...حاجی ....را زدند.....»
حسین رسید و در میان ذرات خاک، که زیر پرتو خورشید زمستانی پراکنده بود،عباس را دید. دیگر باید باور می کرد.سر او را در بغل گرفت و اشک دیگر امانش نداد.فرمانده برای آخرین بار چشمهایش را باز کرد. حسین سرش را روی سینه او گذاشت و گفت:«عباس جان.»
با رسیدن غروب تانکهای دشمن به گل نشسته بودند؛ نیروهای کمکی و تازه نفس سراغ فرمانده را می گرفتند...*
23 اسفند بود و بدری ها در شرق دجله بالا و پایین می رفتند و او به مدد یک ترکش به دیدار معبودش شتافت.
* برگرفته از کتاب مردی با چفیه سفید