در حال بار شدن سایت. لطفا صبر کنید....
سایت جماران - یک روز با اهالی آسایشگاه ثارالله /1/

ربع قرن خاطره

یک روز با اهالی آسایشگاه ثارالله /1/

زمستان و تابستان چراغ قوه به دست می گرفت و به سنگرهای بچه ها سر می زد ببیند کسی پتو یا آب و یخ نمی خواهد .اینقدر مثل خود ما بود که برخی می گفتند این همت شما کجاست؟ ما او را نمی شناسیم.

کد خبر: 14037 | تاریخ خبر: 16/12/1388
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران - تهران

آسایشگاه ثارالله – اسفند 88


 


در آخرین روزهای اسفند و همزمان با آخرین دست و پا زدن های سال 1388 خورشیدی، سالگرد عملیات خیبر و بدر را بهانه ای می کنیم تا راهی خیابان ثارالله و مامنی به همین نام شویم... جایی که عبور از سر درش و ورود به حریم اهالی محله جبهه را چانه زنی های بسیار نیازمند است... گرچه نزدیک غروب است و دربان از ورود مان امتناع می کند.. ولی ورود چند مهمان هماهنگ شده برای دیدار با یکی از اهالی آسایشگاه، بهانه ای برای وردمان می شود.


 می گوید: فقط یک جانباز بیدار است و بقیه در حال استراحند ..... می گوییم به همین یک نفر قانعیم .....


گرچه در بدو ورود تمام احساست را یک جا تسلیم حس ترحمت می کنی.. و ناخواسته بغض می کنی و با کوله باری از عذاب وجدان یکی یکی  پله ها و راهروها را طی می کنی... اما کم کم و  در آخر این سفر، می فهمی اهالی این محله استوار تر از این حرفها هستند و هریک برای خود عارفی شده اند که می توانی ساعتها بنشینی و گوش بسپاری و آنکه بیش از هر کسی نیازمند دلسوزی است،‌خود  تو هستی.


داستان من و اهالی این آسایشگاه آنجا رقم خورد که  متحیر از این همه ایثار و خلوصی که از روزهای رزم برایم می گفت، پرسیدم از این همه فرهنگ ایثار و از خود گذشتگی چیزی برای نسل من مانده؟... مبهوت نگاهم کرد و گفت چه چیز با ارزش تر از همین وجود انسانی است که تو سالها امانتدارش هستی...


معنای صبر و استقامت را هم  آنجا بهتر  فهمیدم  که داشت  از آسیب ها و ناملایمات و بدن نحیف و جواب دکترها برایم می گفت و من  خیره و بغض آلود نگاهش می کردم ... اما ناگهان خنده ای کرد و گفت...بادنجان بم آفت ندارد... و من علیرغم همه این ها، هنوز زنده ام.


 


******************


 



اولین چراغ روشن می شود و پرستار اتاق رخصت می دهد تا وارد شویم، تک اتاقی است که در گوشه ایی از حیاط واقع شده است.صاحب اتاق چند مهمان دارد که قرار است او را تا مراسمی همراهی کنند.


عکس و نقاشی ها نمی گذارند  متن و رنگ حقیقی دیوار را  تشخیص دهم، همت پایه ثابت تمامیت این اتاق است. و یک جا همت به نظاره ات نشسته و در گوشه ایی دیگر رئیس جمهور محبوبش ...گوشه ایی شعری نوشته و گوشه دیگری پلاک و کلاه محله جبهه را به نمایش گذاشته .


داشتم فکر می کردم که این همه نماد و عکس با هم و در یک اتاق؟! که یک آن به خودم آمدم ... آری این جا تمامیت زندگی 20 و چند ساله یک مرد است و مردی که قریب به ربع قرن است که در این تخت خانه کرده است، مردی که حتی صدایت را هم نمی شوند...


به راستی چگونه می شود این همه سال فقط به دیدن رنگ ها و تصاویر و آدم های صامتی که می آیند و می روند دل خوش کرد.


خواستم سردار صدایش کنم....


به یاد حرفهای همسر شهید همت افتادم که می گفت آن ها که رفتند دیگر سردار نیستند، بی سرند... آنها که ماندند سرادارند.


گرچه به کنایه می گفت ولی این جا دلم می خواست که به او ادای احترام کنم و تنها راهش را کلام شکسته و واژه سردار می دانستم گرچه او سالهاست که این واژه و اسم ها و رسم ها را پشت سر گذاشته که توانسته اینگونه آرام گیرد....


 


ای آب ندیده آبی شده ها


بی جبهه و جنگ انقلابی شده ها


مدیون شب حمله  جانبازانید


ای بر سر سفره آفتابی شده ها


 


سالگرد عملیات بدر و خیبر بهانه این گفتگوست و ناگهان می بینیم که او هم بی هیچ هماهنگی ... از اهالی طلائیه و مجنون نوشته :نقشه راه :از جزیره مجنون تا آزاد راه شهید همت!


گرچه در لب خوانی صاحب فن شده است ولی می خواهد که سئوالات رابرایش بنویسم.


می نویسم خبرنگار جمارانم ، انگار این نام جز خمینی، تداعی گری هیچ چیز نیست... شروع می کند و با لهجه عربی، می گوید: امام نور چشم ماست. همه مردم ایران مدیون امامند. ما هرچه  داریم مدیون امام هستیم، امام در قلب من است.


نامش حاج موسی سلامت است و اینگونه خود را معرفی می کند: گمنام آشیخ محمد نام من است. سال 61 در عملیات مسلم بن عقیل وقتی برای کسب اطلاعات می رفتیم، از راه دور گلوله خورده و مجروح شدم و وقتی  چشمانم را که باز کردم در بیمارستانم بودم. در واقع  اول عراقی ها من را گرفتند و  من از دستشان فرار  کردم و بعد هم  من را زدند. چند تا از گلوله ها را درآوردند و بخشی هم هنوز در بدن من است.


 


می گوید 27 سال است که این جاست:  گرچه برخی بی مهری ها و بی توجهی ها به ما شده است اما هنوز عقب نشینی نکرده اییم و حتی مقاوم تر هم شده اییم.  اهل کوفه همه جا هستند! و بی مهری ها همه جا هست.


اما نباید وقتی دچار بی مهری شدیم، گوشه گیری کرده و با نظام قهر کنیم. من  برعکسم و نسبت به نظام و انقلاب و امام عقب نشینی نکرده ام و هنوز هم اگر فرصتی شود دوست دارم بجنگم، چرا که هدف ما خدایی است و برای ناموس و مردم و اسلام و انقلاب و امام رفتیم و هرچه هم شود صبر می کنیم  چرا که مهم انقلاب و خون شهداست.


وی ادامه داد: اگر عقب نشینی کنیم به خون شهدا خیانت کرده ایم . ما به عنوان حافظان خون شهدا همه چیز را تحمل کردیم.


از همت می گید: شهید همت رفیق و فرمانده ما بود، مردم بیشتر اتوبان همت را می شناسند ولی خودش را نمی شناسند. ولی هر کس پیش همت می نشست عاشق می شد.کار همت فوق العاده بود- همت فوق العاده بود.


زمستان و تابستان چراغ قوه به دست می گرفت و به سنگرهای بچه ها سر می زند ببیند کسی پتو یا آب و یخ نمی خواهد .اینقدر مثل خود ما بود  که برخی می گفتند این همت شما کجاست؟ ما او را نمی شناسیم.


 خواب و استرحت برای همت معنا نداشت. بچه ها میگفتند همت خواب کیلومتری دارد چرا که هنگام حرکت ماشین، می خوابید.


به یاد همت ادامه می دهد: اگر ایشان نبود من همانجا شهید می شدم .  همت، من را نجات داد چرا که عربی صحبت می کردم و بچه ها اشتباه فکر کرده بودند من عراقی هستم ولی همت به دادم رسید و مدیون او هستم که الان نفس می کشم و حرف می زنم. اینکه از جبهه مانده ام و الان می توانم از جبهه و شهدا و همت بگویم مدیون همت است،‌ما همه جبهه را مدیون همتیم.


حاج موسی به یاد  شهید آبشناسان عکس دو نفری شان را نشانم می دهد: آبشناسان ارتشی و مبارز بود و مثل همت بود . وقتی صدام بمباران می کرد به او نامه نوشت که چرا زن و بچه ها را بمباران می کنی، طرف تو ما هستیم ولی از این شهدا کم گفته می شود...


جبهه و شهدا  مصادره شده اند و  هر کس برای منافع خودش جبهه را مصادره کرده و  کم تر کسی حقیقت  را می گوید.


ناگهان بغض می کند: دیگر دلم می خواهد زودتر بروم- دلم برای همت تنگ شده است، می خواهم بروم پیش همت،تا از این مشکلات  راحت شوم.


 


حاج موسی می گوید می خواهد به مراسم حاج رضوان از حزب الله لبنان برود ، به ماهم آدرس می دهد: در عملیات فتح المبین و  رمضان حضور داشتم و در لبنان با حاج احمد متوسلیان وشهید همت بودم،حاج احمد هم که اسیر شد... در خیبر نبودم و این عملیات  یکسال و نیم بعد از مجروحیت من بود که حاج همت هم همانجا شهید شد و نزدیک سالگرد او هم هست....


گرچه در روایت انتظاراتش به یاد و بی توجهی ها و ناشنوایی اش می افتد و می گوید اگر ناشنوایی ام کمتر بود و درس می خواندم الان درحد بی سواد نبودم و حتی اگر معلم ناشنوا هم داشتم می توانستم چیزی یاد بگیرم، ولی ناگهان می گوید: اما حرف من صبر و استقامت است، نباید از مشکلات پرسید...هدف ماخدایی است.انشاالله با آمدن امام زمان همه چی حل است.


ادامه می دهد: انتظارم از جامعه وحدت است.فریب جناح ها را نخوریم جناح ها مردم را جلو می فرستند و خودشان عقب می نشینند.اگر تابع رهبر و امام هستیم وحدت مان را حفظ کنیم که انشاءالله آسیب نمی بینیم.  به جامعه مستضعفین و به پدر و مادرتان خدمت کنید.


زادگاهش را که می پرسم، می خندد ومی گوید:  به شرطی می گویم که مرا اسیر نکنی! اهل نجف هستم. سال 50 که ایرانی ها را اخراج می کردند تا دور امام را خالی کنند به ایران آمدیم . در نجف هم محل امام بودیم و امام را در نجف می دیدم. پدرم هم خادم حرم امام علی(ع) بود....خیلی از مسئولین بچه نجف هستند...حاج همت هم که بچه کربلا بود در راه سفر کربلا و نجف به دنیا آمد... 


میزبان عازم مراسمی است. می گوید بازهم سری به من بزنید..آمدید کتاب هم برایم بیاورید...



خواهش می کنیم که اجازه یکی دو دیدار دیگر هم با اهالی این آستان به ما داده شود... راهی ساختمان اصلی می شویم..از پله ها بالا می رویم عازم  سالن نسبتا بزرگی می شویم  که امشب فقط 4 ساکن دارد .... تعدادی از تخت ها خالی است...   


 دو تلویزیون در دو سوی اتاق روشن است، و صدای گزارشگر فوتبال تمامیت اتاق را پر کرده... بیشتر نگاهها به بالا و سقف دوخته است...و هر از گاهی داد و فریاد گزارشگر نگاهشان را می دزد...  


 



امثال حاج همت را مگر  دیگر در خواب ببینیم


 



حسین، نیمرخ روی تختش دراز کشیده و  کم کم می فهمم که گویا همانند سایرین نیست و ویلچر هم او را یاری دهنده نیست... صدای اذان بلند شده و پرستار تختش را رو به قبله می کند تا راز ونیازش را آغاز کند...


منتظر می شویم تا خودش را معرفی کند:  من حسین آقایی هستم. سال 64 در عملیات والفجر 8 در شهر  فاو مجروح شدم . فاو شهری  است در عراق. همین روزها هم سالگرد این عملیات است.


می پرسد به خرمشهر رفته ای؟  می گوید حتما بروید و جنوب و سرزمین جبهه را از نزدیک ببینید.


 


قریب به بیست و سه سال است که مهمان ثارالله شده : از سال 65 در آسایشگاه هستم و هر از گاهی  می آیم و می روم .چند روز این جا و چند روز در خانه..بستگی به حال و احوال من و توان خانواده دارد. اهل ورامین و  متولد 44 هستم. سال 72 ازدواج کردم و یک دختر دارم.


 


چهار سال از دوران دفاع را همراه رزمندگان بوده است:  زمانی که در لشگر محمد رسول الله(ص) بودم ، فرمانده لشگرمان حاج همت بود ... بعد هم که  به تیپ سید الشهدا(ع) رفتم که این تیپ هم چندی بعد، لشگر شد...  در زمان مجروحیتم ، حاج علی فضلی فرمانده لشگر سید الشهدا(ع) بود.


شهید همت ، فرمانده لشگر 27 بود و ما ایشان را در مسجد و زمان نماز  و دعای کمیل می دیدیم ... امثال حاج همت و بقیه را مگر  دیگر در خواب ببینیم.


 


بسیجی های زمان جنگ را خوب می شناسد: بسیجی های آن موقع واقعا نمونه بودند... مکث می کند و ادامه می دهد: اما حالا نیستند. کم پیدا می شود مثل آن بسیجی ها.  آنها کجا و این ها کجا. آن روزها همه مخلص بودند و قلب ها پاک بود و همه  حول نماز و جنگ و خدا و با ایمان بودند و  همه یک هدف داشتند...


وی می گوید: در عملیات خیبر هم حضور داشتم. همانجا شهید همت هم شهید شد... اما در بدر، پشت جبهه کار می کردیم. که این عملیات لو رفت و چند تا از رفقایمان در این عملیات  شهید شدند. چادرها آبکش شده بود .چند تا از بچه های گردانمان هم  در بمباران های آن روزها شهید شدند.


از خودش و حال و احوالش و سختی های این راهی که این همه سال با این شرایط طی کرده می گوید:  هرچیزی اولش داغ است ولی کم کم سرد می شود.. رسیدگی به ما، مثل اوایل نیست ولی الان هم بد نیست. مثل کشورمان است ، در دوران جنگ مملکتمان بهتر بود، ولی به تدریج ضعیف تر  شد.


نامیدانه از آنچه می نویسم ادامه می دهد: مطمئنم هیچ مسئولی صدای ما را نمی شوند و اگر بنویسی و اگر بیرونت نکنند،  محال است گوش کنند. خیلی ها مثل شما این جا آمدند ولی ننوشتند.


حسین آقایی گله مند از رسیدگی ها و امکاناتی که به مرور زمان به علت وخامت حالش باید بیشتر میشد ولی کمتر شد، اظهار می کند:  بیمارستان ها خیلی ما را اذیت می کنند، بیمه و بیمه تکمیلی می خواهند و هر بیمارستانی هم که با خدمات درمانی ما را قبول نمی کند و می گویند سهم ما را نمی دهند.  کارت جانبازی هم مدرک نیست و می گویند باید کارت تکمیلی داشته باشد.  بیمارستان پارسیان با کارت خدمات درمانی کسی را بستری نمی کند و  تازه بعد از این همه اعتراض، از هفته پیش مدارکمان را گرفته اند تا به اصطلاح کارمان  را درست کنند.


وی می افزاید: مسئولین ما را فراموش کرده اند . 22 بهمن تمام مردم آمدند و به ما سرزدند.  ایران بهترین مردم دنیا را دارد ،ولی یک مسئول به دیدن ما نیامد. هیچ کس در این دهه فجر این جا نیامد. همه تا سالن کنفرانس اسلامی می آیند ولی این چند قدم را به خودشان زحمت نمی دهند !مسئولین هم مسئولین سابق! البته خودشان ضرر می کنند هر چه مسئولین، مردم و خانواده شهدا و جانبازان را داشته باشند به نفع شان است. 22 ساعت با هواپیما به آفریقای جنوبی می روند ولی به ما سری نمی زنند.


حسین می گوید: اگر دوباره جنگ شود، من هم اگر بتوانم می روم. اما این بار یک شرط دارم اول مسئولین و پسرانشان و بعد هم من. چرا که  بفهمند دنیا دست چه کسی است!


وی یادمان می دهد که طرفدار هیچ طرفی نباشید و  طرف مردم باشید. به نفع مردم کار کنید و هوای مردم را داشته باشید و پشتیبان مردم باشید.


وی با بیان اینکه اهالی آسایشگاه ثارالله  همه جانباز 70 درصد به بالا و  قطع نخاعی اند ادامه می دهد:  من هم از ناحیه کمر و هم از گردن جانبازم. راننده لودر و بلدوزر بودم که ترکش خوردم.


از امام و پیشوایش که می خواهد بگوید، تاکید می کند:  یک امام بود که رفت . مثل امام دیگر پیدا نمی شود... یک بار  در دوران جانبازی در  سال 66 خدمتشان رسیدم .


 راهی مان می کند و می خواهد که حتما به رفقایش هم سری بزنیم...


 


 


صدام می گفت، اگر بسیجی های خمینی را داشتم، هر کشوری را که می خواستم،‌می گرفتم


 


آقای حاتمی  صدای بم و مهربانی دارد و لبخند تمامیت صورتش را پر کرده ...اهل ایلام است و گویا تشویقی می گیرد و عازم دیدار امامش بوده که سرنوشت او را راهی ثارالله می کند و یکسال بعد از آن واقعه،  از سوی بنیاد شهید به دیدن حضرت امام می رود.


می گوید:  فتاح حاتمی هستم ، ساکن کرج . 5 – 6 سال  به صورت داوطلبانه در تیپ های مختلف سپاه بوده ام. از جمله لشگر 4 بعثت .  سه بار  هم مجروح شدم.


 از آخرین مجروحیتش  این چنین می گوید: در سال 65 من و چند نفر از همسنگرانم می خواستیم به عنوان فرمان تشویقی بعد از عملیات کربلای 1 و پاکسازی  مهران؛  به دیدار حضرت امام برویم ، باید  از گردان به تیپ و از تیپ به تهران می آمدیم که بین راه کمین خوردیم. رفقای من شهید شدند و حتی سر و گوش رفقای ما را هم بریدند. در واقع باندی بود که با گارد ریاست جمهوری عراق پیمان داشت و  اگر سپاهی می کشت و مدرک می برد، پول هنگفتی می گرفت. این ها  از نفوذی ها بودند و حتی در گردان های ما شام و نهار  هم می خوردند و می گفتند از لشگرهای دیگر هستند. پادگانی هم داشتند به نام پادگان فرح که در آن  آموزش می دیدند. 32 گلوله هم به من زدند که یکی دو تا به کمرم  خورد و قطع نخاع  شدم و  3-22 سال است که روی چرخ ویچلر زندگی می کنم.   اما مجید کشکولی فرمانده گردان و مجید رحیمی همراه دیگرمان در قبرستان شهدای سال آباد دفن شده اند.


درباره سوابقش می گوید: من 4 -5 سال در تیپ های مسلم بن عقیل – نبی اکرم(ص) و امیر المومنین (ع) بودم و در  عملیات کربلای یک، والفجر یک، بازی دراز و  پاکسازی ها حضور داشتم.


بسیجی زمان جنگ  را از زبان صدام معرفی می کند:  صدام این قدر از آنها حساب می برد که در یک سخنرانی گفته بود اگر بسیجی های خمینی را داشتم می توانستم از قاره آسیا هر کشوری که خواستم بگیرم .


از بسیجی های الان هم تک و توک بعضی ها را قبول دارم اما دیگر  نمی توانند آنگونه باشند چرا که   مردم و دولتمردان ما هم نمی توانند مثل آن روزها باشند. آن زمان معنویت زیاد بود.  خود من ابتدا برای دو سه ماه رفتم که ببینم جبهه چگونه است ولی آن شرایط و شهیدان را که دیدم، 5 سال در منطقه ماندم چرا که می دیدم فرمانده هانی مثل همت یا شهید امامی و شهید کشکولی و بچه های غرب و جنوب  به گونه ای عمل می کنند که اگر من بسیجی یک پتو دارم  آنها هم یکی دارند  نه اینکه او ده تا و من بسیجی یکی داشته باشم. ما آنها را دیدیم که توانستیم کمی خودسازی وایثار کنیم  اما الان این ارزشها کمرنگ شده است و حتی آنهایی که کنار ما بودند و اکنون سردار و سرتیپ اند، حالا به دنبال کارو کارخانه شان رفته و ما را فراموش کرده اند و چه می دانند که جانباز قطع نخاع از لحاظ جسمانی و اقتصادی چه مشکلاتی دارد.


وی افزود: اما خدا را شکر می کنم، گرچه رسیدگی ها صددرصد نبوده ولی از هیچ چیز بهتر است.


ایثار را برایم اینگونه معنا می کند: از مردم انتظاری نداریم، آنها هم مشکلاتی دارند، الان جبهه جوانان از جبهه ما سخت تر است.ازدواج و اشتغال شان از ما مهم تر است.  ما از مسئولین انتظار داشتیم که  حد اقل از هر خانواده یک نفر را ببرند و کار دولتی به او بدهند  نه اینکه هر کس پارتی نداشته باشد اگر ده تا لیسانس هم داشته سر کار نرود.


فکر می کنم شاید فرزندی دارد که اینگونه دل نگران جوانان است، می پرسم اما جوابش تکانم می دهد: متاهلم ولی فرزندی ندارم.


حاتمی درباره امام هم اینگونه عنوان می کند:  حضرت امام شخص بزرگی بود و  چون خودش هیچ ضعفی نداشت، قدرت حکومت کردن، داشت.به نظر من امام کاری کرد که همانند  زمان حکومت امامان معصوم بود و در واقع از آنها پیروی کرد. برای همین است که 80-90 درصد حکومت ما از لحاظ ایثار و شجاعت وبی ارزشی مادیات و ....به عاشورا و معصومین برمی گردد. امام حقیقتا خیلی قدرتمند بود .اگر هدفش خدا نبود چگونه می توانست شاه را با آن عظمت از بین ببرد . شاهی که کسی جرات نداشت حتی در میان کوه ها هم  نامش را ببرد. الان آزادی  هست وباید قدر نعمت را دانست . این ها همه از برکات امام است و مسئولین باید بدانند به هر جایی که رسیده اند از زحمات امام بوده است.


وی دوست دارد که به جای دوران جنگ بگوییم دوران دفاع مقدس، و  ادامه می دهد: ما که با کسی جنگی نداشتیم و جنگ را دوست نداشتیم ما در حقیقت از خودمان دفاع می کردیم خود صدام در یک سخنرانی بعد از اینکه کلی قدرت نمایی کرده بود و از غرب و جنوب حملات سنگینی کرده بود با حالت تمسخر و قدرت نمایی گفته بود اگر ایران بتواند خرمشهر را پس بگیرد من چند تا از استان های خودم ، از جمله بصره را هدیه می دهم .من درود می فرستم بر شهیدانی که با کمترین امکانات در برابر عراقی که از سوی 45 کشور از لحاظ تشکیلات پزشکی و مواد غذایی و اسلحه و ادوات نظامی حمایت می شود ، نه تنها خرمشهر را پس گرفتند بلکه در  والفجر 8 توانستند سنگرهای بتونی که از سوی مهندسان آمریکایی طراحی شده بود را هم تصرف کنند و اکثر فرمانده های تیپ و لشگرشان را هم اسیر کردندتا جایی که حتی خود این بیگانگان در اخبارشان می گفتند صدام کم آورده است و ایران پیشرفت کرده و خرمشهر را پس گرفته و فاو را تصرف کرده است.


 صدام حتی لشگرهایش را جمع کرده بود که شما آبروی من را برده اید و اگر مهران را نگیرید، شما را اعدام می کنم. فرمانده های لشگر وی گروهی به نام گروه اعدام درست کرده بودند که اگر یک سرباز عراقی عقب نشینی و فرار می کرد اعدام می شد و از طریق همین کارها و فشار ها هم مهران را گرفت... مهران را چند بار گرفت و  ما هم چندین بار پس گرفتیم. وقتی مهران را می گرفت تبلیغات می کردند که صدام گفته مهران به جای فاو ...که حضرت امام دستور دادند که مهران آزاد شود و در کربلای یک مهران آزاد شد.  در هر صورت در جنگ ما از خودمان دفاع می کردیم اما آنها در مرزها با توپ و تانک به مردم محروم حمله می کرد...


وی ادامه می دهد:  صدام  هر وقت از لحاظ نظامی کم می آورد حملاتش را تشدید می کرد، اگر بمب ها  را بر سر ما می ریخت و یا منطقه را بمباران می کرد ، حرفی نبود اما به مردم غیر نظامی و طفل های معصوم و صف نانوایی و مدارس هم رحمی نداشت  و حتی دست به مواد شیمیایی برد و به مردم خودش هم ظلم کرد...


انگار با گذشت این همه  سال یاد قساوتهای صدامیان را فراموش نکرده.. سخنش را پایان می دهد. گویا قصد دارد با ویلچرش راهی و برای نماز آماده شود...


 


 


الان آن واقعیت ها و آن دوران ها  و  آن حرف ها و پیام های امام را می خواهیم


 


آخرین ساکن این اتاق خودش از تخت پایین آمده و چفیه اش را روی گردن مرتب می کند، می خواهد که دور میزی بنشینیم ،خودش را هم به مدد دستهایش و چرخهای گردان به ما می رساند... می گوید ...شما برای من از بیرون چه خبری آورده ایید...


اردشیر شیرکوه، اهل شهر دهلران از استان ایلام و  جانباز 70 درصد، قطع نخاع از ناحیه کمر است که در سال 63 در منطقه چنگوله مجروح شده است.


در معرفی خودش مکثی می کند و با لبخندی می گوید:  الان دیگر جنگ تمام شده و باید گفتنی ها را گفت . من در عملیات ها نبودم و جزو نیروهای اطلاعات عملیات سپاه بودم .  آنجا وظیفه مهمی را عهده دار بودیم.  وقتی جنگ شروع شد در شهر مرزی مهران، رودخانه ای بود که یک سمت آن شهرهای ایران و دست دیگر آن شهرهای عراق قرار داشت. جنگ  که شروع شد ، شبانه حمله می کردند و شرایط سختی برای  مردم ایجاد شده بود. امکانات کم بود، ارتش مشکلاتی داشت، سپاه تنها بود و امکانات آنچنانی نداشت و فقط نیروهای مردمی با یک سلاح ابتدایی حضور داشتند . جنگ کم کم پیش رفت و شهرهایی مثل دهلران و موسیان را گرفتند  و به خرمشهر رسیدند و قصرشیرین  هم سقوط کرد و ما ماندیم و عراقی هایی که به خاک مان آمده بودند. به تدریج با تلاش مردم و دولت جنگ سروسامانی گرفت و عملیات ها شروع شد... والفجرها، محرم ها و.... وظیفه ما در این میان این بود که داخل شهرها و مرز عراق برویم و کار شناسایی را انجام دهیم. از شهر دهلران تا شهر ماووت عراق زیر نظر ما بود که باید شناسایی آنها را برای عملیات ها انجام می دادیم. باید گزارش می دادیم  که کجا نیروی زیاد تری هست و مردم کجا حضور دارند، کجا نیروی پیاده و کجا عشایر و کشاورزان هستند و برای این کار  فقط یک قلم و کاغذ داشتیم و هیچ اسلحه ای هم نداشتیم.


 شیرکوه ادامه می دهد: بعد از کسب اطلاعات، چند شب نقشه ها  را بر اساس اطاعاتمان برای بچه های تخریب ترسیم می کردیم و سپس برای فرماندهان تشریح می شد.  عملیات ها که شروع شد، اطراف مهران را چند بار پس گرفتیم اما ارتفاعات کله قندی و قلاویزان و... در اختیار عراق بود و کار سختی بود که بچه ها در مهران مستقر شوند.  ما در منطقه ایی به نام چنگوله که داخل  خاک عراق بود، مستقر شده بودیم. آن طرف رودخانه بزرگ چنگوله بچه های خودی بودند. در واقع آنجا دهاتی بود که اهالی آن بعد از جنگ مهاجرت کرده بودند و بچه های ما آنجا بودند . تا اینکه والفجر ها و کربلاها شروع شد و ما به شهرها و خاک عراق می رفتیم چرا که به زبان کردی و عربی مسلط  بودیم .  در عملیات ها برای آخرین آزادی شهر مهران کار می کردیم و تلاش می شد تا  شهر مهران با آغاز  عملیات آزاد شود و مشکلی از نظر ارتفاعات بالا نباشد . آخرین ماموریتش را اینگونه توصیف می کند: سرانجام  در کربلای1  در سال 65 که قرار بود مهران آزاد شود ما توفیق نداشتیم و در ماموریت  برگشت ازخاک عراق در شب مشکلاتی ایجاد شد، داخل دهات های عراق افتادیم و برگشت مان دیر شد و به روز خوردیم و نزدیک منطقه خودمان، شناسایی و مجروح شدیم . من هم از ناحیه کمر مجروح و به بیمارستان اعزام شدم .


وی ادامه وی دهد:  حدود 6- 7 ماه بستری بودم و  زخم بستر گرفته بودم... البته قبل از آن چند بار مجروحیت سطحی پیدا کرده بودم اما این بار چیز دیگری بود،‌ آن موقع نمی دانستم قطع نخاع چی هست و  فکر می کردم بالاخره خوب می شوم. هر کسی هم که می آمد و می پرسید و می گفتند چند تا از مهره های کمرت شکسته است و میله می گذارند. تا اینکه دکترم  بعد از عمل گفت: من نخاعت را باز کردم اما کار شما با خداست ونخاع شما قطع شده (له شده).درتصورم نبود که قطع نخاعی یعنی چه؟ تا اینکه به این جا آمدم و روی ویلچر نشستم و و دیگر راه نرفتم!  کم کم  که بچه های این جا و مشکلاتشان  را دیدم، مسئله برایم عادی شد...حالا هم بین خانه واین جا رفت وآمدی می کنم. در مناسبت ها باید این جا باشیم . مردم سنگ تمام می گذارند و به خاطر ما به این جا می آیند، ما هم باید باشیم.


وی می‌‎گوید: من با نیروهای رزمی کار کرده ام. بسیجی های  14 تا 18-19 ساله  و  زیر 20 سال ،  لشگرهای خط شکن ما بودند و من خیلی با این ها سروکار داشتم. گفتن از شرایط این بچه ها بعد از  آغاز یک عملیات  و بعد از درگیری ها و پاتک های دشمن سخت است...صحنه هایی جلوی چشمم می آید که گفتنش سخت است . بغض می کند و ادامه می دهد: ولی باور کنید، این هایی که این روزها اینجا هستند،  همه زیر 20 سال بودند، وقتی می افتادند، دیگر تکان نمی خوردند.  ما الان هم مثل آن ها را می خواهیم. آن واقعیت ها و آن دوران ها را . آن حرف ها ،آن حرف های امام و پیام های امام را می خواهیم.  وقتی امام می فرمود، من از دور بازوی رزمندگان را می بوسم، این حرف برای ما خیلی بزرگ بود.


وی تاکید می کند: یادمان باشد، اگر خبرنگاری بالای سر یک مجروح می آمد چه  می پرسید وچه جوابی شنیده می شد. شعارهای آن روزها را یادمان باشد  که می گفتیم خواهرم کوحجاب تو... اینها کلمات  بزرگی برای بسیجیان آن روزها بود و خونی که ریخته می شد به این حجاب ها هدیه می شد.


به گفته وی،  متاسفانه الان علاوه بر بسیجی خیلی خوب، بسیجی بد هم داریم الان از بسیجی سو استفاده می شود. مردم باید بدانند که کسانی به نام بسیج خیانت می کنند. قطعا شخصیت انسان به ظاهر او نیست.  چند سال پیش عده ایی از آمریکایی ها این جا آمده بودند گفت ما آن جا بی حجابیم و آزادیم ولی وقتی وارد ایران شدیم حجاب گذاشتیم به خاطر احترام به اسلام... اما این جا بدتر دیدیم . یادمان نرود که ما برای چه انقلاب کردیم و چرا بعد از انقلاب علیه ما جنگ طراحی کردند و بعد از جنگ تهاجم فرهنگی کردند.


این جانباز عرصه دفاع مقدس هم گویا باید ایثارگری را همراه کلامش کند که یادم نرود او که بود و چه کرد: مسئولین به مردم برسند که اگر به مردم برسند به ما هم می رسند.ما هم مثل باقی مردم زندگی می کنیم هر جور آنها هستند ما هم هستیم.  ما هیچ چیز از مردم زیادتر نداریم و هر چه هم داریم از مردم است.


ما باید حرف ها و گفته های امام را یادمان باشد، باید آنها یادآوری کنیم ، حرف های امام صراط مستقیم است .  شما هم هر جا بودید، نگذارید مردم ناراضی باشند و  با هرکس که حتی مشکلی هم دارد، با ملایمت صحبت کنید...



پرستار کم کم عذرمان را می خواهد و عزم رفتن می کنیم... هرچند که در میانه راه ، عازم اتاقی می شویم که میزبانش حرف های زیادی برای گفتن دارد و گویا رسالت این سفر را برایمان روشن می کند...




ادامه دارد...  


انتهای پیام /*

دیدگاه ها و نظرات

برای ارسال نظرات از فرم پایین صفحه استفاده کنید.
مسئولیت نوشته‌ها بر عهده نویسندگان آنهاست و گذاشتن آنها به معنی تائید نظرات آنها نیست.
دانشجو:  چقدر این مطالب برام جالب بود.ممنون.
تاریخ: 29/07/1389
رضا:  شما افتخار ملت ایرانید همه ملت ایران شما را دوست دارند.
تاریخ: 03/07/1389
حسین:  حق یارتان.
تاریخ: 31/05/1389
تلنگر:  2 قطره اشک
تاریخ: 20/12/1388
علی :  برای ما ها که جنگ و ندیدیم خیلی جالبه خسته نباشید
تاریخ: 19/12/1388
گل محمدی :  واقعا چه ایثارگریهایی کردند آنوقت مدیران ما اینجوری جواب میند .
تاریخ: 19/12/1388
فرستنده:  
پست الکترونیک:
نظر: