زمان: صبح 30 تیر 1358 / 26 شعبان 1399
مکان: قم
موضوع: نقشههاى امریکا علیه انقلاب اسلامى و ناکامى دربرابر ارادۀ ملت
حضار: اعضاى اتحادیه انجمناسلامى دانشجویان اروپا، امریکا وکانادا، و دانشجویاناصفهان
بسم اللّه الرحمن الرحیم
یکى از جنود ابلیس «یأس» است. در امورى که انسان باید با امید و طُمَأنینه[1] و تصمیم عمل بکند شیاطین ایجاد یأس مىکنند و با این ایجاد یأس جوانهاى ما را در آن مسائلى که باید با تصمیم جدّى پیش ببرند گاهى سست مىکنند. من آن قدرى که یاد دارم، از اول نهضت تا حالا که اینجا نشستم، چه آن وقت که در حبس بودم، و چه آن وقت که در تبعید به ترکیه بودم، و چه آن وقت که در عراق بودم، و چه آن وقت که به پاریس آمدم، و چه آن وقت که شاه با آن طَمْطَراقها[2] و قدرتها بود، و چه آن وقت که او[3] رفت و بختیار شروع کرد، من هیچ وقت مأیوس از مسائل نبودم.
و اعتقادم این بوده است که این ملت وقتى که چیزى را بخواهد، مىشود. خصوصاً اخیراً که در پاریس بودیم ـ نمىدانم حالا آقایان را آنجا ملاقات کردم یا بعضیشان را ـ صبح مىآمدند، ملاقاتشان مىکردیم، هم خواهرها هم آقایان، اخیراً که در آنجا بودیم و اخبار ایران به ما مىرسید، و از جمله اخبار که بعضیها خودشان لمس کرده بودند، و براى من آمدند گفتند، این بود که گفت که من در دهات بعضى از مناطق رفتهام ـ و اسم یک قریهاى، یک قلعهاى[4] را برد، که آنجا خود من هم رفتم؛ اطراف ماست ـ او مىگفت که در این دهات صبح که مىشود، آن ملاى محل جلو مىافتد و مردم دنبال او تظاهر مىکنند؛ و آن قلعه را اسم برد که آن قلعه را من رفتهام و دیدهام چه قدر است؛ شاید مثلاً ده خانوار، پانزده خانوار، بشود توى آن قلعه زندگى بکنند؛ گفت حتى آن قلعه که من رفتم دیدم همان حرفهایى که تهران گفته مىشود توى آن قلعه هم مردم آن قلعه مىگویند. این براى من خیلى جالب بود، و اطمینان آورد که یک مطلبى که مطلب ملت است، و این طور مطلبِ ملت است که هر جا پا بگذارى همان مطلب هست؛ شما که در اروپا بودید و آنهایى که در امریکا بودند و آنهایى که در خارج کشور هر جا بودند همان مسائل را مىگفتند که آنهایى که در داخل بودند؛ دانشجویشان همانى مىگفت که علماى دینیشان مىگفت، بازاریشان همان را مىگفت که کارگرشان مىگفت، بچههاى این قدریشان همان را مىگفت که بزرگها مىگفتند؛ این مورد اطمینان من شد که یک دست غیر طبیعى در کار است.
شعاع عمل انسان تا یک حدودى است. یک کسى مىتواند یک محله را تحت تأثیر قرار بدهد، یک کسى مىتواند یک شهر را، یک کسى مىتواند یک استان را، اما کسى نمىتواند به این ترتیب همه قشرهاى موجود در هر جا را، از یک ملتى، از بچههاى کوچک و تا پیرمردهایشان و دانشجویشان، با افکار متعددهاى که اینها دارند و با ایدههاى مختلفى که دارند، همه را تحت یک مطلب بیاورد؛ این نمىشود الاّ اینکه دست غیبى در کار است. من مطمئن شدم به اینکه یک عنایتى از طرف خداوند تعالى هست؛ که آن عنایت انشاءاللّه تا محفوظ است، شما پیروزید.
تا این توجه ملت ما به مقاصد اسلامى است، این ملت پیروز است و این حرفهایى که گفته مىشود و قلمهایى که هست و اینها چیزى نیستند. آن وقت که آن قدرتها بود که همۀ قدرتهاى موجود پشتیبانى مىکردند از محمدرضا، مکرّر شاید از امریکا به ما پیغام مىدادند؛ در پاریس که من بودم، مکرّر مىآمدند، و مستقیماً با من تماس مىگرفتند، گاهى با بعضى از کسانى که به من مربوط بودند تماس مىگرفتند، گاهى به صورت تحذیر[5] و گاهى به صورت نصیحت، و اینها و مىخواستند که حفظ کنند محمدرضا را؛ رژیم را مىخواستند حفظ کنند. انگلستان هم به صراحت [تلاش] مىکرد که ما باید این را حفظش کنیم، منافع ما در این است! دیگران هم همین طور بودند و معالأسف دولتهاى اسلامى هم همین طور بودند. دولتهاى اسلامى هم پشتیبانى مىکردند، و اصلاً جدا بودند از مقاصد ما، و مطابق با این مشى مىکردند. معذلک یک ملتى وقتى یک چیز را خواست و آن خواستش هم خواست الهى بود، یک مطلب مادى نمىخواست، مىگفت ما اسلام را مىخواهیم، جمهورى اسلامى را ما مىخواهیم، مىخواهیم ظلم نباشد، مىخواهیم رژیم غارتگر نباشد، مسائلى بود که همهاش اسلامى بود، همهاش انسانى بود، با یک همچو ملتى نمىشود کسى در بیفتد و بخواهد چه کند، نمىشود.
ما فرض مىکنیم اصلاً در دنیا این طور است، ما فرض مىکنیم که یک وقت از طرف یکى از این اَبَرقدرتها بریزند ایران را بگیرند ـ نمىکنند، نمىشود این. اما ما حالا فرض مىکنیم ـ لکن با یک ملتى که همه یکپارچه هستند نمىتوانند بمانند. گرفتن یک جایى یک طور، ماندنِ در آنجا یک طور دیگر است؛ وضعش جور دیگر است. بخواهند براى هر آدمى یک مأمور بگذارند؛ اینکه معقول نیست. در هر شهرى یک عده مىگذارند، بعد از چندى، همین مردم آن عده را از بین مىبرند. کشورگیرى غیر کشور نگهداشتن است. اینها عاقلاند اولاً که نمىشود دیگر در دنیا با اِعمال زور، آن طورى اصلاً معقول نیست دیگر. ثانیاً قُواى اَبَرقدرت [ها] همه مقابل هم ایستادند. این مواظب اوست، آن هم مواظب این است؛ این یک قدم اگر جلو برود، آن هم مىگوید من هم مىخواهم جلو بیایم. از این جهت، خداوند این طور ملتها را به همین معنا حفظ مىکند که قدرتهاى بزرگ در مقابل هم بایستند و نتوانند هیچ کدام تعدّى بکنند. و آنها مىدانند که ـ اگر فرض کنیم ـ که یک قدرت هم بشود و بخواهد حمله بکند و یک جا را بگیرد، نمىتواند ادامه به حیات خودش بدهد. این کشورگیرهایى که یک وقتى مىریختند و یک جایى را مىگرفتند بعد از چندى همهشان از بین مىرفتند و مستهلک مىشدند؛ بلکه جزء همین ملت مىشدند.
بنابراین، ملت وقتى یک مطلبى را مىخواهد، این عملى خواهد شد. و شما اسلام را خواستید و جمهورى اسلامى را خواستید و احکام اسلام را هم همهمان مىخواهیم و این عملى مىشود. بیخود دست و پا مىزنند! خودشان را زحمت مىدهند، البته ما را هم زحمت مىدهند. اما زحمت دادن یک مطلب است؛ پیروز شدن مطلب دیگر. البته هر کسى که یک صحبتى بکند، قلمفرسایى بکند، انتقاد بکند، خوب، یک زحمتى است؛ یا فرض کنید اینهایى که مىروند و در میان کشاورزها و پیش کشاورزها، و پیش کارگرها و اینها ایجاد فتنه و فساد مىکنند، خوب، یک زحمتى ایجاد مىکنند؛ اما این طور نیست که حالا که چهار تا جوان گولخورده یا چهار تا جوان اجیر، که خیلى محتمل است در بعضى اینها که اینها اجیر امریکا هستند به یک صورت دیگرى.
چنانچه من توده را، در «حزب توده»، آن اولش را ـ حالا که دیگر من بىاطلاعم، خیلى درست نمىدانم ـ اولى که حزب توده پیدا شد، آن شخصى[6] که این حزب را درست کرد، و همه مىگفتند که این از مثلاً شوروى است و از اینهاست، از روسیه است، سرچشمه گرفته اینها، آن شخص همسفر من بود در مکه و در بیروت، که ما براى انتظار کشتى سیزده روز بودیم، این هم آنجا بود و مىآمد پیش ما. یک آدم نمازخوان، حج برو و خیِّر هم بود! لکن خوب، تحت نظر یک دسته آن وقت؛ که به نظر مىآمد که انگلیسها، حزب توده را درست کردند. حزب تودهاى که منتسب به یک قشر دیگرى است، آنها درستش کردند. حالا هم همین طور به نظر آدم مىآید که بعضى از این احزابى که چپگرایى مىکنند، و خودشان را مىچسبانند به چین، یا مىچسبانند به شوروى، به نظر آدم این طور مىآید که نه، اینها یک اشخاصى هستند که امریکا درست کرده براى ما که شلوغ بکنند اینجا و صدا ایجاد کنند و دوباره آنها برگردند. دلیل من بر این مطلب این است که اینها یکى از کارهاشان قضیۀ رفتن در پیش کشاورزها اول مىرفتند و مىگفتند، کشاورزى را جلو مىگرفتند که اصلاً کشاورزى نکنند! اینجا زورشان نرسید. بعد مىرفتند که نگذارند اینها جمع بکنند. آنجا هم که مأیوس شدند، و مردم جمع کردند؛ بعد شروع کردند خرمنها را آتش زدند.
این طایفهاى که ادعا مىکنند ما طرفدار خلق هستیم، طرفدار مردم هستیم، توده را مثلاً چه داریم، خلق را چه، ما از ایشان مىپرسیم که آتش زدن خرمنها اولاً چه منفعتى براى تودهها دارد؟ این ضعفایند که خرمن درست کردند. یک سال این بیچاره زحمت کشیده یک عدهاى یک خرمن درست کرده، این خرمن آتش زدن طرفدارى از این ضعفاست؟! بعد هم مىگوییم که کى منفعت از این مىبرد؟
یکى از طُرقى که براى کشف بعضى جرایم است این است که یک جرمى که واقع مىشود، ببینیم کى از این جرم منفعت مىبرد که بگوییم زیر سر اوست. اگر ما گندم نداشته باشیم، از کجا گندم وارد مىکنید؟ از امریکا. اگر ما فرض کنید جو نداشته باشیم، باز هم امریکا. زراعت هرچه نداشته باشیم، آن کس که صادر کننده است براى ما امریکاست. نه چین به ما زراعت مىتواند بدهد [نه شوروى]، شوروى خودش هم از امریکا مىگیرد! شوروى هم ندارد، منفعت به جیب امریکا مىرود، پس شما عُمّال امریکا هستید؛ براى اینکه اگر منفعت به جیب آنها [و] دیگران مىرفت، ما مىگفتیم از آنها هستید ـ نمىخواهم بگویم آنها چطورند. آنها هم از آنها بدتر! همهشان با وضع ما موافق نیستند، همه مىخواهند که از این سُفره یک حَظّى ببرند لکن در این قضیه که آتش زدن خرمنها و امثال ذلک باشد، این منفعتش مستقیماً توى جیب امریکا مىرود، براى اینکه آنها گندمهایشان زیاد است و بالاخره یا باید آتش بزنند یا به دریا بریزند، و بازار مىخواهند.
همان طورى که ملاحظه کردید که قضیۀ «اصلاحات ارضى» هیچ نبود الاّ اینکه یک بازارى براى امریکا درست کند و نگذارند ما زراعت داشته باشیم. همان طورى که خود آن مَردَک[7] از عمّال امریکا بود، و براى بازار درست کردن امریکا این کار را کرد و نقشه از آنها بود، و آن اجرا مىکرد. الآن هم نقشه از آنهاست و اینها اجرا مىکنند. منتها آن به اسم «آریامهر»؛ اینها به اسم فلان و فلان چپگرا! مسئله این طورى است، همینها بودند که در زمانى که او بود از او طرفدارى مىکردند. در دربار هم از همینها بود، از بزرگانشان در دربار هم بودند... دیگر وقتى خود امریکا هیچ کارى نتوانست بکند؛ با همه صحبتهایى که کرد، یک وقت به صورت ارعاب، و یک وقت به صورت مصلحتاندیشى. اخیراً هم که شاه رفته بود و بختیار بود، دیگر به صورت اینکه نه، صلاح نیست، حالا زود است، نورَس است، حالا چه، مىآمدند که من را نگذارند به ایران بیایم، جدیت مىکردند که ما نیاییم ایران. همین جدیت آنها باعث شد که من فهمیدم که رفتن ما مُضر به حال اینهاست! براى اینکه آنها براى صلاح ما نمىگفتند که شما زود است حالا بروید و حالا پیغام فرستادند به وسیلۀ رئیس جمهور فرانسه[8] که آوردند براى ما خواندند پیغامشان را، که الآن چه طور است و کذا هست و زود است، نورَس است، حالا شما یک قدرى چند هفتهاى باشید. من دیدم که معلوم مىشود که در این چند هفته مىخواهند اینها قوایشان را مجتمع کنند که دیگر هیچ کارى از ما برنیاید. حالا که مردم الآن قیام کردند و نهضت کردند، حالا باید رفت، هرچه شد. ما بنا گذاشتیم
برویم، و آنها بستند فرودگاه [را]. ما گفتیم خوب، هر وقت باز شد مىرویم، معلوم است که تا ابد نمىبندند که وقتى باز شد، ما آمدیم.
على_' اىّحالٍ مأیوس نباشید. این از جنود ابلیس است که به انسان تزریق مىکند. قدرتمند باشید، که این از طرف خداست، خدا شما را قدرتمند کرده، ملت قدرتمند است: یَدُاللّهِ مَعَ الجَمَاعَةِ[9] خداوند مىفرماید: وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِاللّهِ جَمِیعاً وَ لاَ تَفَرَّقُوا.[10] خوب، ما اگر اطاعت این امر را کردیم، خداوند ما را واگذار مىکند که ما را بچاپند؟! ما اطاعت بکنیم امر را، که ما اعتصام کنیم به اسلام ـ حبلاللّه همین اسلام است ـ ما اعتصام کنیم به حبل خدا، به اسلام، به قرآن و توجه کنیم به او همهمان، تفرقه هم نداشته باشیم، بعد خدا ما را وادار مىکند، واگذار مىکند، به اینکه ما را بچاپند؟ نه، دیگر نمىشود. اگر ما وفا کردیم به این امر خدا و عمل کردیم به امر خدا و با هم شدیم، همۀ قشرهایمان با هم شد، خارج و داخل، دانشجو و طلبه، همه با هم این نهضت را تا اینجا که رساندیم تا آخر ببریم، شک نکنید که پیروز هستید، هیچ شک نکنید.
الآن مهار پیروزى دست خود ملت است، دست خود ملت است. کلید پیروزى دست خود ملت است، ملت باید بفهمد که آن چیزى که او را پیروز کرد همین بود که همه با هم بودند و اعتصام بحبلاللّه بود؛ همه با هم چسبیده بودند که ما جمهورى اسلامى مىخواهیم، ما اسلام مىخواهیم، ما قرآن را مىخواهیم، ما اسلام را، ما حکومت عدل الهى مىخواهیم. این اعتصام به «حبلاللّه» بود. این اعتصام به «حبلاللّه» اسباب این شد که یکدفعه یک قدرت شیطانى که همۀ قدرتها، نه همۀ قدرتهاى ابرقدرتها، قدرتهاى کوچک هم دنبال [او]بودند، بیخود نشد که ما را به کویت راه ندادند، یعنى راه ندادند که من از این دروازۀ کویت بیایم رد بشوم آنجا سوار شوم به طیّاره و بروم؛ این قدر هم راه ندادند! گفتند از همان جا که آمدید به همان جا برگردید. وقتى هم عراق آمدیم دیدیم که ... من فکر کردم که ما هر جا برویم همین صحبتها هست؛ براى اینکه اینها همه مربوطند به هم، یک سیاست است، اینها همه پشت او ایستادهاند. ما دیدیم که خوب، حالا برویم در خارج. خارج آمدیم و آنها هم پشیمان شدند. ما آمدیم آنجا. جوانهاى آنجا... من متشکرم از این جوانهاى عزیز ما که از همه جاها آمدند احوال از ما پرسیدند؛ مجتمع شدند، حرفهاى ما را شنیدند؛ منتشر کردند مصاحبات ما [را] در آنجا. گاهى همه جا منتشر مىشد. و این یک راهى براى پیروزى ما بحمداللّه بود.
در هر صورت به شما عرض بکنم که تحت وسوسۀ ابلیس و عُمّال ابلیس ـ که همینهایى است که مىنویسند و همینهایى که مىگویند ـ هیچ وقت نروید. شما پیروزید و پیروزى تا آخر مال شماست. آنى که من به شما عرض مىکنم این است که کلید پیروزى را حفظ کنید، کلیدش را اگر حفظ کردید عنایت خدا با شماست. اجتماعتان را حفظ کنید. الآن دنبال این نباشید که ما حوایجى داریم برآورده نشده. این را به این آقا دارم مىگویم. من هم مىدانم که حوایج [برآورده نشده.] من هم حوایجى دارم که برآورده نشده، آقا هم حوایجى دارد، و آقا هم. همه یک چیزهایى مىخواهند که آنها نشده. من که از اول مسائل یادم هست، [حدود] پنجاه و هشت سال، شماها هم که در بین راه ملحق شدید، زمان این شاه را ادراک کردهاید، از آن وقت که چشمتان را باز کردید، اختناق بوده، زحمت بوده، گرفتارى بوده، توى حبس بوده؛ تبعید بوده؛ از این مسائل بوده؛ گرفتاریهاى دیگر که چپاول بوده ـ همه چیز شما را بردهاند اینها. جواهرات که پشتوانۀ این مملکت بوده، یک مقداریش را رضاشاه برد و انگلیسها بین راه از او گرفتند و بردند؛ یک مقداریش را هم ایشان حمل کرد و برد. الآن هم بانکهاى ما گرفتار قرض است؛ یعنى دولت گرفتار قرضهایى است که اینها از بانکها گرفتهاند و گذاشتند رفتند. در هر صورت، الآن وقت این نیست که ما گرفتاریهاى شخصى که داریم طرح کنیم، و هى به دولت اشکال بکنیم؛ به ملت اشکال بکنیم؛ به نهضت اشکال بکنیم.
شما بدانید این را که در عالم همچو نهضت به این خوبى نبوده، انقلاب «سفید» این بود؛ نه آن که او درست کرده بود. شما نهضتهایى که، انقلابهایى که در عالم واقع شده یکى انقلاب فرانسه است که بزرگ است، یکى انقلاب شوروى است، آن قدرى که آنجاها آدم کشته شده، و سایر انقلابات آن قدرى که آنجاها خونریزى شده اینجا نشده. براى چه؟ براى اینکه بعد از انقلاب یک اسلام [آمده] نمىگویم اسلام تحقق پیدا کرد؛ لکن نسیم اسلام بود. دیگر اینهایى که انقلاب کردهاند ننشستهاند آنجا همین جور سر بِبُرند تا آخر. هرکس را احتمال بدهند که مخالف است به تفنگ ببندند، این مسئله نبود. البته یک عدهاى که پنجاه سال این مردم را قتل و غارت کردند این عده که عددشان شاید تا حالا به صد و چند نفر بیشتر ـ نمىدانم حالا من عددشان را، کم بوده عددشان، جنایتشان زیاد بوده ـ لکن عددى از ایشان کم بوده، اینها البته به جزاى خودشان رسیدند، نه آن جزایى که باید برسند. آن جزا در آنجا باید واقع بشود، در اینجا نمىشود. اصلاً یک نفر آدمى که صدها خانواده را بىسرپرست کرده، صدها جوان را از مادرهایشان جدا کرده و داغ کرده و آتش زده و بو داده است روى تاوههاى متصل به برق! این را نمىتوانیم ما جزایش را اینجا بدهیم. یک جان این دارد، آن یک جانش را فرض کنید از او گرفتند؛ آن هزارها خانواده را چه کرده، ما نمىتوانیم. این دلیل بر این است که یک جاى دیگرى هست که باید او تا ابد بسوزد؛ و تا ابد جنایاتى را که کرده جبران بشود. در آنجا جبران مىشود انشاءاللّه. مقصود من این است که این حرفهایى که حالا دارند مىزنند ما از این بزرگترش را شنیدیم و اعتنا نکردیم. اینها دیگر چیزى نیستند. یک تتمهاى است که دست و پایى این آخرى مىزنند. چلاپ و چلوپى[11] مىکنند!
و انشاءاللّه با قدرت شما و با قدرت ایمان شما، و قدرت اسلام، این نهضت به آخر مىرسد و بوى اسلام را آن وقت مىشنوید که چه معطر است اسلام، چه نظامى است این اسلام که آنکه در رأس واقع شده است، مثل خود پیغمبر ـ صلىاللّه علیه و آله و سلم ـ و آنهایى که در پایین ـ به اصطلاح شماها یا مردم ـ واقع شدهاند، اینها در یک جا با هم مجتمع مىشوند و مىنشینند و صحبت مىکنند ـ و عرض مىکنم ـ قصه مىگویند و صحبت و تجییش جیوش[12] مىکنند و اینها؛ بناى پیغمبر این طور بود. پیغمبر که خلیفةاللّه بود، همه او را قبول داشتند، وقتى که در مسجد مىنشست نمىشناختندش کسى از خارج مىآمد نمىشناخت، براى اینکه بالا و پایینى در کار نبوده. آن وقت حتى یک همچو چیزى هم نبوده است که بیندازد زیرش. آن روى یک حصیر، اگر خوب بود حصیر؛ و الاّ روى زمین مىنشستند. اسلام این است. ما دلمان مىخواهد البته قدرت ما نداریم که آنى که هست عرضه کنیم؛ اما هرچه آدم بتواند به مبدأ خیر نزدیک بشود باید خودش را نزدیک کند. حالا که من نتوانستم مثلاً مثل «مالک اشتر» عمل کنم، خوب، هرچه بتوانم خودم را نزدیک کنم به آنها باز خوب [است] ـ و من امیدوارم که مملکت ما یک مملکت اسلامى بشود جوانهاى ما یک جوانهاى مُسْلِم، معتقد به اسلام بشوند. و اگر این ایمانى که ما را پیش برد باقى باشد، احدى دیگر نمىتواند به شما تعدّى کند و انشاءاللّه نخواهد توانست.
از خداى تبارک و تعالى سلامت و سعادت همهتان را مىخواهم. و همین حس [اسلامى] یکى از امورى است که انسان به او خیلى علاقه پیدا مىکند و خیلى مایۀ امیدوارى است. این انقلاب روحى است که در ملت پیدا شده. انقلاب روحى بالاتر از این سدّى است که شکستید. شما از اروپا پا شدید آمدید که به مردم کمک کنید. این انقلاب روحى مهم است. این را هیچ کس نکرده الاّ خدا. خدا مقلب [القلوب است]. شما در بین دست خداى تبارک، دست معنوى خداى تبارک و تعالى هستید که هر جا مىخواهد [برمىگرداند آن را]. شما یک وقت مشغول کار خودتان بودید؛ در زمان [سابق] من مشغول طلبگى خودم بودم، شما مشغول آقایى خودتان، کى شما را از آنجا برداشت و آورد اینجا که بروید در یک روستا زحمت بکشید براى برادرانتان؟ این خداست، این دست خداست که قلبهاى شما را اینطور کرده، قدرش را بدانید. دل شما الآن در دست خدا [است] هر طورى مىخواهد مىگرداند، و به خیر گردانده. الآن شما را از آنجا او آورده، جوانهاى دانشگاه و نمىدانم دکتر و مهندس و اینها، که هر کدام باید یک جاى دیگرى باشند، زنهاى محترمه و خانمهاى عزیز، که باید در جاهاى چه باشند، همینها در این روستاها رفتهاند و دارند درو مىکنند؛ چه مىکنند. البته دروگر نیستند به آن معنایى که رعیت دروگر [است]؛ اما یک عمل کوچک اینها همچو قدرت مىدهد به این دروگرها که اگر یک جریب[13] زمین را آن وقت درو مىکردند، حالا دو جریب زمین درو مىکنند. وقتى دروگر آمد دید که این خانمهایى که باید زیر سایه بنشینند آمدند توى آفتاب و گرفتند دارند جو را درو مىکنند و جمع مىکنند، و اینها قدرتى در نفس آنها پیدا مىشود. یک ارزشى دارد عمل اینها که قدرت به آنها مىدهد، و آنها کارشان چند برابر مىشود، خیلى ارزش دارد این. وقتى ببینند شما از اروپا پا شدید آمدید، از امریکا پا شدید آمدید اینجا، براى اینکه کمک کنید به برادرهاى خودتان، ببینید چه حالى براى این رعیت پیدا مىشود. این رعیتى که هر روز یک سازمان امنیت مىرفت بالا سرش و یا شلاقى مىزد یا چه و چه. حالا مىبیند که از اقصى بلاد خارج، نه داخل، برادرانشان آمدند و مىگویند که ما آمدیم به شما کمک کنیم، ما آمدیم که با شما درو کنیم، ما آمدیم با شما زراعتتان را برداریم، نمىدانید این چه حَظّى براى آنهاست و در قلب آنها چه اثرى خواهد گذاشت، و نمىدانید ارزش اینکه یک قلب ضعیف را شما همچو خوشحال کردید، این ارزش چه قدر است. معنویت عمل را نمىدانیم ما چه قدر است، خیلى زیاد است، عمل ولو کوچک هم باشد. و شما از باب اینکه دروگر نیستید شاید نتوانید درست درو بکنید، لکن چند تا خوشۀ گندم را وقتى شما جمع بکنید، این قدر ارزش دارد و این قدر قلوب را به شما متوجه مىکند و این قدر مردم را امیدوار مىکند و نهضت ما را پیش مىبرد که خدا مىداند. خداوند همهتان را حفظ کند و خداوند همۀ شما را سعادتمند کند، و این تحول روحى که پیدا شده است، حفظ کند این تحول را.
من حالا وقت ندارم، لکن از امورى و خیانتهایى که دستگاه به ما کرده است، یکى همین قضیۀ اختلاف است. از طرق مختلفه جوانهاى ما را منحرف کردند، راههاى مختلف. شیاطین اینها نشستند بررسى کردند و راههایى پیدا کردند براى اینکه نسل جوان ما را بِکِشند به یک فسادهایى، و از آن چیزهایى که مربوط به خودشان و زندگى خودشان [است] غافل کنند. این مراکز فسادى که بیشترش در تهران است و در همۀ شهرستانها هست، این با یک نقشه و حساب است. اگر یک جوانى رفت در یک مرکز فسادى، فردایش هم رفت، ده روز رفت، عادت مىکند به آن مرکز فساد؛ دلش دنبال اوست. یک جوان یا جوانهایى که دلشان دنبال مراکز فساد باشد، وقتى که خواب مىبینند خواب همان مراکز را مىبینند، بیدار هم مىشوند حواسشان آنجا باشد و بعد هم بروند سراغ همان مقاصد فاسده، این دیگر فکرش دنبال این نیست که مملکت ما گرفتارى دارد، باید این گرفتارى را ما خودمان رفع بکنیم. این دیگر ذهنش منعطف است از این مسائل. این اختلاطهایى که درست کردهاند و ایجاد کردند براى ملت ما و جوانهاى ما را مختلط کردند با هم، و کشیدند به یک مسائل فاسدى؛ این هم جزء همان نقشههایى است که براى ما کشیدند. این قضیۀ اختلاط در دریا یک چیز عادى نیست، یک چیزى نیست که همین طورى شده باشد، یک نقشهاى است براى اینکه جوانهاى ما را منعطف کنند ذهنشان را به این مسائل. اگر چندین هزار جوان ما جذب شدند به مراکزى که اینطور مسائل شهوى و حیوانى در او مطرح است، همین چندین هزار جوان را ملت ما از دست داده.
[1]- آرامش، اطمینان.
[2]- طمطراق: فَرّ و شکوه؛ خودنمایى.
[3]- شاه.
[4]- قلعۀ «حسن فلک» در «کمره» است که بارها در سخنرانیهاى خود به آن اشاره فرمودهاند. «کمره» نیز نام منطقهاى است که مرکز آن خمین است و مطابق است با شهرستانهاى خمین و محلات کنونى و ناحیه آشتیان.
[5]- تحذیر: ترساندن، برحذر ساختن، پرهیز دادن.
[6]- همسفر امام در سفر مکه و بیروت ـ سلیمان میرزا یکى از پایه گذاران حزب کمونیست و توده در ایران بود!
[7]- شاه.
[8]- رئیس جمهورى فرانسه در آن زمان آقاى «والرى ژیسکاردستن» بود.
[9]- حدیث نبوى، صحیح ترمذى، ج 3، ص 316.
[10]- «به ریسمان خدا چنگ بزنید و پراکنده نشوید».
[11]- صداى دست و پا زدن فردى که در آب افتاده و در حال غرق شدن مىباشد.
[12]- فراهم ساختن سپاه و لشکر.
[13]- جریب معادل 325 مترمربع واحد سطح اراضى زراعى در گذشته بوده است.