زمان: 23 خرداد 1358 / 18 رجب 1399
مکان: قم
موضوع: اخلال و توطئۀ گروهکها در دانشگاهها و مراکز کارگرى و کشاورزى و ضرورت رویارویى با آنها ـ خطر نفاق و التقاط
حضار: گروهى از دانشجویان دانشگاه تهران
بسم اللّه الرحمن الرحیم
این گروهها که در دانشگاه و در رسانهها و در سطح کشاورزى و در سایر جاها مشغول سمپاشى هستند و با اسم ملتدوستى و ملتخواهى و به اصطلاح خودشان کمونیست، مشغول فعالیت هستند، من گمانم این است که امریکایى هستند! امریکاییها در هر جا یک چیز درست مىکنند. در این ممالک اسلامى، صورت کمونیست و شبیه مارکسیست درست مىکنند. دست آنها پشت سر اینهاست به حَسب گمان من. باید از این آقایان که طرفدار تودهها هستند پرسید که حساب کنند این طرفدارىشان را. ما حسابش را مىکنیم: رفراندم با مصالح توده مخالفت داشت؟ بر خلاف مصلحت مردم بود؟ رژیم شاهنشاهى برود و یک رژیم انسانى ـ اسلامى بیاید، این خلاف مصلحت توده بود؟ اگر خلاف مصلحت توده بود، شما پس شاهنشاهى را مىخواهید؛ پس شما کمونیست نیستید؛ شما امریکایى هستید که رژیم طرفدار امریکا را مىخواهید. و اگر چنانچه برخلاف مصلحت ملت نیست ـ چنانچه نیست؛ همه مىدانند که نیست ـ چرا مخالفت کردید؟ چرا صندوقها را سوزاندید؟ چرا مسلحانه از بعضى جاها جلوگیرى کردید؟ چرا تحریم کردید؟ شمایى که طرفدار تودهها هستید خوب، تودهها هرچه مىخواهند شما باید با آنها باشید. تودههاى ایران رفراندم را نمىخواستند؟ صدِ، 99 تقریباً نرفتند رأى بدهند با آن اشتیاق؟ با آن وضع، که همه مىدانید که حتى مریضها، معلولها رفتند و در بعضى جاها بعد از اینکه رأى را در صندوقها انداختند، همان جا فوت شدند! به من این مطلب رسید؛ اینهایى که وقت رأى دادنشان نبود، مثل بچههاى کمتر از سن رأى دادن، اظهار ناراحتى مىکردند. یک عدهشان اینجا جمع شد[ند]. من برایشان صحبت کردم؛ دلدارى دادم به آنها. خوب، یک همچو چیزى که همۀ ملت مىخواست، چطور شد که این آقایانى که طرفدار ملت هستند مخالفت کردند؟ کشاورزى مخالف با مصالح مملکت ما و ملت ماست؟ اگر کشاورزى نشود، نفعش به جیب کى مىرود؟ باید این را حساب بکنیم تا آقایان معلوم بشود چکارهاند. آن وقت که کشاورزان مىخواستند تخمافشانى بکنند، اینها مىرفتند مانع مىشدند از آن کار. بعد که این را موفق نشدند و حالا مىخواهند درو بکنند، مىروند مانع مىشوند از آن کار. اگر کشاورزى ما محصول نداشته باشیم، آیا خلاف مصلحت ملت است، یا مصلحت ملت است؟ مصلحت ملت ما، تودههاى ما، این است که کشاورزى ما راه نیفتد و ما همه چیزمان محتاج به امریکا باشد؟ این خدمت، خدمت به امریکاست، یا به شوروى؟ به امریکاست. اینها یا مىگویند ما شوروى هستیم یا چین هستیم و اهل کمونیست چین هستیم؛ یا اینکه، آنطور که ما مىگوییم، امریکایى هستند.
همه مىدانند که کشاورزى ما یعنى همین کارى که شاه کرد و همین خیانتى که شاه کرد، به اسم «اصلاحات ارضى»، کشاورزى ما را به زمین زد و امریکا نفعش را برد. یک مقدارش امریکا یک مقدارش هم صهیونیسم. اینها اگر تودهاى هستند به اصطلاح خودشان، کمونیست هستند، مارکسیست هستند واقعاً، دلسوز براى ملت هستند ـ آنها هم که هستند آنها هم نیستند! آنها هم دروغ مىگویند. اما حالا ما فرض مىکنیم ـ اگر چنانچه اینها براى ملت دلشان سوخته و مىخواهند خدمت کنند به ملت، خدمت این است که ما محتاج باشیم که گندم و جو و برنج و عدس و همه چیزمان از امریکا بیاید؟ امریکا این چیزها چون زیاد است در آنجا مىسوزاند؛ به دریا مىریزد؛ زیاد است. «اصلاحات ارضى» را پیش آوردند که کشاورزى را به زمین بزنند. من همان وقت هم دکتر امینى[1] آن وقت نخست وزیر بود؛ گاهى کسى را مىفرستاد پیش من، من همان وقت به او پیغام دادم که تو خودت اهل کشاورزى هستى، خودت مَلاک هستى، تو مىدانى که اگر چنانچه این اوضاع به هم بخورد اداره نمىتوانند بکنند؛ این براى اداره کردن نیست. خوب، حالا ما از این آقایانى که دور مىگردند و کشاورزى را مىخواهند نگذارند که به جریان بیفتد مىپرسیم که خوب، به جریان که نیفتاد، نفعش تو جیب کى مىرود؟ همه مىدانیم که به جیب امریکا. پس شما از عمال امریکا هستید. اگر از عمال امریکا نباشید، باید بگویید که کشاورزى [فعال] بشود که نفع توى جیب امریکا نرود.
خوب مىآییم سراغ کارخانهها. به نفع ملت است که این کارخانهها راه بیفتد و جریان پیدا بکند، یا به ضرر ملت است؟ به نفع مملکت ماست که کارخانههایش به کار بیفتد؟ یا ما باید در این محصول کارخانهها هم دستمان را پیش دیگران دراز کنیم، نفعش را باز ببرند اکثرشان؟ پس شما عمال دیگران هستید.
مىآییم سراغ دانشگاه. آیا به نفع دانشگاه هست که جوانهاى ما تحصیل نکنند؟ هر روز توى دانشگاه بیایند یک بساطى درست کنند، یک میتینگى درست کنند، یک ـ عرض کنم ـ اغتشاشى ایجاد کنند که جوانهاى ما درس نخوانند؟ این به نفع کیست؟ به نفع مملکت ماست این؟ ما اگر دانشگاهمان خوب باشد، دانشگاهمان صحیح عمل بکند، به نفع ملت است، یا به ضرر ملت؟ خوب، شما نمىگذارید که دانشگاه راه بیفتد، این به نفع کى تمام مىشود؟ این هم به نفع خارج. براى اینکه همان طورى که آن دستها نمىگذاشت که دانشگاه جریان صحیحش را پیدا بکند که ما در این مطالب هم محتاج بشویم به خارج، دستمان را پیش غیر دراز کنیم، اینها هم دارند همین کار را انجام مىدهند که ما در همه چیزمان محتاج به خارج باشیم. حالایى که ما یک مملکتى پیدا کردیم و دست دیگران را کوتاه کردیم، الآن نفت را براى خود ما مىخواهند استخراج کنند، خوب، شما مىروید نمىگذارید نفت را هم استخراج کنند؛ این به نفع کیست؟ ما هر یک از کارهاى اینها را وقتى بنشینیم حساب بکنیم، اینها به نفع امریکا بیشترش مىشود.
بنابراین، شما به اسم «کمونیست»، به اسم «مارکسیست»، به اسم «توده»، براى امریکا کار مىکنید! آدمهاى غیر عاقلى نیستید که بیخودى براى امریکا کار کنید. نخیر، آدمهاى عاقلى هستید: جیبتان را آنها پر مىکنند! کى به شما پول مىدهد که بروید جلوى کارخانهها بایستید و بگویید تعطیل کنید، ما بیشتر از آنها به شما پول مىدهیم؟! این پولها از کجا مىآید که مىروید دم کارخانهها مىایستید و به کارگرها مىگویید که ما بیشتر پول به شما مىدهیم؛ شما کار نکن ما مزدتان را مىدهیم. این پول از کجا براى شما مىآید؟ شما که از خودتان که چیزى ندارید بدهید؛ بىچیزید. شما اگر چیزدار بودید که این کارها را نمىکردید. این پولها را کى به شما مىدهد که نگذارید کارخانهها به راه بیفتد؟ اگر روسها مىدهند، پس شما تابع آن هستید؛ پس شما عمال اجنبى هستید. اگر انگلیسها مىدهند همین طور. و به گمان من امریکایىها مىدهند.
پس شما در این جهت هم که مىروید پول مىدهید که کارگر کار نکند و خودتان هم که پول ندارید، این پولها از خارج مىآید. وقتى که از خارج آمد، خوب شما این سرحدات ما که مىخواهیم جلوى اجنبى را بگیریم، مىخواهیم مملکتمان یک مملکت باشد، مىخواهیم مستقل باشد، مىخواهیم تجزیه نشود، چطور رفتید افتادید اطراف مملکت و با هر بساطى که مىتوانید مىخواهید تجزیه را درست کنید؟ شما خدمتگزار این مملکت هستید؟ اگر خدمتگزارید چطور تجزیه مىخواهید بکنید یک مملکت را؟ این تجزیه به نفع کیست؟ به نفع ایران است؟ به نفع ملت ماست؟ یا آن هم به نفع دیگران است؟ شما هر جاى قضیه را بگیرید مشت اینها باز است. باید این را به آنها گفت؛ باید نوشت؛ باید تبلیغ کرد.
آقا شما نشستهاید که چهار تا کمونیست بیایند در دانشگاه و قبضه کنند دانشگاه را؟! شما مگر کمتر از آنها هستید؟ عدد شما بیشتر از آنهاست؛ حجت شما بالاتر از آنهاست. شما این مسائل را که بگویید، خیانت اینها را مىتوانید واضح بکنید در آن مکان، در دانشگاه. خیانتشان را مىتوانید واضح بکنید که خودشان بگذارند بروند. بایستید، صحبت کنید. بگویید آقا، خوب بیایید یکىیکى بگویید ببینم شما چکاره هستید آمدهاید توى دانشگاه دارید اخلال مىکنید؟ مىخواهید چه بکنید؟ مىخواهید درس بگویید برایمان؟ شما کار خودتان را اول حساب بکنید که چکاره هستید توى این مملکت. شما از اهل این مملکت هستید، یا عمال غیر هستید خودتان را به ما مىچسبانید؟ بایستید آقا بگویید. البته باید اشخاصى هم که گوینده هستند بیایند در دانشگاه و من پیشنهاد مىکنم که آقاى آقا سید على آقا بیایند، خامنهاى. شما ممکن است که بروید پیش ایشان از قول من بگویید ایشان بیایند به جاى آقاى مطهرى. بسیار خوب است ایشان، فهیم است؛ مىتواند صحبت کند؛ مىتواند حرف بزند.
در هر صورت عمده، فعالیت خود شماهاست. مرحوم مدرس، خدا رحمتش کند ـ مردى بود که ملکالشعرا گفته بود از زمان مغول تا حالا مثل مدرس کسى نیامده ـ مىگفت که بزنید که بروند از شما شکایت کنند؛ نه بخورید و بروید شکایت کنید! من رفتم پیشش ـ خدا رحمتش کند ـ اخوى ما[2] نوشته بود به من که یک نفرى است اینجا رئیس غله است. آن وقت یک رئیس غلۀ زمان رضاشاه بود. به من نوشت که بروید به آقاى مدرس بگویید که این مرد آدم فاسدى است. دو تا سگ دارد یکىاش را اسمش را «سید» گذاشته، یکىاش را «شیخ»! شما بروید [بگویید] که این را از اینجا بیرونش کنند.
من رفتم به ایشان گفتم. گفت بکُشیدش! گفتم آخر چطور بکشیم؟ گفت من مىنویسم بکشیدش. گفتم آخر شما اینجا مأمور هستید، شما اینجا هستید، آنها آنجا نمىتوانند. گفت چطور شد که وقتى قافلهها از گلپایگان مىآیند عبور کنند و بروند به کمره[3] مىخواهند عبور کنند مىفرستید لختشان مىکنند، حالا نمىتوانید بکشید یک کسى را؟!
اینها تودهنى مىخواهند آقا! عدد شما زیادتر است؛ حجت شما بالاتر است؛ خیانت آنها واضح است. گفتن مىخواهد. اجتماع بکنید، بگویید مطالب را. یک رئیس، یک معلم را که مىبینید کمونیستى است بیرونش کنید از دانشگاه. من نمىگویم حالا جنگ بکنید با آنها، جنگ نمىخواهیم حالا بشود، اگر یکوقتى منتهى به این شد، به یک روز اینها را بیرونشان مىکنیم! اما حالا نمىخواهیم یک جنگى بشود؛ مىخواهیم حالا با ملایمت بشود؛ اما خوب، با صحبت. آنها صحبت مىکنند؛ شما هم صحبت بکنید. شما ننشینید یکى دیگر برایتان صحبت بکند؛ یک روحانى بیاید صحبت کند؛ خودتان بروید، هر کدامتان مىتوانید، در مقابل آنها بایستید صحبت کنید. آن مىگوید؛ شما هم بگویید. آن وقت یکىیکى انگشت بگذارید روى کارهایشان که تو این کارى که مىکنى براى چیست؟ تو، تو تابع کى هستى که این کارها را مىکنى؟ تو ایرانى هستى و این کار را مىکنى، یا امریکایى هستى یا شوروى؟ یا براى آنها کار مىکنى، یا براى ایران. اگر براى آنها کار مىکنى، جاى شما اینجا نیست، برو آنجاها کار بکن. تو براى آنها دارى کار مىکنى. واضح است که منفعتى که به دست مىآید از نبود زراعت در ایران جیب امریکا مىرود. همه مىدانند این را. ما چه چیزهایمان از امریکا وارد مىشود و این بازارى بود که شاه درست کرد و حالا شما تابع او هستید؛ شما دنبال او هستید، شما مىخواهید همان رژیم را پیش بیاورید، نمىخواهید که یک رژیم صحیحى باشد، شما هم تابع همان هستید.
شما مىخواهید همان بساط را درست کنید براى ما. ما هم تا حالا زحمت کشیدیم، این ملت اینقدر خون داده است، اینقدر زحمت کشیده است، شما آن کنارها نشستید تماشا کردید. مثل بسیارى از این روشنفکرها آن کنار نشستند تماشا کردند. این جوانهاى ما از دانشگاهى و از ـ عرض مىکنم که ـ جنوب شهرى و از اینها ریختند و کارها را انجام دادند، حالا که کارها را انجام دادند، اینها از آن طرف مرزها راه افتادهاند و آمدهاند اینجا و با تذکرههاى نمىدانم درست و غیر درست ایرانىاند، اما بیرون بودند اینها بسیارشان. حالا آمدهاند اینجا و مىخواهند باز اخلال بکنند؛ مىخواهند باز همان مسائل را ایجاد کنند. نه اینکه اینها مىخواهند که یک رژیمى باشد مثلاً فرض کنید که [چون] با اسلام مخالفند اسلامى نباشد؛ یک رژیم آزادمنش دمکراتیک به اصطلاح آنها باشد؛ نخیر، این مسئلۀ اینها نیست. مسئله این است که اینها مىخواهند همان مسائل پیش بیاید. نشد با عنوان شاهنشاهى، یک عنوان دیگر رویش بگذارند. باز قضیه، قضیۀ امریکایى باشد؛ لکن با یک صورت دیگرى غیر شاهنشاهى. حالا دیگر شاهنشاهى تمام شد. اگر بتوانند آن را مىآورند؛ اما حالا نمىتوانند، مىخواهند یک بساط دیگرى درست کنند، همان مسائل، همان منافع این ملت رنجدیده باز برود تو جیب امریکایىها؛ و باز برود [توى] جیب نفتخوارهاى مفتخوار. اینها عمال آنهایند براى این کار. دلیلش هم همینهاست که من دارم مىگویم. و واضح است جواب آنها. هى «مکتب»، «مکتب»! کدام مکتب، مکتب مارکسیسم؟ این شکستخورده در دنیا حالا گیر این بچهها افتاده، اگر راست بگویند. لکن درست نمىگویند. قضیه، قضیۀ مکتب نیست؛ قضیه، قضیۀ منافع است منافع را مىخواهند ببرند. آنها بهتر به آنها منفعت مىرسانند، تابع آنها هستند. و الاّ خوب، یک مملکتى که مىخواهد، ادعایش این است، که ما مىخواهیم دست همه خوب، بنابر همین است، ما مىخواهیم دست همۀ اجانب بریده بشود از این مملکت، این به نفع ملت ماست یا به ضرر؟ اگر به نفع ملت ماست و شما هم ملى هستید، شما هم دلسوز هستید براى این مملکت، تودهاى هستید، خوب شما کمک کنید. ما مىخواهیم قطع بشود دست اجنبیها ـ و قطع شد الحمدللّه ـ حالا شما کمک کنید که دوباره برنگردد؛ نه اخلال کنید که دوباره برگردد آن مسائل. کمک به این است که بروید کارخانهها را کارى کنید راه بیفتد؛ کارگرهاى نفت را کارى کنید که کارهایشان را انجام بدهند. حالا که نفت منافعش براى خود شماهاست، راه بیفتد اینها، کشاورزها را بروید تشویق کنید که کار بکنند؛ دانشگاه را تشویق کنید که راه بیفتد. شما همه جا اخلال مىکنید؛ پس شما یک مردم اخلالگر هستید؛ نه یک مردم مثلاً دانشمندى که مىخواهید به ما چیز یاد بدهید، شما مىخواهید اخلال بکنید. و باید جلویشان را بگیرید. مسائل را به آنها بگویید؛ در دانشگاه بنویسید، منتشر کنید. کسانى که برخلاف این هستند، بروید یکىیکى پیش آنها، بروید بگویید شما اینکاره هستید. شما چه مىگویید باز به ما؟ چطور مىخواهید یک دانشگاه را در دست بگیرید در صورتى که اخلالگر هستید؟ یک اخلالگر دزد که نمىتواند دانشگاه را اداره کند.
و ما اگر دانشگاهمان اداره نشود، کارمان زار است! دانشگاه، تمام مسائل به دست دانشگاه است. یعنى این دو تا قطبِ دانشگاه و روحانى همۀ مقدرات مملکت تو مشت اینهاست. دانشگاهى، دانشجو، چه دانشجوى قدیمى، چه دانشجوى جدید، همۀ مسائل توى دست اینها باید حل بشود. اینها قوۀ متفکرۀ یک ملت هستند. اگر دانشگاه را ما سست بگیریم و از دست ما برود، همه چیزمان از دستمان رفته است. یک مسئلهاى است که نباید شما بنشینید که من عمل بکنم؛ و نه من هم باید بنشینم که شما تنها. ما هر دو باید دست به دست هم بدهیم، آنقدرى که من مىتوانم من انجام بدهم آنقدرى که شما مىتوانید شما انجام بدهید. جوان هستید، در مقابلشان بایستید؛ صحبت کنید؛ حرف بزنید. اشخاصى که مىتوانند در آنجا بیایند حرف بزنند، بروید پیدایشان کنید بردارید بروید، دعوتشان کنید به دانشگاه. ننشینید که من تعیین کنم. البته من آسید على آقا[4] را صالح مىدانم براى این کار. لکن ننشینید که من دعوت کنم. لازم نیست که یکى باشد. هر چند روز یک دفعه یک نفر، اجتماع کنید در همان دانشگاه، و یک نفر از همین آقایانى که صحبت مىتوانند بکنند، حرف مىتوانند بزنند، بیاورید دانشگاه صحبت بکنند برایشان. حاضر به صحبت هم اینقدرها نیستند اینها؛ فقط اخلال مىخواهند بکنند.
در هر صورت، من امیدوارم که مأیوس نباشید و با قدرت جلو بروید و با قدرت دانشگاه را خودتان اصلاح کنید. هر معلمى که مىبینید انحراف دارد بروید با او صحبت کنید. دعوا نکنید؛ صحبت بکنید. بگویید شماها اینکاره هستید و اینکاره نمىتواند در دانشگاه بیاید و رئیس دانشگاه یا استاد دانشگاه بشود؛ نمىشود. و البته اگر مسائلى باشد که من هم از دستم برآید که خدمت بکنم، من خدمتگزارم و مىکنم. و اگر چنانچه اینهایى که گفتید باید به جایى رجوع بشود، بنویسید روى ورقهاى بدهید اینجا تا من با آنها صحبت کنم تا درست بشود.
[در اینجا یکى از حاضران از طرح آماده شده براى جهاد روستاها سخن به میان آورد، امام فرمودند:]
بله، این مورد تأیید است، لکن به طور مقید. من گفتم به آقایانى که آمدند پیش من راجع به این معنا: در دهات و به اسم اینکه از طرف دولت آمده و هر کارى بکند، نباشد. باید به نظر معتمدین، اشخاصى که مىشناسند آن اشخاص را، انتخاب بشوند، که گروههایى که مىروند در ده و اینها اگر که یکوقت گروه منحرف باشند، دهات را منحرف مىکنند. این باید انتخاب بشود از اشخاصى که متعهدند؛ از اشخاصى که صحیحند. و البته یک خدمتى است به جامعه. این [طرح] خوبى است براى مملکت ما.
بله،[5] اینها مصیبتشان بدتر از آنهاست. یکوقت این است که یک کسى مىآید تکلیفش معلوم است. آن وقت ما بچه که بودیم، در خمین مىگفتند «امیر مُفَخَّمْ» ـ آن وقت از بختیاریها بود، آنجا رئیس بود در آنجاها ـ گفته بود که سردار حشمت ـ این یکى از خوانین آنجا بود؛ یکى از شاهزادهها بود ـ این تکلیفش معلوم است، دشمنىاش معلوم، دوستىاش هم معلوم. اما فلان آدم ـ گفته بود ـ امان از این آدم که بظاهر دوست است، لکن کمر آدم را مىشکند! این بظاهر «دوست»ها کارشان مشکلتر از آن غیردوستها هستند. آنها تکلیفشان معلوم است، ما مىدانیم چه بکنیم. ... حالا من نمىگویم که کى اینطور است. من اینها را الآن درست نمىتوانم بگویم. اما اینهایى که سرِخود هرچه دلشان مىخواهد گردن قرآن مىگذارند! اینها کارشان مشکلتر از آنهاست. هر کىدلش هر طورى! اینکه در صدر اسلام این کلمه مکرر وارد شده است که اگر کسى قرآن را به رأى خودش تفسیر کند فَلیَتَبَوَّءُ مَقعَدَهُ مِنَ النَّارِ[6] این جایش توى آتش است، این پیشبینى یک همچو مطالبى است که یکوقتى هر کسى به رأى خودش یک چیزى درست مىکند. برخلاف آنچه مىگوید قرآن مىخواهند درست کنند، اینها کارشان یک قدرى مشکلتر است؛ براى اینکه ـ اینها ـ تشبث به قرآن مىکنند.
من نجف که بودم، یک نفر از همین افراد[7] آمد پیش من. قبل از این بود که آن منافقین پیدا بشوند. پیش من، شاید بیست روز ـ بعضیها مىگفتند 24 روز ـ مدتى بود پیش من. هر روز [مى]آمد آنجا، و روزى شاید دو ساعت آمد صحبت کرد از نهجالبلاغه، از قرآن. همۀ حرفهایش را زد. من یک قدرى به نظرم آمد که این وسیله است. نهجالبلاغه و قرآن وسیله براى مطلب دیگرى است. و شاید، باید یادم بیاورم آن مطلبى که مرحوم آسید عبدالمجید همدانى به آن یهودى گفته بود. مىگویند یک یهودى در همدان مسلمان شده بود. بعد خیلى به آداب اسلام پایبند شده بود؛ خیلى زیاد! این موجب سوءظن مرحوم آسید عبدالمجید که یکى از علماى همدان بود شده بود که این قضیه چیست. یکوقت خواسته بودش، گفته بود که تو مرا مىشناسى؟ گفت: بله. گفت: من کىام؟ گفت: شما آقاى آسید عبدالمجید. گفت من از اولاد پیغمبرم؟ گفت بله. تو کى؟ من یک یهودى بودم، پدرانم یهودى بودند و تازه مسلمان شدهام. گفته بود نکتۀ اینکه تو تازه مسلمان که همۀ پدرانت هم یهودى بودند و من هم سید و اولاد پیغمبر و ملاّ و این چیزها، تو از من بیشتر مقدسى، این نکتۀ این چیست؟ من شنیدم که یهودى گذاشت و رفت! معلوم شد حقه زده. یک قضیهاى بوده. مىخواسته با صورت اسلامى کارش را بکند. تو یهودیها اینگونه کارها هست. من به نظرم آمد که این قضیه... اینقدر نهجالبلاغه و خوب، من هم یک طلبه هستم؛ من اینقدر نهجالبلاغه خوان و قرآن و اینها نبودم که ایشان بود! ده ـ بیست روز ماند. من گوش کردم به حرفهایش، جواب به او ندادم؛ همهاش گوش کردم و آمده بود که تأیید بگیرد از من، من همان گوش کردم و یک کلمه هم جواب ندادم. فقط اینکه گفت که ما مىخواهیم که قیام مسلحانه بکنیم، من گفتم نه، قیام مسلحانه حالا وقتش نیست؛ و شما نیروى خودتان را از دست مىدهید و کارى هم ازتان نمىآید. دیگر بیش از این من به او چیزى نگفتم. او مىخواست من تأییدش بکنم. بعد هم معلوم شد که مسئله همان طورها بوده.
بعد هم که آقایان آمدند، از ایران هم براى آنها اشخاصى سفارش کرده بودند که اینها را تأیید کنید، اینها مردم کذایى هستند، فلان، معذلک من باور نکردم. حتى از آقایان خیلى محترم تهران سفارش کرده بودند که اینها مردم چطور هستند؛ و من باورم نیامده بود. اینهایى که اینقدر از قرآن و از نهجالبلاغه و از دیانت زیاد دم مىزنند و بعد فقرات قرآن را یکجور دیگرى غیر از آنچه باید معنا مىکنند و فقرات نهجالبلاغه را یکجورى دیگر غیر از آنچه که باید معنا مىکنند، اینها را نمىتوانیم ما خیلى رویشان اطمینان داشته باشیم.
این «بعثى»هاى عراق همین فقرات نهجالبلاغه را که امثال اینها استشهاد مىکنند، آنها هم در چیزها مىنویسند و در پلاکاردشان مىنویسند و منتشر مىکنند. همین، همین فقرات نهجالبلاغه را! این بعثیهایى که اصلاً کارى به این مسائل ندارند اینها را مىنویسند و به دیوارهاى نجف و به خیابانهاى نجف منتشر مىکنند. به اینها ما نمىتوانیم من نمىگویم چطورند؛ ممکن هم هست که یک نفرشان سالم باشد، یا شاید اشتباه نداشته باشد، لکن ما نمىتوانیم به آنها اعتماد کنیم؛ به آنها نمىشود اعتماد کرد.
[امام در پاسخ یکى از دانشجویان که پرسید: موضع ما در برابر آنها باید چگونه باشد، فرمودند:]
موضع شما همین است که با آنها خیلى دوستانه نباشد؛ البته نباید طردشان کرد؛ نباید درگیرى با آنها کرد.
[1]ـ على امینى.
[2]ـ آقاى سید مرتضى پسندیده، برادر بزرگ امام خمینى.
[3]- نام قدیم منطقۀ خمین و حوالى آن.
[4]ـ آقاى سید على خامنهاى.
[5]ـ در ادامه سخن یکى از حضار.
[6]ـ عوالىاللآلى، ج 4، ص 104، توحید صدوق، ص 90.
[7]- یکى از اعضاى سازمان مجاهدین خلق منافقین.