زمان: 12 اردیبهشت 1342 / 8 ذىالحجه 1382
مکان: قم، مسجد اعظم
موضوع: ارزیابى قیام ملت، و حوادث تلخ و شیرین سال 41 و اوایل سال 42
مناسبت: آغاز دروس حوزه پس از چهلم شهداى مدرسۀ فیضیه
حضار: روحانیون، طلاب و اهالى قم
بسم اللّه الرحمن الرحیم
خداوندا، زبان ما را از بیهوده گفتن و گزاف و لغو و دروغ حفظ بفرما. خداوندا، قلوب ما را به نور اسلام و روحانیت روشن بفرما؛ خداوندا گوش شنوا عنایت بفرما به سلاطین دوَل اسلام، به رؤساى جمهور دوَل اسلامى، به نمایندگان مجلسیْن دوَل اسلامى، به نخستوزیران و وزراى دوَل اسلامى، به رؤساى دانشگاههاى دوَل اسلامى، به کارفرمایان و کارمندان دوَل اسلامى. خداوندا، آنها را قرار بده ...
این سال براى روحانیت، عرض کنم بسیار بد سالى بود و از جهتى بسیار خوب سالى بود: بد بود براى اینکه یک مملکتى که باید به دنیا معرفى بشود به اینکه مملکت صحیحى است، هیأت حاکمۀ درستى دارد، دستگاه عدالت دارد، دادگسترى دارد، محاکم قضایى دارد، اقتصادش خوب است، زراعتش خوب است؛ یک مملکتى که باید به صلاح و به صحت معرفى بشود در جامعۀ بشر، معرفى شد به مرکز فساد و مرکز هر چیزى که شما بخواهید اسمش را بگذارید؛ از آن بدتر، بخواهیم بگوییم مثل زمان مغول است، نمىتوانیم همچو بىاحترامىاى به مغول بکنیم. آنها یک جمعیتى بودند کفار، و شاید مهدور مىدانستند دم ما را؛ و وارد شدند در مملکت براى گرفتن مملکت اجنبى، آن هم مملکتى که برخلاف مسلک آنها و دیانت آنها بود و کردند آن کارهایى را که کردند. اینجا در این قضایا، اینها مدعى اسلام هستند، مدعى ایمان هستند، مدعى تشیع هستند ! در عین حال که با این ادعاها امرار روز مىکنند و امرار حیات مىکنند، کارهایشان همان کارهایى است که مغول باید انجام بدهد، چنگیز باید انجام بدهد. در مراکز علمى مىریزند، خون بچههاى شانزده ساله و هفده ساله [را] مىریزند، خراب مىکنند مرکزهاى علمى را، به علما اهانت مىکنند، فحشهاى ناموسى مىدهند، در حبس مىبرند، زجر مىکنند، مىکشند، مىزنند، خونخوارى مىکنند؛ در عین حال نطق مىکنند، اظهار اسلامیت مىکنند، اظهار تشیع مىکنند، اظهار کشف [و] کرامت مىکنند.[1] آنها دیگر نمىگفتند که ما شیعه هستیم؛ دشمن بودند با ما، در حال تعدى وارد شدند در مملکت ما. اینها با حال دوستى و ادعاى دوستى، ادعاى تشیع، بالاتر از تشیع، با این ادعاها این اعمال را انجام دادند و مىدهند.
من [آنچه] به شما عرض کنم مطلبى نیست که مال این چند ماهه باشد؛ این یک مطلب ریشهدار است، مطلبى است که مال چندین سال پیش از این است، اگر نگویم چهل و چند سال پیش از این، لااقل بیست سال پیش از این است که اینها نقشهشان این بود که قم نباشد. در زمان حیات مرحوم آقاى بروجردى ـ رضواناللّه علیه ـ هم نقشه این بود که ایشان نباشند و قم نباشد. قم را براى [2]منافع خودشان مضر مىدانند. قم لشکر حق است؛ جنود ابلیس، جنود حق را با مقاصد خودشان مخالف مىدانند. در همان زمان ایشان هم، نسبت به ایشان تعبیراتى مىشده است که من نمىتوانم در این منبر عرض کنم. همان وقت بوده است که، نقشۀ خارج این بوده است که قم نباشد تا ما هر کارى مىخواهیم انجام بدهیم و یک نفسکش در مقابل ما صحبت نکند، حرف نزند، بحث نکند، ایراد نکند، اعتراض نکند.
اینها از همان زمان مرحوم آقاى بروجردى، اگر نگویم از چهل و چند سال پیش از این، از زمان مرحوم آقاى بروجردى این نقشه را داشتهاند، منتها با بودن ایشان مىدیدند که مفسده دارد اگر بخواهند کارهایى را انجام بدهند. بعد از اینکه ایشان تشریف بردند به جوار رحمت حق تعالى؛ از همان اول، اینها شروع کردند به اسم احترام از مرکزى، کوبیدن این مرکز را؛ نه از باب اینکه حُبى به آن مرکز داشتهاند؛ به هیچ مرکزى از مراکز دیانت اینها احساس حُب نمىکنند؛ نه از باب اینکه به نجف علاقه داشتند، از باب اینکه قم را نمىخواستند. قم موى دماغ بود، نزدیک بود به اینها، مفاسد را زود ادراک مىکرد و کارهاى اینها زود برش منکشف مىشد. اینها قم را نمىخواستند منتها نمىتوانستند به صراحت لهجه بگویند: قم نه، مىگفتند: نجف آره، مشهد آره؛ «در قم چیزى به نظر نمىخورَد»![3] فهمیدند که چیزهایى به نظر مىخورَد، چیزهایى به چشم مىخورَد، چیزهایى به دهان مىخورَد، به گوش مىخورَد؛ فهمیدند که نه آنطور نبوده است. اینها از آن وقت نقشه کشیدند براى نابودى روحانیت و دنبالش نابودى اسلام و دنبالش نفع رساندن به اسرائیل و عمال اسرائیل.
از اول، مطلب اینطور بود، منتها در پرده بود؛ اعلان نکرده بودند مطالبشان را؛ گاهى اعلان مىکردند، لکن مضمضه مىکردند مطلب کفر خودشان را. بعد از فوت ایشان، ابتدائاً یک نقشۀ شیطانى کشیدند و در بلاد ایران، آنجاهایى که من مطلع شدم، از مردم مىخواستند التزام بگیرند به اینکه شما به فلان مرکز تلگراف کنید و انتخاب کنید فلان مرکز را؛ نه از باب اینکه علاقهاى به آن مرکز داشتند، از باب اینکه این مرکز را نمىخواستند. مردم اعتنا نکردند به آنها. [به] دنبال آن، نقشهها کشیده شد، دولتها سر کار آمد؛ نمىدانم به آن دولتها این پیشنهادها شد و قبول نکردند، یا اینکه نتوانستند اینقدر بىشرافتى بکنند. شاید شریف بودند، عالِم بودند، دکتر بودند، مهندس بودند، و نتوانستند با همۀ مراکز علم مخالفت کنند. تا اینکه منتهى شد به اینکه باید دولت، دولتى باشد که علم نداشته باشد، قدر علم را نداند، تا کلاس پنج بیشتر درس نخوانده باشد، آن هم در کرج تحصیل اجازهنامه با اعمال نفوذ کرده باشد، نداند معناى علم چه هست، نداند معناى دیانت چه هست، نداند نقش روحانیت در بقاى این مملکت چیست، نفهمد مطالب را؛ سربسته و چشم بسته به او دیکته کنند و بگوید و نفهمد چه مىگوید، و بکند و نفهمد چه مىکند.
دیدیم که از اولى که این دولت بیسواد و بىحیثیت روى کار آمد، از اولْ اسلام را هدف قرار داد: در روزنامهها با قلم درشت نوشتند که بانوان را حق دخالت در انتخابات دادهاند، لکن شیطنت بود؛ براى انعطاف نظر عامۀ مردم به آن موضوع بود که نظرشان به الغاى اسلام و الغاى قرآن، درست نیفتد؛ و لهذا، در اولى که اینجا ما متوجه شدیم و اجتماع شد و آقایان مجتمع شدند با هم براى علاج کار، توجه ما در دفعۀ اول منعطف شد به همان قضیه؛ بعد که مطالعه کردیم دیدیم آقا، قضیه، قضیۀ بانوان نیست، این یک امر کوچکى است؛ قضیۀ معارضه با اسلام است: منتخِب و منتخَب، مسلمان لازم نیست باشد، حَلْفِ[4] به قرآن لازم نیست باشد، قرآن را مىخواهیم چه کنیم؟ بعد که مصادف شدند با تودهنى از ملت مُسْلم، تأویل کردند حرفشان را به اینکه خیر، مراد ما از «کتاب آسمانى» قرآن است. ما هم ازشان پذیرفتیم؛ به حَسَب ظواهر شرع، لکن به مجرد اینکه اینها یک چند نفر عمله را دور خودشان دیدند و یک زندهباد و مردهباد را دیدند، باز همان مطالب خبیثشان را از سرگرفتند، همان مطلبى را که ابطال کرده بودند دوباره از سرگرفتند: دوباره تساوى حقوق مِنْ جَمیعِ الْجَهات. تساوى حقوق من جمیعالجهات، پایمال کردن چند تا حکم ضرورى اسلام است، نفى کردن چند تا حکم صریح قرآن است. بعدش باز دیدند که مصادف شد با یک ناراحتیها و یک حرفها و یک چیزهایى؛ حاشا کردند؛ وزیرشان یک جا حاشا کرد، امیرشان یک جا حاشا کرد.
در روزنامهها به صراحتِ لهجه نوشتند که بردن بانوان به سربازى، تصویبش در دست تنظیم است؛ لکن بعد از آنکه دیدند که خیلى فضاحت بار آمد [و] مردم ناراحت شدند، همان نوکرهاى ارباب، به حَسَب واقع هم ناراحت شدند؛ وقتى دیدند [مردم] ناراحت شدند، گفتند: اکاذیب است. پروندهسازى خواستند بکنند؛ پروندهسازیهاى بچگانۀ مضحک بکنند.
این سال بد بود براى اینکه حمله به اسلام زیاد شد، حمله به قرآن زیاد شد؛ مراکز علم را کوباندند به حَسَب توهّم خودشان؛ بچههاى ما را، عزیزهاى ما را زدند، سرهایشان را شکستند، پاهایشان را شکستند، بعضىشان را کشتند، از پشتبامها انداختند. اگر اینها دهقانها بودند،[5] پس چرا این دستگاه انتظامى کمکشان مىکرد؟ اینکه دیگر مخفى نبود؛ این را صد هزار جمعیت از توى خیابانها و از توى صحن و از توى مدرسه، خوب مىدیدند که دستگاه شهربانى دارد کمک مستقیم مىکند؛ این دهقانها را کمک مىکرد بر ضد اسلام. اگر راست مىگویند که دهقانها بودهاند، پس چرا وقتى که مَرْضاى ما را بردند در مریضخانهها، شهربانى و [ساواک] فرستادند گفتند: دشمنهاى اعلیحضرت را مىبرید در مریضخانه؟ پدرتان را درمىآوریم، اینها باید بروند. اگر دهقانها بودند، به اعلیحضرت چه کار دارد؟ اگر کماندوها بودند و آنهایى که مربوط به خود ایشان است و از دستگاه خود ایشان هست، [آیا] با قول ایشان بوده، با فرمان ایشان بوده است و یا بدون اطلاع و بدون فرمان؟ اگر با اطلاع است، خوب بگویید ما تکلیفمان را با ایشان بفهمیم؛ خوب بفهمیم؛ خوب ما، طرفمان کى است؟ یک نفر است. اگر اینطور نیست، خوب بگویند تا ما بفهمیم که این کماندوها سرِخود آمدند؟! و همین طور بیخودِ بیخودى آمدند؟! یا سازمان امنیت اینها را آورد؟ یا شهربانیها آوردند؟ یا نخستوزیر امر کرد، یا فلان وزیر و فلان امیر امر کرد؟ خوب بگویند کى این کارها را کرده؛ چرا حاشا مىکنند؟
پیش هر که مىروى، گردن دیگرى مىگذارد، به هر که اعتراض مىکنى، به دیگرى نسبت مىدهد، دستگاه شهربانى مىگوید که سازمان امنیت؛ سازمان امنیت مىگوید شهربانى؛ دوتایشان مىگویند: امر اعلیحضرت؛ راست مىگویند که امر اعلیحضرت است؟ اعلیحضرت با دیانت اسلام مخالف است؟ واقعاً با قرآن مخالف است اعلیحضرت، به حَسَب قول اینها؟ اگر مخالف است، آن حرفها چه هست دیگر؟ آنهمه کشف و کرامت کجاست؟ اگر مخالف نیستند، پس چرا جلوگیرى نمىکنند از این وحشیگریها؟ چرا تودهنى نمىزنند به این شهربانیها، به این سازمانها، به این نخستوزیرها؟ ایشان که فعال مایشاءاند مىتوانند یک همچه کارى را بکنند؛ حالا که دیگر مطلبى نیست، برگرد[ند] به عصر سابق [دوران استبداد] و قبل از صد سال پیش از این. حالا که مطلب اینطورى است، خوب بزنند تودهنى به اینهایى که کار بد مىکنند، کارهاى خلاف اسلام مىکنند، کارهاى خلاف دیانت مىکنند و نسبت مىدهند به ایشان؛ تبرئه کند خودش را. آقا، نمىشود سلطان اسلام با اسلام مخالف باشد؛ نمىشود این. اگر نیستند بگویند، اظهار کنند، اظهار تأسف کنند به اینکه مردک[6] آمده است، ریخته مدرسۀ فیضیه را خراب کرده است.
بنده [هنوز] این مسائلِ جوانهاى خودمان را ندیدم، و بعد از مباحثه مىروم مىبینم. اول وقتى است که مىروم مىبینم. برویم آنجا یک فاتحهاى بخوانیم براى آنهایى که کشتند [گریۀ حضار]؛ یک اظهار تأثرى بکنیم براى اینها؛ اینها که نمىگذارند ما فاتحه هم بگیریم [گریۀ حضار]. اگر دهقانها کردند، پس چرا نمىگذارید فاتحه بگیریم؟ چرا فاتحۀ تهران را به هم مىزنید؟
سال بدى بود براى اینکه مفتضح شد هیأت حاکمه؛ مفتضح شد دستگاه جبار؛ و ما
نمىخواستیم. ما نمىخواهیم که مملکت ما در خارج معرفى بشود که همچو عناصر خبیثى سرِکارند؛ ما نمىخواستیم این را. ما مىخواهیم که مملکت ما از آن نقطه اولىاش تا آن آخرش، جورى باشند، طورى سلوک بکنند که مایۀ افتخار یک مملکتى باشد. بگویند آقا، ما امیرکبیر داریم؛ وزراى سابق، مشاورین سلاطین سابق، علما بودند؛ على بن یقطین بوده است؛ گاهى ائمۀ اطهار ـ علیهمالسلام ـ بودهاند.
حالا مشاورین کیانند؟ اسرائیل!؟ مشاورها اسرائیل، از یهود ... . دو هزار نفر بهایى را به اقرار خودشان که در روزنامۀ دنیا[7] [نوشته است] ـ بعد فردا مردک [شاه] نگوید که اشاعۀ اکاذیب است ـ در روزنامه دنیا دو هزار نوشته است، اسرائیل بهایى را، اسم بهایى [را] نیاورده؛ [نوشته] بعض وابستگان به مذاهب، اسمش را مذهب گذاشت!؛ دو هزار نفر را، و مىگویند پنج هزار است، دوتایش را اینجا نوشته است، اینکه نوشته حالا؛ اینها با کمال احترام ـ نه مثل حاجیهاى بدبخت ما که وقتى مىخواهند تذکره[8] به آنها بدهند، باید چقدر زحمت بکشند، چقدر رشوه بدهند، چقدر بیچارگى بکشند تا اینکه یک چند را رد کنند، چند تا را قبول بکنند، آن وقت در فرستادنشان چه فضاحتها باشد، در برگشتنشان چه فضاحتها باشد؛ وقتى هم مکه مىروند، در «منى»، حتى آن نمایندۀ بىعرضۀ آنجا هم شکایت مىکند که فلان آقا[9] را بگیرید از باب اینکه جایى حرف حقى زده است، گفته اسلام در خطر است از دست یهود. آقا مگر شما یهودید؟ مگر مملکت ما، مملکت یهود است؟ ـ دو هزار نفر را با کمال احترام، با دادن به هر یک از اینها پانصد دلار ارز، به هر یک پانصد دلار از مال این ملت مُسْلم به بهایى دادهاند، ارز دادهاند، به هر یک هزار و بیست تومان تخفیف هواپیما [دادهاند]، چه بکنند؟ بروند در جلسهاى که بر ضد اسلام در لندن تشکیل شده است شرکت کنند.
واى بر این مملکت! واى بر این هیأت حاکمه! واى بر این دنیا! واى بر ما! واى بر این علماى ساکت! واى بر این نجف ساکت، این قم ساکت، این تهران ساکت، این مشهد ساکت! این سکوت مرگبار، اسباب این مىشود که زیر چکمۀ اسرائیل، به دست همین بهاییها؛ این مملکت ما، این نوامیس ما، پایمال بشود. واى بر ما! واى بر این اسلام! واى بر این مسلمین! اى علما، ساکت ننشینید؛ نگویید عَلى مَسْلَک الشَّیْخ[10] ـ رضواناللّه علیه ـ واللّه، شیخ اگر حالا بود، تکلیفش این بود.
سکوت؛ امروز سکوتْ همراهى با دستگاه جبار است؛ نکنید سکوت. دو هزار بهایى را با پانصد دلار ارز به هر یک، و هزار و بیست تومان تخفیف هواپیما؟! اینها در روزنامۀ دنیاست. یک شخصى به من گفت که یک معاملهاى کرده است شرکت نفت با ثابت پاسال[11] و در این معامله تخفیفى داده است که بیست و پنج میلیون تومان در این تخفیف نفع برده است؛ براى نفع این جمعیتى که فرستادند به لندن بر ضد اسلام. این وضع نفت ما، این وضع ارز مملکت ما، این وضع هواپیمایى ما، این وضع وزیر ما، این وضع همۀ ما؛ سکوت کنیم باز؟ هیچ حرف نزنیم؟ حرف هم نزنیم؟ ناله هم نکنیم؟ خانههایمان را خراب مىکنند آخ نگوییم؟
مردک مىفرستد رئیس شهربانى را، رئیس این حکومت خبیث را، مىفرستد منزل آقایان.[12] من راهشان ندادم. اى کاش راه داده بودم تا آن روز دهنشان را خرد کرده بودم! مىفرستند منزل آقایان که اگر نَفَستان در فلان قضیه[13] درآید، فرمودهاند
اعلیحضرت فرمودهاند: اگر نفس شما درآید، مىفرستیم منزلهایتان را خراب مىکنیم، خودتان را هم مىکشیم، نوامیستان را هَتْک مىکنیم. این وضع ماست با این اعلیحضرت، اگر اینها راست مىگویند. اگر دروغ مىگویند، پس ایشان بگویند: دروغ مىگویند؛ ایشان بفرمایند، اعلام کنند که حکومت قم[14] دروغ گفته است تا من پدر حکومت قم را درآورم؛ بگویند: رئیس شهربانى دروغ گفته تا من زیر چکمۀ اهل علم، پدرش را درآورم؛ نمىگوید که.
و اما سال خوبى بود براى اینکه روحانیت ارزش خودش را به دنیا اعلام کرد؛ فهماند که آنکه صحبت مىکند، باز روحانى است، آنکه ایستادگى مىکند در مقابل ظلم و جور ظالم و جائر، باز حوزههاى علمیه است؛ کتک مىخورد، داد مىزند، کشته مىدهد، فریاد مىکند، مدرسۀ فیضیهاش را خراب مىکنند، اعتنا نمىکند، باز صحبت خودش را مىکند؛ هر کارى سرش بیاورند، این صحبت مىکند. روحانیت موجودیت خودش را به همۀ عالَم اعلام کرد. پس بد بود چون هیأت حاکمه، فضاحتِ ایران را در همه جا اعلام کرد؛ و خوب بود براى اینکه روحانیتْ حیثیت خودش را به عالَم معرفى کرد. فهماند به عالَم که ما آدمیم، روحانى هستیم ما. همهاش قضیۀ ذکر و دعا نیست؛ ما داد مىزنیم، ما مىگوییم نباید بکنید این کارها را، ما نصیحت مىکنیم به شما.
من نصیحت کردم به شاه. فرستاد آدم آنجا؛ در آن اول امر، قبل از رفراندم، به وسیلۀ بهبودى،[15] به وسیلۀ پاکروان[16] پیغام دادم به او، آقا! نکن این کار را، این رفراندم را نکن؛ این خوب نیست براى شما [که] این کار را بکنید، دست به این قانون نزن. اگر امروز ارسنجانى[17] چهار تا رعیت را بیاورد برقصاند و بگویند: زندهباد؛ فردا چهار تا رعیت مىآیند و مىگویند: مردهباد! نکن این کار را؛ صلاح نیست بکنى این کار را. گوش نکرد، دیدید چه جور شد. دو هزار نفر رأى نداشتند اینها، باقىاش زور بود. همه مىدانند بازار تهران بسته شد که رأى ندهد، بازار قم بسته شد که رأى ندهد، سایر شهرستانها رأى ندادند؛ اینها دو هزار تا رأى آزاد بدون سرنیزه نتوانستند تهیه کنند.
ما نمىخواستیم اینطور مفتضح بشوى[18] ما نمىخواستیم ملت از تو رویگردان بشوند. ما مىخواستیم شما آدمى باشى که وقتى یک چیزى را بگویى [مثلاً] «اى ملت»، تمام ملت لبیک بگویند. ما میل داریم شاه ما اینجور باشد؛ ما میل داریم وزیر ما اینجور باشد که اگر یک مطلبى را گفت تمام ملت با او موافق باشند نه اینکه با حرفهایش [ادعا کند] «شش میلیون»، «شش میلیون»؟!![19] به جان عزیز شما، اگر اینها چند هزار هم داشتند؛ باقىاش با پر کردن صندوق. شاید به سمع ایشان نرسیده. شاید آنها گفتهاند به او که خیر «شش میلیون، اکثریت قاطع». و الاّ شاه که دروغ نمىگوید؛ نمىشود که دروغ بگوید. «با اکثریت قاطع! تمام قاطبۀ اهل ایران!» پس بازار تهران از اهل ایران نیست؟ خیابانهاى تهران اهل ایران نیستند؟ قم از اهل ایران نیست؟ روحانیین از اهل ایران نیستند؟ سایر شهرستانها ایرانى نیستند؟ این ایران کجاست؟ این آرا از کجا آمد؟
بد شد امسال براى اینکه این مطالب واقع شد؛ و خوب شد براى اینکه شما آقایان زنده کردید اسلام را، ایستادید در مقابل ظلم؛ ایستادید، اگر نایستاده بودید خدا مىداند که حالا رفته بودند تا آن آخر. ایستادگى شما اسباب این شد که حاشا کردند مطالبشان را؛ گفتند: «خیر، طلاق به دست مرد است؛ کى ما گفتیم؟» تساوى حقوق این است؟ دِ مردک از «حزب مردم» است.[20] ... که داد زد که «تساوى حقوق من جمیعالجهات» تساوى حقوق من جمیعالجهات، از این طرف مىگویند؛ از آن طرف مىگویند: کى ما گفتیم طلاق به دست زن باشد؛ نخیر طلاق به دست مرد است. از آن طرف مىگویند: نخیر کى ما راجع به ارث گفتیم؛ نخیر ارث هم همان طورى است که خدا گفته. از آن طرف هم مىگویند: کى ما گفتیم زنها بروند به نظام وظیفه. تو روزنامههایتان هست آقا! این روزنامههایى که دیکته مىکند سازمان امنیت، و مىنویسند.
مىگویند که مدیر کیهان[21] گفته است: ما دیگر راحتیم؛ براى اینکه آن وقت ما مىنوشتیم و اینها[22] نظر مىکردند، حالا خودشان مىنویسند، ما دیگر راحتیم. منتها این اعتراض هست که آقا! چرا اینقدر بىحیثیت هستید که آنها بنویسند و شما هم بنویسید؟ چرا باید مطبوعات ما اینقدر بىحیثیت باشند؟
خوب بگویید آقا حرف را؛ [مگر] چه مىکنند؟ اگر همۀ علماى اسلام یک مطلبى را بگویند، حالا که خطر بر اسلام وارد شده و آن خطر یهود است و حزب یهود ـ که همین حزب بهاییت است ـ این خطر که حالا نزدیک شده، اگر آقایان، علماى اعلام، خطبا، طلاب، همه با هم همصدا بگویند که آقا ما نمىخواهیم که یهود بر مقدرات مملکت ما حکومت کند، ما نمىخواهیم که مملکت ما با مملکت یهود همپیمان بشود در مقابل پیمان اسلامى؛ آنها ـ مسلمین ـ باهم همپیمان مىشوند، آقایان با یهود همپیمان مىشوند! خوب، چه وضعى است این مملکت؟ اگر نوکر هم هستید چرا اینقدر نوکر؟! من سرم درد مىکند؛ و من براى خواندن یک فاتحه لازم مىدانم بروم به مدرسۀ فیضیه؛ و از خداى تبارک و تعالى، مىخواهم که در این سال و سالهاى بعد، همه سالم باشید، اسلام مؤید باشد، اسلام مؤید باشد.
[1]ـ اشاره به ادعاهاى مکرر شاه مبنى بر دیدن امام زمان و ارتباط با اولیاى خدا.
[3]ـ اشاره به سخن شاه که گفته بود:«در قم کسى که در حد مرجعیت باشد به چشم نمىخورد»!
[5]ـ رژیم شاه مدعى بود که حملهکنندگان به مدرسۀ فیضیه، کشاورزان و دهقانان بودند.
[6]ـ مولوى معاون ساواک تهران که سرپرستى یورش به مدرسۀ فیضیه را عهدهدار بود. وى در سانحۀ سقوط چرخبالِ پلیس راه (سال 55) کشته شد.
[7]ـ یکى از مجلههاى آن روز ایران.
[9]ـ آقاى محمد صادقى که پس از فرار از ایران به مکه مشرف شده و در آنجا بر ضد رژیم شاه و اشغالگران فلسطین سخنرانى کرده بود.
[10]ـ منظور آقاى عبدالکریم حائرى یزدى بنیانگذار حوزۀ علمیۀ قم مىباشد که در سیاست روشى معتدل داشته است.
[11]ـ حبیب ثابت پاسال، از سرمایهداران بهایى.
[13]ـ در پاسخ به تلگراف آقاى سید محسن حکیم از مراجع بزرگ تقلید که علماى ایران را دعوت به مهاجرت به عراق کرده بودند.
[15]ـ سلیمان بهبودى، رئیس تشریفات دربار شاه.
[16]ـ حسن پاکروان، رئیس وقت ساواک.
[17]ـ حسن ارسنجانى، وزیر کشاورزى وقت.
[19]ـ ادعاى شاه در مورد تعداد رأى دهندگان رفراندم.
[22]ـ مأموران سانسور در ساواک.