من در هوای دوست گذشتم ز جان خویش
دل از وطن بُریدم و، از خاندان خویش[1]
در شهر خویش بود مرا دوستان بسی کردم جُدا هوای تو از دوستان خویش
من داشتم به گلشن خود آشیانهای آواره کرد عشق توام، ز آَشیان خویش
میداشتم گمان که تو با من وفا کنی
ورنه بُرون نمیشدم از بوستان خویش.
[1] - اوحدى با همین وزن و ردیف، اما با قافیههاى دیگر:
- مردى بهوش بودم و، خاطر به جاى خویش ناگاه، در کمند تو رفتم به پاى خویش.
- گر بنگرى در آینه، روزى صفاى خویش اى بس که بیخبر، بدوى در قفاى خویش.
- با یار بى وفا، نتوان گفت حال خویش آن به که دم فرو کشم از قیل و قال خویش.
عبید زاکانى نیز:
بى یار دلشکسته و دور از دیار خویش درماندهایم، عاجز و حیران به کار خویش.
حافظ نیز:
ما آزمودهایم، در این شهر، بخت خویش بیرون کشید باید از این ورطه، رخت خویش.
حزین نیز گفته است:
آیا هماى تیر تو، جوید نشان خویش؟ ما مىزنیم قرعه، به مشت استخوان خویش.