باد صبا! گذر کنی اَرْ در سرای دوست
بر گو که: دوست سر ننهد جُز به پای دوست
من سر نمینهم، مگر اندر قدوم یار من جان نمیدهم، مگر اندر هوای دوست
کردی دل مرا ز فراقت رُخت کباب انصافْ خود بده که بود این سزای دوست؟
مجنون اسیر عشق شد، امّا چو من نشد
ای کاش! کس چو من نشود مُبتلای دوست
- سعدى با قافیهاى دیگر گفته است:
تا دستها، مگر نکنى در میان دوست بوسى به کام دل، ندهى بر دهان دوست.
حافظ نیز با قافیهاى متفاوت:
دارم امید عاطفتى با جناب دوست کردم جنایتىّ و امیدم به عفو اوست.
همچنین با این ردیف، اما با وزنى دیگر:
صبا! اگر گذرى افتدت به کشور دوست بیار نفخهاى از گیسوى معنبر دوست