♦ فهرست:
دل خواب چشم تو و خورشید جهانتاب کجا
در وصل ای دوست! ببین حال دل زار مرا
طفل طریق ای پیر طریق! دستگیری فرما
بادهی اَلَست هشیاری من بگیر و مستم بنما
هیهات فاطی! تو و ره به کوی دلبر، هیهات
جمهوری اسلامی جمهوری اسلامی ما جاوید است
فریاد از درد دلم بجز تو کی با خبر است
چراغ فطرت فاطی که به قول خویش اهل نظر است
فریاد زمن ای پیر! هوای خانقاهم هوس است
جمهوری ما جمهوری ما، نشانگر اسلام است
ما عرفناک فاطی که ز من نامهی عرفانی خواست
تشنهی پاسخ ای دوست هر آنچه هست، نور رخ توست
پرچم این عید سعید عید حزبالله است
دُرّ یتیم فاطی که به نور فطرت آراسته است
طوطیوار فاطی که به دانشکده ره یافته است
مهمان هر ذره که در این مزرعه مهمان تو هست
ایمان آن را که زمین و آسمانش جا نیست
عشق آن دل که به یاد تو نباشد دل نیست
شیرین در محفل دوستان بجز یاد تو نیست
افسوس افسوس که عمر در بطالت بگذشت
گمان افسوس که ایام جوانی بگذشت
هستی دوست جز هستی دوست در جهان نتوان یافت
نتوان یافت با فلسفه، ره به سوی او نتوان یافت
طریق فاطی که طریق ملکوتی سپرد
فنا صوفی! به ره عشق صفا باید کرد
حذر فاطی! به سوی دوست سفر باید کرد
سفر از هستی خویشتن گذر باید کرد
حجاب اکبر فاطی که به علم فلسفه مینازد
راه فصلی بگشا که وصف رویت باشد
نشان فاطی گل بوستان احمد باشد
عید این عید سعید، عید اسعد باشد
عارف آن کس که به زعم خویش عارف باشد
قبله ابروی تو قبلهی نمازم باشد
پریشان تا تکیه گهت عصای برهان باشد
رها باید شد از هستی خویشتن رها باید شد
جلوهی حق موسی نشده کلیم کی خواهی شد
فلسفه فاطی که فنون فلسفه میخواند
حجاب آنان که به علم فلسفه مینازند
جفا فولاد دلی که آه نرمش نکند
لن ترانی تا جلوهی او جبال را دک نکند
همراز آن شب که همه میکدهها باز شوند
ثنای حق ذرات جهان ثنای حق میگویند
سوی او ذرات وجود عاشق روی ویند
بیراهه علمی که جز اصطلاح و الفاظ نبود
فروغ رخ آن کس که رخش ندید، خفاش بود
پند تا دوست بود، تو را گزندی نبود
قرار جز یاد تو، در دلم قراری نبود
بت با چشم منی جمال او نتوان دید
آن کیست آن کیست که روی تو به هر کوی ندید
راه معرفت آن کس که ره معرفةالله پوید
بیقرار یاران! دل دردمند ما را نگرید
مهجور گر اهل نهای، ز اهل حق خرده مگیر
فیض وجود جز فیض وجود او نباشد هرگز
مدعی از صوفیها، صفا ندیدم هرگز
جویندهی تو ای یاد تو، روحبخش جان درویش
عقل و عشق ای عشق! ببار بر سرم رحمت خویش
دام دل افتاده به دام شمع، پروانهی دل
رسوای تو پروانهی شمع رخ زیبای توام
غرق کمال آن روز که عاشق جمالت گشتم
بیگانهی خویش تا روی تو را دیدم و دیوانه شدم
چه کنم فرهادم و سوز عشق شیرین دارم
کوی دوست گر بر سر کوی دوست راهی دارم
یاد از دست فراقت بر کی داد برم
از دست تو ... از دست تو در پیش که فریاد برم
آن روز آن روز که ره به سوی میخانه برم
مدد نما ای دوست! مدد نما که سیری بکنم
واله گر بر سر کوی تو نباشم چه کنم
گناه تا چند ز دست خویش فریاد کنم
قطره من پشهام از لطف تو طاووس شوم
یاران نظری یاران! نظری که نیکاندیش شوم
باغ زیبایی ای روی نوربخش خلوتگاهم
فکر راه طاعت نتوان کرد، گناهی بکنیم
جور از جور رضاشاه کجا داد کنیم
شمع محفل ای روی تو شمع محفل بیماران
خورشید جهان بیدار شو ای یار! از این خواب گران
طور ای دوست! مرا خدمت پیری برسان
پناهی نرسید ای پیر! مرا به خانقاهی برسان
راحت دل ای یاد تو راحت دل درویشان
مستی سرمست ز بادهی تو خواهم گشتن
بیدار شو غیر ره دوست کی توانی رفتن
اسیر فخر است برای من، فقیر تو شدن
دور فکن فرهاد شو و تیشه بر این کوه بزن
مفتون دیوانه شو، این عقال از پا واکن
جمال مطلق فاطی! ز علایق جهان دل برکن
سایه ای فرّهما! بر سر من سایه فکن
شادی ای پیر خرابات! دل آبادم کن
ای پیر ای پیر! بیا به حق من پیری کن
هما طاووس هما! سایه فکن بر سر من
طوفان فاش است به نزد دوست راز دل من
بنما نظری ای شادی من، غصهی من، ای غم من
چراغ ای عقدهگشای دل دیوانهی من
یاد تو ای یاد تو مایهی غم و شادی من
راه دیوانگی فرزانه شو و، ز فرّ خود غافل شو
مجنون شو ای مرغ چمن! از این قفس بیرون شو
معرفت فاطی! تو و حق معرفت یعنی چه
مراد دل ای پیر! مرا به خانقه منزل ده
مجنون یا رب! نظری ز پاکبازانم ده
شیفتگان این شیفتگان که در صراطند همه
رهروان برخیز که رهروان به راهند همه
ای مهر ای مهر! طلوع کن که خوابیم همه
کوی غم ای دوست! به عشق تو دچاریم همه
دوست غیر از در دوست در جهان کی یابی
فرزانهی من از دیدهی عاشقان نهان کی بودی
عیان فارغ اگر از هر دو جهان گردیدی
جام عاشق نشدی، اگر که نامی داری
ای عشق ای دیده! نگر رخش به هر بام و دری
خبر ای دوست! به روی دوست بگشای دری
اسیر نفس فاطی! اگر از طارم اعلی گذری
فریادرس در هیچ دلی نیست بجز تو هوسی
محفل دوست در محفل دوست نیست، جز دود و دمی
خار راه این فلسفه را که علم اعلی خوانی
خودبین گر نیست شوی کوس «انا الحق» نزنی
لاف انا الحق تا منصوری لاف «انا الحق» بزنی
لاف عرفان طوطی صفتی و لاف عرفان بزنی
خورشید بردار حجاب تا جمالش بینی
فارغ فرخ روزی که فارغ از خویش شوی
بردار حجاب تا کوس «انا الحق» بزنی خودخواهی
پناه فریادرس نالهی درویش تویی
----------------------------------------------------------------------------
♦ بازگشت