فاطی از فاطمه خواهَد سخنی
بین چه میخواهَد – از مثل منی
آن که جبریل پیٰامآور اوست عارف منزلتش داور اوست
کیست در جَمع رُسل جز احمد کاتب وحی وی از سوی اَحد
دخترم! دست بدار از دل من
عشق من جوی در آب و گل من
با عشق رُخت، خلیل را ناری نیست جویای تو، با فرشتهاش کاری نیست.
*
□
روی تو کعبهی دلِ عُشّاقِ زنده است دلْمرده آنکه طیِّ طریق حجاز کرد.
*
□
بسترم بر در میخانه فکن، تا ساقی ساغری آرد و دردم همه درمان سازد.
*
□
کاش! از حلقهی زُلفت گرهی وا میشد تا چو من، زاهدِ دل گُمشده، رُسوا میشد.
*
□
شاعر اگر سعدی شیرازی است بافتههای من و تو، بازی است.
*
□
در غم دوری رویش، همه در تاب و تبند همه ذرّات جهان، در پی او در طلبند.
*
□
حاصل عمْر صرف شد، در طلب وصال تو با همه سعی اگر به خود، ره ندهی، چه حاصلم؟!
*
□
بهار آمد و سجّاده، رهن باده کنیم به رغم شیخ ریا این عمل اعاده کنیم
*
□
پیوستهتر از ابروی تو، یافت نگردد مشکینتری از گیسوی تو یافت نگردد.
آشفتهتر از حال منِ زار نباشد
*
بُلبل از دوری گل، ناله و افغان بکند
*
از باد بهاری بوی دلدار آمد