زمان: 6 آبان 1357 / 25 ذىالقعده 1398
مکان: پاریس، نوفللوشاتو
موضوع: بىتوجهى به معنویات، آفتِ تداوم راه
حضار: دانشجویان و ایرانیان مقیم خارج
بسم اللّه الرحمن الرحیم
منزل کوچک است، آقایان محترم اینجا موجب زحمتشان است ؛ موفق باشند، سالم باشند. من بعض تذکراتى که براى آقایانى که در خارج کشور، در داخل کشور، در صفوف جوانها هستند؛ لازم مىدانم که بعض تذکرات به آقایان بدهم. سابق، تا البته مدتى که از اسلام گذشت، دستجات مختلفهاى از مردم و اهل علم، اینها توجهشان به معنویات اسلام بود و نظرشان به آن آیاتى و روایاتى که مربوط [بود] به معنویات و تهذیب نفس و ماوراى طبیعت؛ و در قرآن کریم آیات زیاد راجع به امور معنوى؛ یعنى آن وجهۀ انسانى که از عالم غیب است، [وجود دارد]. تا مدتها وضع اینطور بود که توجه به آن احکام اجتماعى و سیاسى و اینها که در اسلام بود، توجه کم بود یا نبود. کمکم دستجاتى پیدا شدند که مسائل اجتماعى و مسائل سیاسى و مسائل روز را عنوان کردند و اینها از این طرف افتادند؛ یعنى توجهشان به صِرفِ همین اجتماعیات و احکام سیاسى و احکام حکومتى [بود] و به [طرف]این ورق نگاه کردند. آنها تا مدتهاى قبل به آن طرف ورق نگاه مىکردند، مثل فلاسفه و عرفا و صوفیه و اینها، آن طرف ورق را نگاه مىکردند و در حرفهایشان بیان همان معنویات بود و مردم را دعوت مىکردند به همان جهات معنویۀ اسلام؛ حتى روایات یا آیاتى که وارد شده بود راجع به امور طبیعى و راجع به امور اجتماعى و سیاسى، بعضىشان کوشش مىکردند که اینها را برگردانند به همان امور معنوى و همه را روى آن ورق حساب کنند ـ جهت باطنى اسلام و قرآن را ملاحظه کنند. در مقابل آنها الآن ما مبتلا هستیم به ـ البته آن هم ابتلایى بود ـ این جهت هم که فقط صِرف معنویات را نظر مىکردند، و از اجتماعیاتى که در قرآن هست، از آیات و اخبارى که وارد شده است راجع به حکومت اسلام، راجع به سیاست اسلام، راجع به امور اجتماعى، راجع به تعمیر این عالم، غفلت کردند. این غفلت کردن از اسلام بود که اسلام را به یک ورق شناخته بودند [و] ورق دیگرش را، عالم طبیعتش را توجه نداشتند که اسلام توجه به عالم طبیعت هم دارد؛ توجه به تمام امورى که احتیاج دارد انسان، دارد؛ و لهذا یک ابتلاى اسلام این بود که آن اشخاص، از قبیل متکلمین و بیشتر فلاسفه و بیشتر عرفا و صوفیه و اینها همه، آیاتى که در قرآن کریم بود، هى مىخواستند، نیت داشتند، که برگردانند به همان امور معنوى. حتى اخبارى یا روایاتى، آیاتى که راجع به اجتماعیات و راجع به عالم طبیعت وارد شده بود آنها کوشش مىکردند که برگردانند به همان معنویات؛ آنها غافل بودند از [ظاهر] اسلام، و توجه داشتند [به باطن آن] توجه داشتند به یک ورق اسلام و غافل بودند از یک ورق دیگرش؛ باطن را ملاحظه مىکردند و از ظاهر غافل بودند. حالا ابتلاى اسلام اینطور شده است که جوانهاى ما، جوانها و روشنفکرها و اشخاصى که دانشمندان بالا هستند و علوم طبیعى را یاد گرفتهاند، اینها کوشش دارند به اینکه تمام آیات قرآنى و روایات را برگردانند به همین امور طبیعى [و] از معنویات غافل بشوند؛ حتى آیاتى که راجع به امور معنوى است آن را برگردانند به یک امور طبیعى و عادى. اینها هم توجه به اسلام دارند و غافل هستند؛ یعنى یک ورقش را خواندهاند، یک ورقش را از آن غافلند. و این دو طایفه اسلام را به تمام معنى نشناختند که اسلام چى است. اسلام نه دعوتش به خصوصِ معنویات است و نه دعوتش به خصوصِ مادیات است، هر دو را دارد؛ یعنى اسلام و قرآن کریم آمده است که انسان را به همۀ ابعادى که انسان دارد بسازند او را، تربیت کنند او را.
انسان را وقتى که ملاحظه مىکنید، اول نشوَش با سایر نباتات فرقى ندارد. نبات را، هستۀ خرما را، هستۀ چیز دیگرى را، مىاندازند توى خاک، و خاک تربیت مىکند و آن نمومىکند یک جاى خاصى، که در آن جاى خاص نمو مىکند. حیوان هم نطفهاش در رحم واقع مىشود و یک بذرى است؛ این بذرش محلش آنجاست؛ یعنى جاى تربیتش آنجاست که اگر یک جایى را یکوقتى طرحى درست کنند که همان خاصیت و همان چیزها را داشته باشد و نطفه را در آنجا مثل رحم بتواند تربیت کند، ممکن است که همان تربیت بشود و یکوقتى هم انسان بشود. یک نباتى است اول، مثل سایر نباتات مىماند، با نباتات فرقى ندارد؛ آن نمو دارد، آنها هم نمو دارند، منتها آن در یک محل خاصى و با جهات خاصى، نباتات در یک محل خاص دیگرى با جهات خاصى؛ اما هر دو در این معنى مثل هم هستند که آن کشت شده است و این کشت، شروع مىکند به نمو کردن به واسطۀ قوایى که خداى تبارک و تعالى در زمین قرار داده است، و به واسطۀ قوایى که در رحم قرار داده است؛ اینها با هم شرکت دارند. کمکم اینکه در زمین کاشته شده است، این نباتات تا آخر همان نبات است؛ این آخرش هم، تا مىرسند به ثمره؛ ثمرهشان هم ثمرۀ نبات است. آنهایى که در رحم کاشته شدهاند ـ که حیوانات، همۀ حیوانات مِنْ جمله انسان باشد ـ آنها کمکم از مرتبۀ نباتى بالا مىآیند و در همان رحمى که هستند یک روح حیوانى پیدا مىکنند، ممتاز مىشوند از سایر موجودات نباتى، لکن همهشان حیوانند؛ یعنى حس و حرکت دارند، روح حیوانى دارند؛ متولد در این عالَم هم که مىشوند و منفصل مىشوند از محل خودشان، باز این یک امتیازى است که با نباتات دارند که نبات را اگر منفصلش کنند، دیگر تمام است، لکن اینها منفصل مىشوند در آن وقتى که مقتضى است و آن جهت نباتىشان کمال پیدا کرد و جهت حیوانى پیدا شد و احتیاجشان از رحم منقطع شد؛ مىآیند به این عالَم [و] با همۀ حیوانات در خوردن و خوابیدن و شهوات و اینها شریکند، همه با هم هستند؛ امتیازى ندارند الاّ به همۀ جهات حیوانى. حیوانات هم ـ همان حیواناتى که هستند ـ در ادراکات با هم فرق دارند؛ میمون بیشتر از مثلاً حیوان دیگرى ادراک مىکند، چیز مىفهمد. انسان در بین این حیوانات ممتاز مىشود به اینکه یک ترقیات دیگرى، مىشود بکند؛ هم در ادراکات با آنها فرق دارد و هم در غایات ادراکات فرق دارد. حیوانات تا یک حدودى ادراکشان هست و محدود و تمام مىشود؛ انسان ادراکاتش و قابلیتش براى تربیت، تقریباً باید گفت غیرمتناهى است. پس انسان همۀ عالَم را دارد با اضافه. همۀ چیزهایى که در عالَم هست، از اول موجودات تا آنجایى که آن ممتاز شده، با همۀ حیوانات و با نباتات و با معادن و اینها شرکت دارد، لکن یک اضافه دارد، و آن اینکه در انسان یک قوۀ عاقله و قوۀ بالاتر هست که در آنها نیست.
اگر انسان مثل سایر حیوانات تا همان حدى که حیوانات رشد مىکردند بود، انبیا لازم نبود؛ انبیا مىخواستیم چه کنیم؛ انسان مىآید اینجا مثل حیوانات زندگى مىکند و مثل حیوانات مىخورد و مثل حیوانات مىخوابد تا مىمیرد. اینکه احتیاج به انبیا ما داریم براى این که انسان مثل حیوانات نیست که یک حد حیوانى داشته باشد و تمام بشود. انسان یک حد مافوق حیوانى و یک مراتب مافوق حیوانى، مافوق عقل [دارد] تا برسد به مقامى که نمىتوانیم از آن تعبیر کنیم؛ و [از] آن آخرْ مقام مثلاً تعبیر مىکنند [به]«فنا»، تعبیر مىکنند «کالألُوهِیه»؛ یک تعبیرات مختلفى [مىکنند] چون که تربیت انسان به همۀ ابعادش، هم تربیت جسمى و هم روحى و هم عقلى و هم مافوق آن، نمىشود در عهدۀ بشر باشد، براى اینکه بشر اطلاع ندارد از احتیاجات انسان و کیفیت تربیت انسان نسبت به ماوراى طبیعت. تمام قواى بشر را روى هم بگذارید، همین طبیعت را و خاصیت طبیعت را مىتواند بفهمد؛ منتها باز همۀ خاصیتهاى طبیعت براى بشر هم کشف نشده است، تا حدودى کشف شده است؛ اخیراً خوب، زیاد پیشرفت کرده است، لکن مانده است خیلى چیزها که بعدها کشف خواهد شد؛ اما تا آخر هر چه بشود مال طبیعت است، مال این عالَم است؛ و هر چه بشود مال این ورق است.
آن چیزى را که بشر مىتواند ادراک کند و حد ادراک طبیعى خودش هست، این است که عالم طبیعت را [با] همۀ خصوصیات [بفهمد]؛ فرض کنید یکوقتى همۀ خصوصیات عالم طبیعت را انسان بفهمد و همۀ چیزهایى که مربوط به کمال طبیعت است و ترقیات در طبیعت، اینها را هم انسان کشف بکند، لکن حدش حد طبیعت است، بیشتر نیست. آن ورق بعد را اطلاعى بر آن ندارد و نمىداند چه خبر است آنجا؛ و روابطى که مابین اشیا هست باهم، آنقدر را انسان اگر هم تا آخر کوشش کند مىتواند بفهمد، آن روابطى است که در طبیعتْ بین اشیا، علل و معلول و سبب و مُسَبِبات [وجود دارد]؛ روابطى که در اشیاى طبیعت است، انسان مىتواند ادراک بکند؛ تا آخر هم وقتى که تربیت بشود و تحصیل بکند و کشفیات این عالمْ واقع بشود، تا آخر هم همین است که این طبیعت را با تمام خصوصیاتى که دارد و تمام روابطى که مابین اجزاى این طبیعت هست کشف مىکند. مىتواند ادراک کند که رابطۀ مثلاً زلزله چه جورى است با زمین؛ چه وقت مىآید، نتایج و آثارش را همه را معین کند؛ و چقدر مىآید و چه جورى مىآید، افقى است، عمودى است، چى است، همه اینها را ادراک بکند. روابط مابین طبیعتِ انسان با فلان چیز چه است؛ تمام اینها را که ادراک بکند، ما فرض کنیم که دیگر مجهولى برایش نماند، همهاش طبیعت است؛ پایش را از طبیعت بالا[تر] نمىتواند بگذارد و ادراک آنجا را نکرده است.
و لهذا یک طایفهاى از این فلاسفه و فلاسفۀ طبیعى و اینها هستند که چون ادراک نکردهاند ماوراى عالم طبیعت را،] به دلیل اینکه] حسى نبوده است، با چشم نمىشده است ادراک بکنند، منکر هم شدند، منکر بىدلیل؛ یعنى گفتند ما چون ندیدیم نمىدانیم و زیر چاقوى ما نیامده است این؛ مثلاً عقل مجرد، مىتوانیم بگوییم نیست! این «نیست» غلط است؛ براى اینکه باید بگوید «من نمىدانم»؛ نباید بگوید «نیست»؛ یک چیزى را آدم نمىداند؛ خوب آدمى هست که مىگوید «من تا این حد رسیدم، اینقدر را تصدیق مىکنم، مابقىاش را نمىدانم»؛ اما اینکه «نیست» را [مىگوید] از باب اینکه اطلاع ندارد. شما هم که احاطه بر همه چیز همۀ عالم ندارید، نباید بگویید نیست. اینها تا این حد رسیدند و این حد را وقتى هم تمام خصوصیاتش معلوم بشود، همین است؛ حدشان، حد طبیعت است. این آمال طبیعى انسان را مىتواند برآورده کند؛ یعنى احتیاجاتى که ما در طبیعت داریم، هر احتیاجى؛ آن وقتى که طبیعت به همۀ جهاتش کشف شد و همه قواى عالم طبیعت کشف شد، همۀ روابط اجزاى طبیعت به هم کشف شد، احتیاجات طبیعى ما را حاصل کرد؛ بیشتر از احتیاجات طبیعى را نمىتواند حاصل کند. هر چه حاصل بشود همین احتیاجات طبیعى است؛ منتها احتیاجات طبیعى به حَسَب قواى مختلف، که حالا کشف شده است، آدم مىبیند که الآن محتاج به این است که وقتى مىخواهد برود، سوار طیاره بشود. آن وقتها همین که مىخواست برود با شتر مىرفت، حالا با طیاره مىرود. یکوقت هم بالاتر از این؛ بالاتر مىشود، اما همهاش طبیعت است و احتیاجات طبیعى.
انسان اگر به همین حد طبیعت بود و بیشتر از این چیزى نبود، دیگر احتیاج به اینکه یک چیزى از عالَم غیب براى انسان فرستاده بشود تا انسان را تربیت بکند، تربیت آن ورق را بکند [نداشت]؛ چون آن ورق نبود، احتیاج هم نبود، لکن چون انسانْ مجرد از این عالم طبیعتْ یک حقیقتى است، همین خودِ خصوصیاتى که در طبیعت هست دال بر این است که یک ماورایى، یک ماورایى از این براى این طبیعت هست؛ چون انسان یک ماورایى دارد و به حَسَب براهینى که در فلسفه ثابت است ماوراى این طبیعت در انسان هست و انسان داراى یک عقلِ بالامکانْ مجرد [است]، و بعد هم مجرد تام خواهد شد؛تربیت آن ورق که ورق معنوى انسان باشد باید کسى این تربیت را بکند که علم به آن طرف، علم حقیقى به آن طرف داشته باشد و علم به روابطى که مابین انسان و آن طرف طبیعت و آن طرف هست؛ این روابط را بتواند ادراک بکند؛ و آنْ بشر نیست، بشر ندارد؛ همین قدر مورد طبیعت را او مىتواند ادراک بکند. هر چه ذرهبین بیندازند ماوراى طبیعت با ذرهبین دیده نمىشود؛ آن محتاج به این است که یک معانى دیگرى در کار باشد و چون این روابط بر بشر مخفى است و خداى تبارک و تعالى که خالق همه چیز است این روابط را مىداند، از این جهت، به وحى الهى براى یک عدهاى از اشخاصى که کمال پیدا کردهاند و کمالات معنویه را دنبالش کردند و فهمیدند، روابطى حاصل مىشود مابین انسان و عالَم وحى؛ به او وحى مىشود و براى تربیت این ورقِ دومِ انسان بَعْث مىشوند اینها؛ مىآیند در بین مردم و مردم را تربیت مىخواهند بکنند.
خداى تبارک و تعالى نه احتیاج به ماها دارد، نه احتیاج به تربیت ما دارد. همۀ ما اگر مشرک هم بشویم، شدیم، جهنم؛ همۀ ما هم موحد هم بشویم، یک نفعى [به او] نمىرسد؛ تمامْ مربوط به خود ماست؛ بعث انبیا براى تربیت ماست که ما در آن ورق که باید تربیت بشویم، جورى تربیت بشویم که آنجا هم زندگىمان زندگى سعادتمند باشد. اگر این تربیت نباشد و انسان با همان خوى حیوانى از این عالَم به عالَم دیگر برود، در آن عالَم سعادت ندارد و به شقاوت مىرسد؛ انسان در آن عالَم به ظلمات مىرسد.
انبیا آمدهاند که ما را از این عالَم طبیعت کمکم تربیت کنند و آن مقدارى که مربوط به تربیتهاى معنوى است به ما بفرمایند، به وحىْ مِنَاللّه تعالى؛ تا ما، که اگر انبیا نباشند یک حیوانى هستیم که هر چه هست همین طبیعت [است و] بیشتر از این ادراک نداریم، ما را ببرند به آن عالَم و تقویت کنند که ما وقتى از این عالَم منتقل به یک عالَم دیگرى شدیم، زندگى آن عالَم هم یک زندگى سعادتمند[انه]باشد. تمام نکتۀ آمدن انبیا این است که تربیت کنند این بشر را ـ که قابل از براى این است که تربیت بشود و مافوق حیوانات است ـ این را تربیتش کنند؛ براى اینکه همان طورى که اینجا زندگى سعادتمند ـ اگر همۀ اوضاع طبیعت به وفق مراد باشد ـ یک زندگى سعادتمند در اینجا دارند، آنجا هم زندگى سعادتمند داشته باشند. لطفى است از جانب خداى تبارک و تعالى به بشر که قابل از براى این است که تربیت بشود.
و تربیت بشر به وحى خدا و به تربیت انبیا این است که چیزهایى که رابطه بوده است مابین آن عالَم و این عالَم، چیزهایى که اگر آن کارها را ما انجام بدهیم در تربیت معنوى ما دخالت دارد، آنها را به ما بیان کردند که این کارها را بکنیم. ما نمىدانیم البته که آیا رابطۀ مابین نماز و سعادت آن عالَم چیست؛ رابطهاش را ما نمىدانیم، خدا مىداند؛ چنانچه من و شما که طبیب نیستیم نمىدانیم که رابطۀ مابین این قرصى که طبیب مىدهد با این مرض چیست، لکن رابطه دارد؛ آنکه عالِم است این رابطه را ادراک کرده است و به ما گفته است و ما هم باید اطاعت کنیم تا مرضمان خوب بشود. این رابطه را که بین این اعمال ما، اعمال صالحۀ ما با آن عالَم است، این را انبیا مىدانند به وحى خداى تبارک و تعالى؛ و آمدهاند براى اینکه به ما بگویند که فلان کار را اگر بکنید، این رابطه دارد اینجا با آن عالَم و روح شما را تربیت مىکند این؛ که شما در آن عالَم وقتى که مىروید با سعادت هستید.
چیزهایى که اگر چنانچه آن چیزها را انسان ارتکاب کند، مثل سمومات مىماند که اگر انسان یک شیئى که مسموم است بخورد، مسموم مىشود و به هلاکت مىرسد؛ در عالَم ماوراى طبیعت و روح هم اینطورى است که بعضى از چیزهاست که اگر چنانچه این چیزها را عمل کند انسان یا اعتقاد به آن پیدا کند، مثل سم قاتل مىماند، به مراتبش که یکوقت مسموم مىکند انسان را، لکن قابل علاج است؛ یک وقت مسموم مىکند و اگر تا آخر برود [و جذب بدن شود]، دیگر علاج هم ندارد. اینها هم براى ما گفتهاند؛ گفتهاند «نکنید، این کار را نکنید، این کار را نکنید.» البته یک مقدار از امورى که آنها فرمودهاند «بکنید و نکنید»، باز براى تنظیم عالم طبیعت است و اجتماع است، لکن پارهاى، بسیارى از امورْ راجع به تنظیم امور اجتماع نیست؛ راجع به ماوراى طبیعت است. انسان چون یک مجموعهاى است که احتیاج به همه چیز دارد، انبیا آمدهاند که آن همۀ احتیاجات انسان را، هر چه احتیاج دارد انسان، براى انسان بیان کنند که انسان اگر عمل بکند به سعادت تمام مىرسد.
بنابراین، این دو طایفه که یک طایفه، طرف معنویت را گرفتهاند و طرف اجتماع را رها کردند و این طایفه طرف اجتماع و علم اجتماع و علم سیاست و علم، نمىدانم این معانى را دارند و آن طرف را رها کردند. این دو، نه این اسلامشناس است، نه آن اسلامشناس است. اسلامشناس کسى است که این دو مطلب را، این دو جبهه را، هم جبهۀ معنوى را بشناسد هم جبهۀ ظاهرى را؛ یعنى هم اسلام را بشناسد به آن جهات معنوى که دارد، و هم اسلام را بشناسد به این جهات مادى که دارد. کسى که اسلام را بخواهد بشناسد، باید به این جور بشناسد؛ یعنى آیات و روایاتى و احکامى که وارد شده است
راجع به جهات معنوى، اینها را بشناسد تا آن اندازهاى که مىداند؛ و آیات و روایات و عرض مىکنم، احکامى که وارد شده است براى تنظیم امور جامعه و براى امور سیاسى و براى امور حکومتى، اینها را هم بشناسد. کسى که این دو جنبه را شناخت به اندازهاى که انسان مىتواند بفهمد، این اسلام را شناخته.
اسلام مثل رهبانیت مسیح نیست؛ البته مذهب مسیح هم حالا نسخش کردند و الاّ مذهب مسیح هم این نبوده است که همهاش روحانیت [باشد] و [امور مادى] نباشد، مثل مذهب موسى[1] نیست که فقط مربوط به [طبیعت باشد]، عنایتش به طبیعت بیشتر باشد؛ و البته حضرت موسى ـ علیهالسلام ـ که از انبیاى معظم و از انبیاى اولىالعزم است، کامل بوده است [شریعتش]، به اندازهاى که محتاج بوده است بشر، لکن از بین رفته است؛ کتاب حضرت موسى، کتاب حضرت عیسى ـ هر دو تایشان از بین رفتهاند؛ اینکه الآن دست اینهاست، اینها خودِ متنشان دلالت بر این مىکند که اینها تورات اصلى و انجیل اصلى نیستند، لکن کتاب ما[2] ـ بحمداللّه ـ همین طور سال به سال، از اول تا حالا محفوظ است، حتى قرآن به خط حضرت امیر یا به خط حضرت سجاد هم الآن موجود است در بین ما که همین است؛ غیر از این هیچ چیز نیست، همین قرآن است، هیچ تغییرى نکرده است.
در هر صورت، چون اسلام براى تربیت ماها آمده است، تا تبعیت از آن نکنیم به همۀ ابعادش تربیت نمىشویم. نباید حالایى که شما جوانهاى عزیز ما مشغول شدهاید به علوم طبیعى یا مشغول شدهاید به یک مجاهداتى که لازم است حالا بکنید و همین جهادى که جهاد اکبر است که باید بکنید شما؛ یعنى باید همۀ ما، لازم است که همۀ ما به این برادران اسلامىمان که در ایران مبتلا هستند کمک کنیم؛ کمک تبلیغاتى لااقل در این محیطهایى که هستیم؛ اما نه اینکه حالا که مشغول شدیم به علوم طبیعى یا مشغول شدیم به این مجاهدات، دیگر کار به آن طرف نداشته باشیم؛ شما همین نیستید، همین رجل مجاهد نیستید، همین رجل طبیعى نیستید، شما یک انسانى هستید؛ انسان معنویات دارد، مادیات دارد؛ مادیاتش اینهاست، معنویاتش هم باید کوشش کنید. شما باید عنایت کنید به همۀ احکام خدا؛ نمىشود یک مسلمانى بگوید که من مجاهداتش را قبول دارم و معنویاتش را قبول ندارم، یا یک مسلمانى بگوید من معنویات اسلام را قبول دارم و مجاهدات اسلام را قبول [ندارم]؛ همهاش را باید ما قبول [داشته باشیم]؛ مسلمان آن است که همۀ چیزهایى که نبى اکرم آورده برایش، قبول کند و عمل کند.
بنابراین، شما این احکام ظاهریهاى که التفات به آن نیست که حالا بفهمد چه مىشود و چه ربطى ما بین روح انسان و این عمل هست، سبُک نگیرید؛ اینها مهم است براى شما؛ براى زندگانى ماوراى طبیعت شما مهم است، و شما هم مجاهدات ظاهرىتان را و علوم ظاهرىتان، علوم طبیعىتان را تکمیل کنید، و هم تبعیت کنید راجع به امور معنوى و جهات الهى، تا سعادتمند بشوید.
خداوند ان شاءاللّه همۀ شما را سعادتمند کند؛ و همۀ ماها به تکلیفمان عمل بکنیم، که یکى از تکالیف ما این است که حالا نسبت به این جنبشى که در ایران، نهضتى که در ایران پیدا شده است و مردم دارند الآن جانشان را و مالشان را و بچههایشان و عزیزانشان را دارند در این راه صرف مىکنند، ما هم باید به این اندازهاى که در اینجاها هستیم؛ به اندازهاى که مىتوانیم و استطاعت داریم، باید به آنها کمک بکنیم؛ و شماها آقایان، با هر یک از این اقشارى که در اینجا هستند، در اروپا هستید با اروپاییها؛ در امریکا هستید با امریکایىها؛ هر جا هستید با اهالى آنجا که رفقا دارید، آشنا دارید، هر وقت مىنشینید، طرح کنید مسائل ایران را و تبلیغات کنید. هر یک از شما تبلیغ بکند این مسائل را و این خلافکاریهاى سلسلۀ پهلوى را و خلافکاریهاى این شاه، که از همۀ سلاطینى که تا حالا آمدهاند هم خیانتکارتر و هم جنایتکارتر، یا خیر، جنایاتش مثل آنها به اضافۀ خیانتهاى زیاد [است به گوش همه برسانید]؛ این آدم الآن دارد ایران را به یک وضع بدى درمىآورد و دارد خراب مىکند، مىخواهد برود، خرابش مىخواهد بکند ـ شما تبلیغات بکنید، به این رفقاى امریکایىتان، اروپایىتان اینها [را] بگویید. در مدارس که مىروید بگویید با رفقایتان که در آنجا هستند. ان شاءاللّه بلکه در بین اینها هم یک موجى پیدا بشود و کمک بکنند به ایران، حکومتهایشان کمک بکند؛ آنهایى که، عرض مىکنم که انصاف دارند، کمک بکنند به ایران، تا بلکه شرّ این آدم کنده بشود که ان شاءاللّه کنده مىشود و ایران مال خودتان بشود؛ و شرّ خارجیها هم کنده بشود و ایران دست خودتان بیاید و خودتان ادارهاش بکنید.
[1]ـ در متن بیانات سهواً «مسیح» تلفظ شده است.
[2]ـ قرآن.