ناله زد دوست که راز دل او پیدا شد
پیش رندان خرابات چسان رُسوا شد
خواستم راز دلم پیش خودم باشد و بس در میخانه گشودند و چنین غوغا شد
سر خُم را بگُشایید که یار آمده است مژدهای میکده! عیش ازلی برپا شد
سر زلف تو بنازم! که به افشاندن آن ذرّه خورشید شد و، قطره همی دریا شد
لب گشودی و، ز می گفتی و، میخواره شدی پیش ساقی، همه اسرار جهان افشا شد
گویی از کوچهی میخانه گذر کرده مسیح که به درگاه خُداوند بلندآوا شد
مُعجز عشق ندانی تو، زلیخا داند
که برش یوسف محبُوب چنان زیبا شد.
بهمن 1367