گره از زلف خم اندر خم دلبر وا شد
زاهد پیر چو عُشاق جوان رُسوا شد [1]
قطرهی باده ز جام کرمت نوشیدم جانم از موج غمت، همقدم دریا شد
قصهی دوست رها کُن که در اندیشهی او آتشی ریخت به جانم که روانفرسا شد
مژدهی وصل به رندان خرابات رسید ناگهان غلغله و، رقص و، طرب برپا شد
آتشی را که ز عشقش، به دل و جانم زد
جانم از خویش گذر کرد و، خلیل آسا شد.
بهمن 1367
[1] - حافظ، با همین وزن، امّا با قافیه و ردیفى دیگر:روز هجران و، شب فرقت یار آخر شد زدم این فال و گذشت اختر و، کار آخر شد.
و نیز صبوحى گفته است:گرهى از خم آن زلف چلیپا وا شد هر کجا بود دل گمشدهاى پیدا شد.