آن که ما را جفت با غم کرد، بنشانید فرد
دیدی آخر پرسشی از حال زار ما نکرد؟
بر غمِ پنهانْ، اگر خواهی گواهی آشکار اشک سرخم را، روان بنگر تو بر رخسار زرد
آتش دل را، فرو بنشانم ار با آب چشم بر دو عالم اخگر غم میزنم با آه سرد
گر نه خود رخسار زیبای تو دید اندر چمن گردباد اندر رخ گل میفشانَد از چه گرد؟
می نیارم ز آستانت روی خود برداشتن گر دوصد بارم ز کوی خویشتنسازی تو طرد
بشنوم گر با من بیدل تو را باشد ستیز جان به کف بگرفته بشتابم به میدان نبرد
«هندی» این بسرود، هر چند اوستادی گفته است:
«مَرد این میدان نیم من، گر تو خواهی بود مرد»[1]
[1] - به رغم جستجوى برخى دواوین و پرسشهاى کنجکاوانه از دوستان فاضل و مطلع، روشن نگشت مصرع از آن کیست؟