باد بهار، مژدهی دیدار یار داد
شاید که جان به مقدم باد بهار داد
بلبل به شاخ سرو، در آوازِ دلفریب [1] بر دل نوید سرو قد گلعِذار داد
ساقی، به جام باده، در آن عشوه و دلال آرامشی به جان من بیقرار داد
در بوستان عشق، نشاید غمین نشست باید که جان به دست بتی می گسار داد
شیرین زبان من، گل بیخار بوستان جامی ز غم به خسرو، فرهادوار داد
تا روی دوست دید دل جانگداز من
یک جان نداد در ره او، صد هزار داد.
[1] - بیت دلانگیز و بلند خواجه را تداعى میکند که فرمود:
بلبل ز شاخ سروْ، به گلبانگ پهلوى میخواند دوش، درسِ مقامات معنوى.