ماییم و یکی خرقهی تزویر و دگر هیچ
در دام ریا، بسته به زنجیر و دگر هیچ[1]
خودبینی و، خودخواهی و، خودکامگی نفس جان را چو روان، کرده زمینگیر و دگر هیچ
در بارگه دوست، نبردیم و ندیدیم جز نامهی سربسته به تقصیر و دگر هیچ
بگزیده خرابات و، گسسته ز همه خلق[2] دلبسته به پیش آمدِ تقدیر و دگر هیچ
درویش که درویش صفت نیست، گشاید بر خلق خدا دیدهی تحقیر و دگر هیچ
صوفی که صفاییش نباشد، ننهد سر جز بر در مردِ زر و شمشیر و دگر هیچ
عالِم که به اخلاص نیاراسته خود را علمش به حجابی شده تفسیر و دگر هیچ
عارف که ز عرفان کتبی چند فراخواند
بسته است به الفاظ و تعابیر و دگر هیچ.
شهریور 1364
[1] - حکیم شفایى با همین وزن و ردیف: ماییم و همین خاطر افگار و دگر هیچ در ساخته با راحت و آزار و دگر هیچ.
و نیز حزین لاهیجى:
ماییم و، دل و، آرزوى یار و دگر هیچ قاصد! برسان مژدهى دیدار و دگر هیچ.
حاج ملاهادى سبزوارى – اسرار نیز: دل راست تمنّا، ز تو دیدار و دگر هیچ قانع به تماشاست، ز گلزار و دگر هیچ.
[2] - در دستنوشتهى دیگر: «بگزیده خرابات، گسسته ...»