آنکه سر در کوی او نگذاشته، آزاده نیست
آنکه جان نفکنده در درگاه او، دلداده نیست
نیستی را برگزین، ای دوست! اندر راه عشق رنگ هستی، هر که بر رخ دارد، آدمزاده نیست
راه و رسم عشق، بیرون از حساب ما و توست آنکه هشیار اَست و بیدار اَست مست باده نیست
سر نهادن بر در او، پا به سر بنهادن است هر که خود را هست داند، پا به سر بنهاده نیست
سالها باید، که راه عشق را پیدا کنی این ره رندان میخانه است راه ساده نیست
خرقهی درویش، همچون تاج شاهنشاهی است تاجدار و خرقهدار، از رنگ و بو افتاده نیست[1]
تا اسیر رنگ و بویی، بوی دلبر نشنوی
هر که این اغلال در جانش بود، آماده نیست
اسفند 1365
[1] - گرچه در نسخهى دیوان مؤسسه «افتاده نیست» باراء معجمه آمده است اما به نظر ما «افتادنى است» با سیاق و لسان شعر سازگارتر است.