عالم اندر ذکر تو، در شور و غوغا هست و نیست
باده از دست تو، اندر جام صهبا هست و نیست [1]
نور رخسار تو در دلها، فروزان شد نشد عشق رویت، در دل هر پیر و برنا هست و نیست
بلبل اندر شاخ گل، مدح تو را خواند و نخواند بوی عطر موی تو، در دشت و صحرا هست و نیست
درد دل را[2] روی زردم، پیش او گفت و نگفت پارهپاره جامهی صبر و شکیبا هست و نیست
جان من، در راه آن دلبر، فدا گشت و نگشت جان خوبانْ، برخیِ خاک دلارا هست و نیست
کاروان عشق، در رؤیای او رفت و نرفت
جان صدها کاروان، در این تمنّا هست و نیست
اسفند 1365
[1] - مولانا نیز گفته است:
گر تو پندارى: به حسن تو نگارى هست، نیست ور تو پندارى: مرا بى تو قرارى هست، نیست.
فیاض نیز با همین سیاق:
گر تو پندارى: بتان را بیوفایى نیست، هست ور بگویى: در میان، رسم جدایى نیست، هست.
[2] - به نظر ما «از» صحیح است.