دل که آشفتهی روی تو نباشد دل نیست
آنکه دیوانهی خال تو نشد عاقل نیست[1]
مستی عاشق دلباخته از بادهی توست بجز این مستیم، از عمر دگر حاصل نیست
عشق روی تو، در این بادیه افکند مرا چه توان کرد که این بادیه را ساحل نیست
بگذر از خویش، اگر عاشق دلباختهای که میان تو و او، جز تو کسی حایل نیست
رهرو عشقی اگر خرقه و سجّاده فکن که بجز عشق، تو را رهرو این منزل نیست[2]
اگر از اهل دلی، صوفی و زاهد بگذار! که جز این طایفه را، راه در این محفل نیست
بر خَمِ طرّهی او چنگ زنم چنگزنان که جز این حاصل دیوانهی لا یعقل نیست
دست من گیر و، از این خرقهی سالوس رهان! که در این خرقه، بجز جایگه جاهل نیست
علم و عرفان، به خرابات ندارد راهی
که به منزلگه عشّاق ره باطل نیست
بهمن 1365
[1] - حافظ با همین وزن و ردیف:
مردم دیدهى ما، جز به رخت ناظر نیست دل سرگشتهى ما، غیر تو را ذاکر نیست.
فیّاض لاهیجى نیز:
دل که بیزخم تو باشد به جهان خرّم نیست زخم را از تو رواجى است که با مرهم نیست.
[2] - گر چه دستنوشتهى حضرت امام(س) نیز «... رهرو این ...» است اما به ظنّ قریب به یقین سهوالقلم رخ داده و تعبیر صحیح «رهبر این» میباشد
همانگونه که در بیت بعدى نیز بجاى «که جز این ...»، «که مر این طایفه» درست است.