عاشم، عاشق و، جز وصل تو درمانش نیست
کیست کاین آتش افروخته در جانش نیست؟[1]
جز تو در محفل دلسوختگان، ذکری نیست این حدیثی است که آغازش و پایانش نیست
راز دل را نتوان پیش کسی باز نمود جز برِ دوست، که خود حاضر و پنهانش نیست
با که گویم که بجز دوست نبیند، هرگز؟ آنکه اندیشه و دیدار به فرمانش نیست
گوشهی چشم گشا بر من مسکین بنگر! ناز کن ناز، که این بادیه سامانش نیست
سر خُم باز کن و، ساغر لبریزم ده! که بجز تو، سر پیمانه و پیمانش نیست
نتوان بست زبانش ز پریشانگویی[2] آنکه در سینه بجز قلب پریشانش نیست
پاره کن دفتر و، بشکن قلم و، دم دربند
که کسی نیست که سرگشته و حیرانش نیست
آذر 1365
[1] - فیّاض با همین وزن و قافیه و ردیف:
چه ز نظّاره برد دیده که حیرانش نیست به چه دل جمع کند؟ آنکه پریشانش نیست.
[2] - حضرت امام(س) در پاسخ اصرار مجّدانهى سرکار خانم فاطمه طباطبایى، بر بالاى این غزل مرقوم فرمودهاند: «باز هم شعر خواستى، باز هم
شعر؟ این هم پریشانگویى!».