در حال بار شدن سایت. لطفا صبر کنید....
سایت جماران - سرِّ جان
با که گویم راز دل را؟ کس مرا همراز نیست
از چه جویم سِرّ جان را، در به رویم باز نیست[1]
ناز کُن تا می‌‌توانی‌، غمزه کُن تا می‌‌شود              دردمندی‌ را ندیدم، عاشق این ناز نیست
حلقه‌ی‌ صوفی‌ و، دیر راهبم هرگز نجوی‌                  مرغ بال و پر زده، با زاغ هم پرواز نیست
اهل دل عاجز ز گفتار است با اهل خود                بی‌زبان با بی‌دلان هرگز سخن‌پرداز نیست
سر بده در راه جانان، جان به کف سرباز باش       آنکه سر در کوی‌ دلبر نفکند، سرباز نیست
عشق جانان، ریشه دارد در دل از روز اَلَست          عشق را انجام نَبْود، چون ورا آغاز نیست
این پریشان حالی‌ از جالم «بلی‌ٰ» نوشیده‌ام
این «بلی‌ٰ» تا وصل دلبر، بی‌‌بلا دمساز نیست
دی‌ 1365


[1] - خواجه با همین وزن و ردیف فرموده است:
زاهد ظاهرپرست، از حال ما آگاه نیست                    در حق ما هر چه گوید، جاى هیچ انکار نیست.