عشق اگر بال گشاید، به جهان حاکم اوست
گر کند جلوه در این کوْن و مکان، حاکم اوست[1]
روزی ار رخ بنماید ز نهانخانهی خویش فاش گردد که به پیدا و نهان، حاکم اوست
ذرّهای نیست به عالم که در آن عشقی نیست بارک الله! که کران تا به کران حاکم اوست
گر عیان گردد روزی رخش از پردهی غیب همه بینند که در غیب و عیان حاکم اوست
تا که از جسم و روان بر تو حجاب است حجاب خود نبینی به همه جسم و روان حاکم اوست
من چه گویم؟ که جهان نیست بجز پرتو عشق
ذوالجلالی است که بر دهر و زمان، حاکم اوست
فروردین 1364
[1] - کمال خجندى، با قافیه و ردیفى متفاوت سروده است:
آن چه روى است که حسن همه عالم با اوست دل در آن کوى، نه تنهاست که جان هم با اوست.
حافظ نیز:
آن سیه چرده که شیرینى عالم با اوست چشم میگون، لب خندان، دل خرّم با اوست.