سر کوی تو، به جان تو قسم! جای من است
به خم زلف تو، در میکده مأوای من است[1]
عارفانِ رُخ تو جمله ظَلومند و جَهول این ظلومیّ و جهولی، سَر و سودای من است[2]
عاشق روی تو حسرت زده اندر طلب است سر نهادن به سر کوی تو فتوای من است
عالم و، جاهل و، زاهد همه شیدای تواند این نه تنها رقم سرّ سُویدای من است
رخ گشا، جلوه نما، گوشهی چشمی انداز! این هوای دل غمدیدهی شیدای من است
مسجد و، صومعه و، بتکده و، دیر و، کنیس هر کجا می گذری، یاد [3] دلآرای من است
در حجابیم و حجابیم و حجابیم و حجاب
این حجاب است که خود راز مُعمّای من است
مرداد 1365
[1] - خواجوى کرمانى، با همین وزن و قافیه و ردیف:
گل بستان خرد، لفظ دل آراى من است بلبل باغ سخن، منطق گویاى من است.
حافظ با قافیهاى دیگر:
روزگارى است که سوداى بتان دین من است غم این کار، نشاط دل غمگین من است.
[2] - نظر به آیهى 72 سورهى احزاب دارد: ... و حَمَلها الأنْسٰانُ، اِنَّهُ کٰان ظَلُوماً جَهُولٰا...
[3] - در نسخهى دیگر: یار دلآراى من است.