خم ابروی کجت قبلهی محراب من است
تاب گیسوی تو خود راز تب و تاب من است[1]
اهل دل را به نیایش اگر آدابی هست یاد دیدار رُخ و موی تو، آداب من است
آنچه دیدم ز حریفان، همه هشیاری بود در صف می زده، بیداری من خواب من است
در یَم علم و عمل، مدعیّان غوطه ورند مستی و بیهُشی می زده گرداب من است
هر کسی از گُنهش پوزش و بخشش طلبد دوست در طاعت من غافر و توّاب من است
حاشَ لِلَّهْ که: جز این ره، ره دیگر پویم[2] عشق روی تو سرشته به گل و آب من است
هر کسی از غم و شادی است نصیبی او را
مایهی عشرت من جامِ میِ ناب من است.
فروردین 1364
[1] - حافظ با همین ردیف، امّا با قافیهاى دیگر:
لعل سیراب به خون تشنه، لب یار من است و ز پى دیدن او دادن جان کار من است.
[2] - در دستنوشتهی دیگر: حاش لِلّه که: جز این ره، ره دیگر گیرم.