هر کُجا پا بنهی حُسن وی آنجا پیداست
هر کُجا سر بنهی سجدهگه آن زیباست[1]
همه سرگشتهی آن زلف چلیپای ویند[2] در غم هجر رُخش، این همه شور و غوغاست
جُمله خوبان بَرِ حُسن تو سجود آوردند این چه رنجی است که گنجینهی پیر و بُرناست؟
عاشقان، صدرنشینان جهان قُدسند سرفراز آنکه به درگاه جمال تو گداست
فارغ از ما و من است آنکه به کوی تو خزید غافل از هر دو جهان، کی به هوای من و ماست؟!
بر کن این خِرقهی آلوده و، این بت بشکن!
به در عشق فرود آی! که آن قبلهنماست.
اسفند 1365
[1] - مولوى با همین وزن و قافیه:
من پرى زادهام و خواب ندانم که کجاست؟ چون که شب گشت نخسبند، که شب نوبت ماست.
خواجوى کرمانى نیز:
اى که باغ رسالت چو تو شمشاد نخاست! کار اسلام، ز بالاى بلندت پیداست.
خواجه نیز:
روزه یک سو شد و، عید آمد و، دلها برخاست مى ز خمخانه به جوش آمد و مى باید خواست.
فیّاض نیز چنین گفته است:
جلوهى قدّ تو از چاک دل ما پیداست این شکافى است که تا عالم بالا پیداست.
[2] - در دستنوشتهى دیگر حضرت امام(س): همه سرگشتهى آن زلف چلیپاى تواند.