ما را رها کنید در این رنج بیحساب
با قلب پاره پاره و، با سینهای کباب[1]
عمری گذشت در غم هجران روی دوست مرغم درون آتش و، ماهی بُرونِ آب
حالی نشد نصیبم از این رنج و زندگی پیری رسید غرق بطالت، پس از شباب
از درس و بحث مدرسهام حاصلی نشد کی میتوان رشید به دریا ازین سراب؟
هرچه فرا گرفتم و، هرچه ورق زدم چیزی نبود غیر حجابی پس از حجاب
هان ای عزیز! فصل جوانی بهوش باش! در پیری از تو، هیچ نیاید بغیر خواب
این جاهِلان که دعوی ارشاد میکنند! در خرقهشان بغیر «منم» تحفهای میاب
ما عیب و، نقص خویش و، کمال و، جمال غیر پنهان نمودهایم، چو پیری پسِ خضاب
دَم در نیاور دفتر بیهوده پاره کن
تا کی کلام بیهُده، گفتار ناصواب؟
[1] - مولانا دو غزل، با این وزن و قافیه پرداخته است:
کاندر خرابهى دل من آید آفتاب.
نیز: باز آمدن آن مَهى که ندیدش فلک به خواب آورد آتشى که نمیرد به هیچ آب.