فهرست :
عید نوروز باد نوروز وزیده است به کوه و صحرا
حُسن ختام ألا یا أیِّها السّاقی! ز می پرسازم جامم را
جان جهان به تو دل بستم و غیر تو کسی نیست مرا
شرح جلوه دیدهای نیست نبیند رخ زیبای تو را
دریای جمال سر زلفت به کناری زن و رخسار گشا
مسلک نیستی جز عشق تو، هیچ نیست اندر دل ما
لب دوست گر چه از هر دو جهان هیج نشد حاصل ما
خانقاه دل ألا یا أیها الساقی! برون بر حسرت دلها
آفتاب نیمه شب ای خوب رخ که پردهنشینی و بیحجاب
دریا و سراب ما را رها کنید در این رنج بیحساب
درگاه جمال هر کجا پا بنهی حُسن وی آنجا پیداست
سخن دل عاشق دوست زرنگش پیداست
مکتب عشق آنکه دامن میزند بر آتش جانم، حبیب است
رخ خورشید عیب از ماست، اگر دوست ز ما مستور است
عاشق سوخته پرده بردار ز رخ، چهره گشا، ناز بس است
مذهب رندان آنکه دل بگسلد از هر دو جهان درویش است
دیدار یار عشق نگار سرِّ سویدای جان ما است
سبوی عاشقان برخیز مطربا! که طرب آرزوی ما است
قبلهی محراب خم ابروی کجت قبلهی محراب من است
دریای عشق افسانهی جهان دل دیوانهی من است
فتوای من سر کوی تو، به جان تو قسم! جای من است
خانهی عشق خانهی عشق است و منزلگاه عشاق حزین است
هوای وصال در پیچ و تاب گیسوی دلبر ترانه است
پرتو عشق عشق اگر بال گشاید به جهان حاکم اوست
سبوی دوست عمری گذشت و راه نبردم به کوی دوست
سِرّ جان با که گویم راز دل را کس مرا همراز نیست
محفل دلسوختگان عاشقم، عاشق و جز وصل تو درمانش نیست
مستی عاشق دل که آشفتهی روی تو نباشد دل نیست
حسرت روی امشب از حسرت رویت دگر آرامم نیست
هست و نیست عالم اندر ذکر تو، در شور و غوغا هست و نیست
راه و رسم عشق آنکه سر در کوی او نگذاشته، آزاده نیست
قصهی مستی آنکه دل خواهد درون کعبه و بتخانه نیست
میگساران عاشقان روی او را خانه و کاشانه نیست
طبیب عشق غم دل با که بگویم که مرا یاری نیست
خرقهی تزویر ماییم و یکی خرقهی تزویر و دگر هیچ
مژدهی دیدار باد بهار مژدهی دیدار یار داد
پرواز جان گر به سوی کوچهی دلدار راهی باز گردد
غم یار باده از پیمانهی دلدار، هشیاری ندارد
اخگر غم آنکه ما را جفت با غم کرد، بنشانید فرد
سفر عشق با دل تنگ، به سوی تو سفر باید کرد
قبلهی عشق بهار شد در میخانه باز باید کرد
صبح امید عشقت اندر دل ویرانهی ما منزل کرد
عشق دلدار چشم بیمار تو ای میزده! بیمارم کرد
دلجویی پیر دست آن شیخ ببوسد که تکفیرم کرد
اسرار جان ای دوست! پیر میکده از راه میرسد
فارغ از عالم فقر، فخرست اگر فارغ از عالم باشد
راز نهان داستان غم من راز نهانی باشد
مژدهی وصل گره از زلف خم اندر خم دلبر وا شد
معجز عشق ناله زد دوست که راز دل او پیدا شد
سرود عشق بهار آمد و گلزار نور باران شد
بهار بهار آمد که غم از جان برد، غم در دل افزون شد
خضر راه چه شد که امشب از اینجا گذارگاه تو شد
کتاب عمر پیری رسید و عهد جوانی تباه شد
دعوی اخلاص گر تو آدمزاده هستی «عَلَّم الاسما» چه شد
جلوهی جمال کوتاه سخن که یار آمد
میلاد گل میلاد گل و بهار جان آمد
کاروان عمر عمر را پایان رسید و یارم از در درنیامد
لذت عشق لذت عشق تو را جز عاشق محزون نداند
جام جم با گلرخان بگویید: ما را به خود پذیرند
جلوهی جام ای کاش! دوست، درد دلم را دوا کند
راز مستی بگشای در که یار ز خُم نوشجان کند
پردهنشین این قافله از صبح ازل سوی تو رانند
سایهی لطف بوی گل آید از چمن، گویی که یار آنجا بود
دریای فنا کاش! روزی بر سر کوی توام منزل بود
طریق عشق فراق آمد و از دیدگان فروغ ربود
مستی نیستی در محضر شیخ یادی از یار نبود
سلطان عشق گر سوز عشق در دل ما رخنهگر نبود
کعبهی عشق از دلبرم به بتکده نام و نشان نبود
گواه دل ساغر از دست ظریف تو گناهی نبود
زنجیر دل جز گل روی تو امید به جایی نبود
روز وصل غم مخور! ایام هجران رو به پایان میرود
آتش عشق کیست کآشفتهی آن زلف چلیپا نشود
راز بگشا مرغ دل پر میزند تا زین قفس بیرون شود
عشق مسیحا دم بلبل از جلوهی گل نغمهی داود نمود
پرتو حُسن خواست شیطان بد کند با من، ولی احسان نمود
عاشق دلباخته سرخُم باد سلامت که به من راه نمود
خرقهی فقر بر در میکدهام دستفشان خواهی دید
بهار آرزو بر در میکدهام پرسهزنان خواهی دید
دیار قدس دست از دلم بدار که جانم به لب رسید
روی یار این رهروان عشق، کجا میروند زار
با که گویم با که گویم! غم دیوانگی خود، جز یار
بادهی هوشیاری بر گیر جام و جامهی زهد و ریا در آر
خم می دکهی عطرفروشی است و یا معبر یار
دیار دلدار کورکورانه به میخانه مرو ای هشیار!
پرتو خورشید مژده ای مرغ چمن! فصل بهار آمد باز
مستی عشق در میخانه به روی همه باز است هنوز
سایهی سرو ابرو و مژهی او تیر و کمان است هنوز
عروس صبح امشب که در کنار منی، خفته چون عروس
فنون عشق جامی بنوش و بر در میخانه شاد باش
آواز سروش بر در میکده پیمانه زدم خرقه به دوش
پیر مغان عهدی که بسته بودم با پیر می فروش
آتش فراق بیدل کجا رود، به که گوید نیاز خویش
محرم عشق وه چه افراشته شد در دو جهان پرچم عشق
جلوهی دیدار پرده بر گیر که من یار توام
محرم اسرار هیچ دانی که من زار گرفتار توام
فصل طرب دستافشان به سر کوی نگار آمدهام
نهانخانهی اسرار بر در میکده از روی نیاز آمدهام
آیینهی جان بر در میکده بگذشته ز جان آمدهام
گنج نهان بر در میکده با آه و فغان آمدهام
نیم غمزه پروانهوار بر در میخانه پر زدم
چشم بیمار من به خال لبت ای دوست! گرفتار شدم
شهرهی شهر به کمند سر زلف تو گرفتار شدم
یاد دوست یاد روزی که به عشق تو گرفتار شدم
آرزوها در دلم بود که آدم شوم، اما نشدم
فراق یار از تو ای میزده! در میکده نامی نشدم
کعبهی مقصود هر جا که شدم، از تو ندایی نشنیدم
نسیم عشق به من نگر که رخی همچو کهربا دارم
محراب عشق جز خم ابروی دلبر هیچ محرابی ندارم
سایهی عشق بی هوای دوست ای جان دلم! جانی ندارم
جامهدران من خواستار جام می از دست دلبرم
بهار جان بهار آمد جوانی را پس از پیری ز سر گیرم
محفل رندان آید آن روز که خاک سر کویش باشم
انتظار از غم دوست، در این میکده فریاد کشم
بوی نگار آن نالهها که از غم دلدار میکشم
شب وصل یک امشبی که در آغوش ماه تابانم
سراپردهی عشق باید از رفتن او جامه به تن پاره کنم
شمع وجود آید آن روز که من هجرت از این خانه کنم
خلوتگه عشاق فرخ آن روز که از این قفس آزاد شوم
شرح پریشانی درد خواهم دوا نمیخواهم
همت پیر رازی است مرا، راز گشایی خواهم
جام جان در دلم بود که جان در ره جانان بدهم
صاحب درد ما زادهی عشقیم و فزایندهی دردیم
کعبه دل تا از دیار هستی در نیستی خزیدیم
سرّ عشق ما از دلبستگی حیلهگران بیخبریم
محرم راز در غم هجر رخ ماه تو در سوز و گدازیم
جام ازل ما زادهی عشقیم و پسر خواندهی جامیم
بار یار اکنون که در میکده بسته است، به رویم
وادی ایمن من در این بادیه صاحبنظری میجویم
بت یکدانه خرم آن روز که ما عاکف میخانه شویم
می چارهساز ساقی! به روی من در میخانه باز کن
تکرار مکررات ای وازده! ترّهات بس کن
راز گشایی بس کن این یاوهسرایی، بس کن
بادهی حضور در لقای رخش ای پیر! مرا یاری کن
ساحل وجود عاشق روی توام، دست بدار از دل من
ساغر فنا تا در جهان بود اثر از جای پای تو
کعبه در زنجیر خار راه منی ای شیخ! ز گلزار برو
بادهی عشق من خراباتیم، از من سخن یار مخواه
شمس کامل صف بیارایید رندان! رهبر دل آمده
عطر یار ما ندانیم که دلبستهی اوییم همه
دریای هستی در غم عشقت فتادم، کاشکی درمان نبودی
بار امانت غمی خواهم که غمخوارم تو باشی
کاروان عشق پریشان حالی و درماندگی ما نمیدانی
گلزار جان با که گویم غم دل جز تو که غمخوار منی
محرم دل باز گویم غم دل را که تو دلدار منی
محراب اندیشه باید از آفاق و انفس بگذری تا جان شوی
غمزهی دوست جز سر کوی تو ای دوست ندارم جایی
خلوت مستان در حلقهی درویش ندیدیم صفایی
----------------------------------------------------------------------------
♦ بازگشت