life

آقا فرصت زیادی برای فرار من از کتک دادند ولی من متوجه نشدم و بالاخره کتک را نوش جان کردم.

جی پلاس ـ منصوره جاسبی: کودک بودیم و گاهی شیطنت می کردیم و با بچه ها به دکان مردم می رفتیم و سبدی را می انداختیم و فرار می کردیم. تا اینکه یک روز مغازه دار جلوی آقا[۱] را گرفت و از من شکایت کرد. آقا که از این رفتار من ناراحت شده بود، وقتی وارد خانه شد،‌ مرا صدا کرد و گفت: این چه کاری بود که کردی؟ من که ترسیده بودم، نگاهی کردم و سرم را به زیر انداختم. آقا گفت: صبر کن من بروم لباسم را دربیاورم آن وقت تو را می زنم و من همان جا ایستادم. لباس را درآوردند و گفتند: صبر کن بروم دست و رویم را بشویم تا بیایم تو را بزنم و من همان جا ایستادم... بالاخره کتک خوردم چون هر چه آقا به من فرصت دادند، متوجه نشدم و همان جا ایستادم. [۲]

  1. امام خمینی (س).
  2. به نقل از مرحوم حجت الاسلام و المسلمین سید احمد خمینی.
کدخبر: 478863
ارسال نظر