جماران ـ حریم امام: حجت الاسلام والمسلمین محمد عشایری منفرد از محققان و پژوهشگران د رزمینه نهج البلاغه به شمار می آید. ایشان در این گفتگو به زیباشناسی این کتاب ارزشمند درفصاحت و بلاغت و نیز هنر اشراف حضرت علی (ع) بر کلمات و حروف اشاره نموده و شکوه و عظمت آن را از طریق شناخت لایه های زبانی و قدرت تاثیر زبان آن حضرت مورد بحث و بررسی قرار داده.

بلاغت و زیبایی نهج البلاغه تحقیق پذیر است؟ آیا می توان از طریق تجزیه و تحلیل فنی این ابعاد زیباشناختی را بررسی کرد؟

بله. دقیقاً این طور است. وقتی زبان را بررسی می کنیم زبان سه لایه دارد. لایه اول لایه خود زبان و لایه واژگانی زبان است. لایه دوم، که لایه اول آن را نمایندگی می کند و نشانش می دهد و آن را برای ما کشف می کند، لایه تخیل و احساس برانگیزی زبان است. مخاطب این لایه دوم، احساس مخاطب است. لایه سوم لایه اندیشه است. متن زیبا متنی است که هر سه این ها را در اوج داشته باشد. اما تنها این نیست. چیدمان این سه لایه روی همدیگر هم باید هنرمندانه باشد. این نکته خیلی مهم است. متنی زیباست که بتواند اندیشه اش را زیر یک تخیل احساسی و احساس برانگیز قرار بدهد و رویش هم یک لایه از الفاظ زیبا بکشد. این سه لایه واقعا یک مهندسی ادبی می خواهد. مهندسی اش هم بسیار ظریف است. نهج البلاغه به خاطر همین چینش هنرمندانه این قدر از بزرگان دلبری کرده. سه لایه اش به صورت عمودی روی همدیگر است. این خیلی مهم است.

بر اساس این سه لایه زبان متون را به سه دسته تقسیم می کنیم؛ نوع اول آن هایی که فقط لایه اول در آن قوی عمل کرده. یعنی الفاظ زیبا دارد ولی احساس و اندیشه اش در اوج نیست. این نوع متن، سجع کاهنان است. سجع کاهنان در تاریخ ادبیات مدعی زیبایی بود ولی واقعا زیبا نبود. لذا به تدریج که اسلام آمد و فضای ادبی-هنری شبه جزیره یک مقدار تغییر کرد سجاع بودن فحش حساب می شد و زشت شده بود. یعنی ادبیات اسلامی که لایه سوم و دومش قوی تر بود سجع کاهنان را رسوا کرد. این قدر زشت شده بود که ابن مرجانه در دارالعماره کوفه وقتی نتوانست در برابر زیباگویی های حضرت زینب مقاومت کند می خواست فحاشی کند و گفت: «ما للمراه و السجاعه / زن و سجع آوری؟» این دیگر رسوا شد. چون صرف زیبایی لفظی تکلف آمیز شدید بود، هیچ بهره ای از تخیل و معنای فکری و حکمی نداشت. این نوع اول که زیبای بدون احساس و بدون فکر بود. نوع دوم متن زیبایی است که الفاظش زیبا هستند و تخیل قوی هم دارد اما فاقد بنیاد حکمی است. یعنی آن لایه سوم، که عمیق ترین و اصلی ترین لایه است، موجود نیست. این ها شعرهاست. معلقات سبع شاعران عرب مثل شعرهای طرفه بن عبد، معلقه عمرو بن کلثوم و معلقه امروء القیس که سلطان شعرا بود را ببینید. آیا واقعا حرف فکری در آن وجود دارد؟ ممکن است جایی توصیف تخیل آمیز زیبایی کرده باشند و موسیقی زبان را خیلی قشنگ و هنرمندانه پیش برده باشند و دل آدم را با خود همراه کند، احساس آدم را بگیرد و دلربایی کند ولی عقل نمی تواند ربایی بکند. این نوع دوم است. کلام امام نوع سوم است که از لایه اندیشه در زیر متن، لایه تخیل متناسب با خودش را رویانده و روی آن هم لایه الفاظ را رویانده. یعنی اصلاً این سه لایه رویشی از همدیگر هستند نه این که به هم دوخته و وصله شده اند. این مهم است. سه لایه در کلام علی ابن ابیطالب از هم روییده؛ به هم دوخته نشده. این جاست که وقتی ابن ابی الحدید می آید نامه 35 امام را بررسی می کند تعجب عجیب غریبی می کند. امام در نامه 35واقعا طوفانی از موسیقی و اندیشه و تخیل به پا کرده. تنوین های نصب خیلی قشنگ و زیبا پشت سر هم آمده. این لذتی را برای کسی که اصلا عربی بلد نیست هم ایجاد می کند. لذت غیرقابل انکاری است. تخیل هم در اوج است. ولی نکته این که ابن ابی الحدید می گوید این چینش هنرمندانه تخیل و اندیشه و الفاظ ارتجالا آمده. یعنی امام بدون این که فکر کند و اصلا تصمیم بگیرد چطور حرف بزند و از قبل به واژه ها فکر کند، این ها را ایراد کرده. ابن ابی الحدید شدیدا به وجد می آید می گوید این آدم اگر قرار بود روی کلمات فکر کند، بعد از خلق اثرش آن را به دوستان و همکارانش می داد تا آن را قبل از انتشار نقد کنند. آن ها هم پیشنهاد و نظر می دادند و نهایتاً اثر شکل می گرفت. کاری که الان داستان نویس ها و شاعران و فیلمنامه نویس ها و خالقان انواع قالب های هنری انجام می دهند. ابن ابی الحدید می گوید اگر این آدم اندکی پس از ارتجال روی متونی که می آفرید کار می کرد اعجوبه تاریخ ادبیات جهان می شد. این عین عبارت ابن ابی الحدید در شرح نامه 35است. پس واقعا تحلیل پذیر است. باید این سه لایه را جدا جدا تحلیل کنیم.

به لایه اول و دوم بپردازیم. چطور می توان زیبایی های این دو لایه نهج البلاغه را ثابت کرد؟

امروزه رسالت دانش بلاغت کلاسیک ما و نقد ادبی جدید همین است. این ها معیارهایی دست ما می دهند که بتوانیم روی این موضوع کار کنیم. در حقیقت زیبایی در لایه اول آن است که خلاق و ابتکاری باشد و تقلید از پیشینیان نباشد. این یکی از مؤلفه های زیبایی است. زیبایی باید ابتکاری و خلاق باشد. اگر زیبایی تکرار کار دیگران باشد زیبایی نیست. مجازها و استعاره هایی که امیرالمومنین در نهج البلاغه به کار برده در بلاغت کلاسیک می آید. دوست دارم بحث را در دو بخش پیش ببرم؛ یکی زیبایی هایی که بلاغت کلاسیک روش های کافی برای کشف و تحلیلش دارد و یکی زیبایی هایی که باید از ابزارهای دیگری برای اثباتش استفاده کنیم. زیبایی هایی که بلاغت کلاسیک به خوبی می تواند نشان بدهد را کسانی مثل ابن ابی الحدید و شارحان دیگر نهج البلاغه مثل ابن میثم بحرانی در نقد و بررسی ها پیدا کرده اند. مثلا مجازهای خلاق و ابتکاری امام طوفانی از زیبایی به پا کرده. ایشان در خطبه شقشقیه، خطبه سوم نهج البلاغه، توصیفی از خلیفه سوم دارد. فرمودند: «الی ان قام ثالث القوم نافجا حضنیه بین نثیله و معتلفه / تا این که سومین خلیفه قوم برخاست. در حالی که هر دو جانب خود را باد کرد و میان موضع بیرون دادن و خوردنش در رفت و آمد بود.» ظاهرا امام از بین سه خلیفه بیشتر از خلیفه سوم انتقاد داشتند. این در جایجای نهج البلاغه پیداست. این جا انتقاد امام بسیار صریح است. خطبه شقشقیه از معدود مواردی است که امام برای بیان دیدگاه های واقعی اش درباره خلفا فرصت کافی داشته یا ظاهرا مانعی نداشته. آن جا سعی کرده واقعیت ها را بیشتر و بازتر بگوید. بعد ابن ابی الحدید استعاره ای که ایشان در توصیف خلیفه سوم به کار برده را بررسی می کند. می گوید تا قبل از این استعاره، گزنده ترین هجو در ادبیات عرب شعر «دع المکارم لاترحل لبغیتها / دم از مردانگی و بزرگواری مزن. در خانه ات بنشین و بخور» بود. ولی از وقتی امام این توصیف را درباره خلیفه سوم آورد دیگر کوبنده ترین متن درباره شخصیتی که می خواهیم نقد و اشتباهاتش را آشکارا بیان کنیم همین عبارت امام است. این قدرت زبان را می رساند. این زیبایی در همان سطح تخیل است. امام توانسته خلیفه سوم را در قامت موجودی به تصویر بکشد. خواننده اگر با دقت بخواند اصلا انسان نمی بیند؛ حیوانی را می بیند که دو پهلویش از پرخوری باد کرده و متورم شده و بین محل غذا خوردن و محل قضای حاجت در حرکت است و غیر از این هم هیچ رفتاری از او سر نمی زند. چنین تصویری فوق العاده زیباست. این هم اقرار یک شارح است. امام (علیه السلام) در خطبه ای خطاب به فرزندشان محمد بن حنفیه وقتی خواستند به او بگویند به جنگ برود، فرمول نظامی را یادش دادند و گفتند به کجای جمعیت دشمن نگاه کند، به کدام طرف نگاه نکند و دندانش را چطور بگیرد. آن جا تمام احساس یک نظامی در حال جنگ را به محمد بن حنفیه آموختند. یکی از تعبیرهای بسیار زیبای امام این است که «اعر الله جمجمتک / جمجمه ات را به خدا عاریه بده.» این جا اعاره مجاز و استعاره است. می خواهد به ایشان بگوید که تو باید خودت را در قالب یک عاریه دهنده ببینی و خداوند را در قالب یک عاریه گیرنده و جمجمه ات را به او بسپاری. وقتی جمجمه ات را دست یک موجود قدرتمند مثل خدای متعال داده باشی مطمئن باش آسیبی به تو نمی خورد. به جنگ برو و برگرد، اعتماد به نفست بالا باشد و نترس. می خواهد این طور ترس را از جانش در بیاورد. وقتی این متن را نگاه می کنیم دیگر یک محمدبن حنفیه نمی بینیم؛ جمجمه را در قامت یک شیء عاریه دادنی گسست پذیر از پیکر یک آدم می بینیم، محمدبن حنفیه را به عنوان یک عاریه دهنده و خداوند تبارک و تعالی را یک عاریه گیرنده. خلق این مجازها واقعا خلاق و ابتکاری و فوق العاده زیباست.

در لایه سوم همین مجاز نکته ای درباره پیشگویی های امام هست. امام کنایه هایی دارند. ابن ابی الحدید در شرح خطبه غرا، خطبه 83، حرف خیلی جالبی دارد. می گوید: کاربرد آرایه های زیبا در لایه اول و دوم هو الطف ما یستعمله ارباب هذه الصناعه / لطیف ترین نوع کاربرد آرایه در زبان است. بعد می گوید: «هذه اللطایف و دقایق من معجزاته / به کار بردن این لطایف و دقایق در لایه اول زبان از معجزات علی ابن ابیطالب است.» جرج جرداق هم درباره امیرالمومنین می گوید: «علی ابن ابیطالب پیغمبر زبان است و آیت و معجزه او نهج البلاغه است. من با نهج البلاغه به اعجاز ادبی و زبانی علی ابن ابیطالب و پیامبربودن او در این عرصه ایمان آوردم.» این جا پیامبر تعبیری مجازی است. ما هم از او نمی پذیریم اگر بگوید علی ابن ابیطالب پیامبر است. علی ابن ابیطالب وصی پیامبر است و این هم مقام کمی نیست. این متن واقعا احساس مخاطب را با خود کامل همراه می کند و بسیار هنرمندانه به کار رفته. این خلاصه ای از این وضعیت است. معتقدم به تفکیک می شود درباره تحلیل این سه لایه پایان نامه ها و کتاب ها نوشت.

فرمودید بخشی از این زیبایی ها با معیارهای بلاغی اثبات شدنی نیست و ابزار دیگری برای تحلیلش نیاز است.

بله. اجمالاً بگویم نکته ای داریم در غافلگیرکنندگی. امروزه می گویند یکی از مولفه های زیبایی متن این است که غافلگیرکننده باشد. یعنی چیزی بیاید که مخاطب فکرش را نمی کرد. مثلا در زبان فارسی می گویند «خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو!» این یک ضرب المثل است. آقای محدثی در یکی از نوشته هایش خیلی زیبا و غافلگیرکننده گفته بود: برای آن که رسوای جماعت نشویم همرنگ جماعت رسوا می شویم. این متن غافلگیرکننده است. این غافلگیرکنندگی یکی از عناصر است و به صورت عجیبی در نهج البلاغه دیده می شود. بسیار هم زیباست. مثلا یک کسی پیش امام دنیا را مذمت کرد. امام (سلام الله علیه) کسی است که همیشه مذمت کننده دنیا بوده و در همه جای نهج البلاغه کلماتش دیده می شود. شاید انتظار ما و آن شخص هم این بود که وقتی دنیا را مذمت می کند امام بگویند که جانا سخن از زبان ما می گویی. ولی امام چه فرمودند؟ «ایها الذام للدنیا المغتر بغرورها المخدوع باباطیلها اتغتر بالدنیا ثم تذمها.»‌ یعنی تو اول خودت گول دنیا را می خوری بعد دنیا را مذمت می کنی؟ شما که می خواهی درباره دنیا داوری کنی چرا به حرف های دنیا گوش نکردی و نگاه نکردی که دنیا به تدریج دارد تو را پیر و شکسته و فرتوت می کند و توجه نکردی که دنیا پدرت را کشت. دنیا قبر مادر و پدرت را به تو نشان داد. این برخورد غافلگیرکننده است. آن هم از منظر فکر و اندیشه نه از منظر احساس و تخیل خالی. خیلی جالب است. جای دیگر می فرماید: «حقا اقول ما الدنیا غرتک لکن بها اغتررت.» یعنی این تویی که گول دنیا را می خوری. دنیا گول نمی زند. تو دنیا را به یک چیز گول زننده تبدیل می کنی. آن وقت با این پرسش جدید مواجه می شویم که یا امیرالمومنین پس شما چه چیزی را مذمت می کنید؟ آن که مذمت می کنید چیست؟ این باید در فهم معرفتی نهج البلاغه تحلیل بشود. در واقع یک پرسش معرفتی است که توجه زیبایی شناختی نهج البلاغه برای ما به وجود می آورد. این غافلگیرکنندگی یکی از مولفه های نهج البلاغه است.

این غافلگیری را بیشتر تحلیل کنید! مثلاوقتی آن شخص دنیا را مذمت می کند، امام درمقابل به تعریف ازدنیا می پردازد واین با جملات حضرت که مدام دنیا را سرزنش می کنند منافات دارد؟

موقعیت امام با ما فرق می کند. امام همه پندهای دنیا را گرفته. یعنی اگر دنیا به امام باید پند می داده که «دیگران دارند کشته می شوند و می میرند و فرسوده و پیر می شوند تو هم پیر و فرسوده خواهی شد و از دنیا خواهی رفت» امام همه پندها را گرفته. نیز در نسبت امام با دنیا خودفریبندگی وجود ندارد. این تفاوتی است که بین امام و دیگران وجود دارد. این امکان وجود داشت که دیگران فریب بخورند و خودشان را با امام مقایسه کنند در حالی که امام در چند جای نهج البلاغه فرموده: «لایقاس بنا اهل البیت احدٌ / هیچ کسی با ما نباید مقایسه بشود.» این خوف وجود داشته که امام احساس کرده دیگران ممکن است خود را با امام مقایسه کنند. لذا امام فرموده: آن حرفی که من می زنم در مقام بالایی است. من حق دارم دنیا را مذمت کنم چون هرگز دچار خودفریبی به وسیله دنیا نشده ام اما شما دچار خودفریبی به وسیله دنیا شده اید. اول خودفریبیتان را با دنیا حل کنید و آن پیغام هایی که دنیا به شما می دهد را بگیرید. «ما اکثر العبر و اقل الاعتبار.» بروید عبرت پذیری تان را درست کنید و برسید به سطحی که دنیا اصلا از شما طلبکار نباشد. آن موقع بیایید تا بگویم باید با دنیا چه کار کنید.

نکته دیگر آرایش عددی واژه هاست. حتی در نقد ادبی جدید هم از این بحث نمی شود. خیلی جالب است امام در مقدمه نامه 31 به فرزندش برای خود هفت صفت و برای فرزند چهارده صفت می آورد. عجیب این که هیچ شارح نهج البلاغه جز ابن میثم بحرانی نپرسیده چرا هفت و چرا چهارده. ایشان ما را با این سوال مواجه کرده که چرا هفت صفت و چرا چهارده صفت. ایشان جواب جالبی داده. ولی به نظر من نکته بسیار معناداری که در این تعدد زیبا وجود دارد این است که امام در مقدمه این نامه توضیح داده من در آخر عمرم به کسی جز خودم فکر نمی کنم و در مرحله پایانی عمرم هستم و دارم به آخرتم نگاه می کنم و برای رفتن آماده می شوم. ولی در این فضا تو، فرزندم، این قدر برایم مهم بودی که تو را مثل خودم دیدم و برایت این نامه را نوشتم. آن وقت در این فضا خود را به هفت صفت و فرزندش را به چهارده صفت توصیف کرده. شاید می خواهند به ما بفهمانند خودم را هفت بار می بینم ولی فرزندم را چهارده بار. لذا در همین نامه می گویند: «دیدم تو هم بعضی از من هستی. بل وجدتک کلی / بلکه دیدم کل من هستی.» این آرایش عددی واژه ها نشان می دهد که تعداد صفت ها هم در نهج البلاغه حساب کتاب دارد. این قدر متن دقیق است. بلاغت کلاسیک ما اصلا ابزاری برای شناسایی و بررسی این چیزها ندارد.

مساله جالب دیگری که وجود دارد ابهام در مواقع نیاز است. عجیب است امام انتقاداتی بسیار جدی علیه خلفای قبل از خودشان داشتند که در نهج البلاغه هم منعکس شده. ولی ظاهرا به خاطر اقتضائات آن موقع جهان اسلام اختلافات خودشان با خلفا را با زبان بسیار ابهام آمیز و فوق العاده هنرمندانه ای بیان می کردند. مثل اقتضائات الان جهان اسلام که هم امام هم مقام معظم رهبری اصرار دارند بعضی مطالب عریان گویی نشده و به جلسات همگانی کشیده نشود و کمتر روی نقاط اختلاف دست گذاشته شود. من به خاطر بعضی شبهات ناچار شدم این را در مقاله مفصل «رفتارشناسی خلفا در نهج البلاغه از دیدگاه علی ابن ابیطالب» توضیح بدهم. آن مقاله امسال منتشر می شود. این قدر این ابهام وجود داشت که بعضی ها به نظرشان آمد امام واقعا با خلفا همراه و همدل بود. من دیدم این ابهام دارد فریبنده می شود. مجبور شدم این ها را توضیح و به نحو ابهام نشان بدهم.

از اشراف وقدرت امام علیه السلام بر روی حروف در خطبه ها بفرمایید؟

کاربرد فوق العاده دقیق حروف جر نیز عجیب است. این اشراف و قدرت امام روی حروف را می رساند. حروف جر در عربی و زبان های دیگر حروف اضافه است. حروف اضافه عنصر چندان مهمی در زبان نیست. یعنی در نقد ادبی زبان چندان به آن دقت نمی شود. ولی برای امام همان حروف اضافه و حروف جر کارکرد زیباشناختی و معناشناختی همزمان دارد. یعنی همان سه لایه روی همدیگر را بسیار عجیب نمایان می کند. یک نمونه اش جمله کوتاهی از خطبه 82 نهج البلاغه است که سید رضی را شدیدا به وجد آورده. می گوید: «من ابصر بها بصرته و من ابصر الیها اعمته / کسی که به وسیله دنیا به چیزهای دیگر نگاه کند، دنیا او را بصیر می کند ولی کسی که به دنیا نگاه کند و پایان نگاهش دنیا باشد و بعد از دنیا چیزی نبیند، دنیا او را نابینا می کند.» تمام این کارکرد را امام با حرف جاره «با» و «الی» پدید آورده اند. این قدرت زبانی امام را نشان می دهد که اصلا در بلاغت کلاسیکمان ابزاری برای بررسی اش نداریم. این همه زیبایی در نهج البلاغه گم شده.

بهتر است برای زیبایی هایی که ابزاری برای بررسی اش نداریم ابزاریابی و نهایتاً زیبایی ها را کشف کنیم. سید رضی به وجد آمده و در تحت این خطبه معنایی پیدا کرده و می گوید این افقی از معنا را باز کرده که هرچه در آن کار شود باز هم جای کار دارد. شبیه این مسئله در نامه 31 هم وجود دارد. امام در نامه 31 تصویر زیبایی درباره مسیر ما به سوی جهان آخرت و مرگ نشان می دهند. آن جا گفته اند: «اعلم ان امامک عقبه کئودا المخف فیها احسن حالا من المثقله و المبطی علیها اقبح حالا من المسرع / بدان در مقابلت گردنه بسیار سختی است. کسی که بارش سبک است در این عقبه حالش از آدم سنگین بار بهتر است. و کسی که کند می رود حالش از کسی که تند می رود بدتر است.» این جا مخف که بارش سبک است را با «فی» به کار می برند و برای کسی که بارش سنگین است «علی». این خیلی نکته دارد که برای چه کلمه ای چه حرف اضافه ای به کار می برند. مخف آدم سبک بال است که مثل پر کاه در مسیر می رود ولی آدم سنگین بار زیر بار یک فشار عمودی است و به روی سطح مسیر فشار داده می شود. این چینش های هنرمندانه و زیباشناسانه با آن لایه سوم اندیشه ارتباط عجیبی دارد و اصلا ابزاری برای بررسی اش نداریم.

علاقمندیم از موسیقی کلام امام (ع) بشنویم.

مطلب بسیار غریب دیگر موسیقی کلام امام هست. در بدیع سنتی و بدیع کلاسیک موسیقی کلام در حد موازنه، سجع و این آرایه ها بررسی شده. ولی امروزه بحث جدیدی در موسیقی کلام به وجود آمده. در موسیقی کلام می گوییم کلمه هایی که به کار می بریم غیر از این که معنا منتقل می کند آوایی هم به وجود می آورد. آیا کسی می تواند آوای کلمات سخنش را قبل از به کار بردن آن ها، رصد کرده و موسیقی سخن را پیشبینی و مهندسی کند و همه را به صورت خودخواسته اداره کند؟ به آوای «ز» در این شعر منوچهری دامغانی دقت کنید: «خیزید و خز آرید که هنگام خزان است / باد خنک از جانب خوارزم وزان است». ببینید این همه «ز» فضایی به وجود می آورد که می گویند شاید صدای زردی و پاییز باشد. سعی می کنند این را به معنا ربط دهند. در زبان امام طوفانی از زیبایی موسیقی الفاظ وجود دارد. تازه این نهایت هنر نیست که کسی بتواند در کنار معنای کلمه هایش آوای کلمه هایش را هم مدیریت کند. این خوب است اما نهایت هنر نیست. اوج هنر آن است که موسیقی و آوای تولیدشده هارمونیک و منظم به وسیله هجاهای کلمات یک احساس را منتقل می کند و معنا هم داشته باشد. هنر این است که گوینده بتواند احساس و معنا را دقیقا با معنای متن مرتبط کند. یعنی به جای یک سویه ای از الفاظ معنادار، دوسویه ای از آوا و معنا پدید می آورد که در این دوسویه، آوا و معنا با هم هماهنگ و مکمل همدیگرند. مثلاً امام (سلام الله علیه) بعد از عثمان که اوضاع را در دست گرفتند به مردم می گویند تقسیم موقعیت ها، اموال و مناصب بر اساس استحقاق ها نبوده. شما را باید جابجا کنم. بعضی ها رفته اند بالا که باید پایین بیایند. می گویند: «لتبلبلن بلبلتاً و لتغربلن غربلتاً». این عبارت را برای کسانی که اصلا عربی نمی دانند می خوانم و می پرسم چه احساسی به آن ها منتقل می شود؟ می گویند حس بالا و پایین شدن. معنای متن هم همین است. کاملا معنا با آوا مطابق است. لذا این را هماهنگی آوا با معنا می دانیم که هنرمندانه انتخاب می شود. همه این ها را به آن حرف ابن ابی الحدید ضمیمه کنید که گفته بود این ها ارتجالا در کلام علی ابن ابیطالب اتفاق افتاده. اگر او روی این ها کار می کرد و بعد تحویل جامعه می داد آن وقت چه می شد. این فضای موسیقی متن هم هست. فضاهای دیگری هم هست که دیگر سخن را کوتاه می کنم.

بپردازیم به زیبایی های لایه سوم یعنی عالم اندیشه و فکر امام.

بله. برای این که زیبایی های اندیشه ای و حکمی امام را دریابیم اول باید امام را بشناسیم. باید ببینیم این نیکو از کدام نیکو صادر شده. شیخ محمود شبستری می گوید: «ز نیکو هرچه صادر گشت نیکوست.» اول باید بدانیم نیکویی اندیشه و علم امام در چه حد است. قرآن می گوید آصف بن برخیا توانست در یک پلک به هم زدن تخت بلقیس را از سرزمین سبا پیش سلیمان بیاورد. «عنده علم من الکتاب / علم اندکی از کتاب داشت که توانست این کار را بکند.» حاکم نیشابوری وقتی به این آیه می رسد می گوید: آصف بن برخیا علمٌ من الکتاب را داشت که آن کار را کرد ولی قرآن می گوید همه علمُ الکتاب نزد علی ابن ابیطالب بود. این علی ابن ابیطالب در برابر ماست. یعنی ما در نهج البلاغه در برابر اوییم.

نکته دوم این که امام بارها در نهج البلاغه به این اشاره کرده اند. از جمله در آن حکمت معروف فرموده اند: «ان ههنا لعلماً جماً لو اصبت له حمله / ای کاش می توانستم کسی را پیدا کنم که این علم را به او تحویل بدهم.» در جای دیگری فرموده اند: «والله لو شئت ان اخبر کل رجل منکم بمخرجه و مولجه و جمیع شأنه لفعلت ولکن اخاف ان تکفروا فیّ برسول الله / اگر می خواستم می توانستم درباره تک تک انسان ها بگویم از کجا می آیند و به کجا می روند و تمام شئونشان چیست. ولکن می ترسم این ها را از من بشنوید و به رسول الله کافر بشوید و من را بالاتر از او بدانید.» یعنی به خاطر من به رسول الله کافر بشوید. بعد می گوید: نمی توانم این ها را به همه بگویم لذا در گوشی به کسانی که تحملش را دارند می گویم که دچار اشتباه نمی شوند و مرا بالاتر از پیامبر نمی دانند. ما در لایه اندیشه با یک علم و عالم این طوری مواجهیم. ایشان در جای دیگری فرموده اند: «انی اندمجت علی مکنون علمٍ لو بحت به لاضطربتم اضطراب الارشیه فی الطوی البعیده.» یعنی علمی را در من مخفی کرده اند که اگر اندکی از آن را به شما بگویم تمام چهار ستون بدنتان به لرزه خواهد افتاد. مثل بند دلو که وقتی دلو به ته چاه می رسد، شروع به لرزیدن می کند. یعنی تمام تمام هیکل و سلول هایتان به لرزه خواهد افتاد. با علمی اینچنین در نهج البلاغه خدمت امام هستیم.

این علم در نهج البلاغه چه بازتاب هایی دارد؟

مثلاً ایشان به مردم بصره فرمودند: «ارضکم قریبه من الماء بعیده من السما / سرزمین شما به آب نزدیک است ولی از آسمان دور است.» شاید آن زمان مردم بصره برداشتشان از متن امام این بود که به آب نزدیک ولی از آسمان، به عنوان نماد رحمت الهی، دورند. مدت ها می گذرد. قرن ششم ابن ابی الحدید این جمله را چنین معنی می کند که منجمین ثابت کرده اند دورترین نقطه کره زمین از معدل النهار خورشید شهر بصره است. یعنی علی ابن ابیطالب (ارواحنا فداه) اندیشه را در آن لایه زیر قرار داده و در لایه رو لفظی چیده بود که برای مصرف کنندگان معاصرش معنا شود. اما آن لفظ طوری مهندسی شده بود که برای آیندگان به نکته دیگری اشاره داشته باشد. شما در این تراز هنر نمی توانید پیدا کنید که این طور بذولانه علمش را در اختیار قرار می دهد. کاملا فرامکانی و فرازمانی حرف می زند. فقط مردم بصره را مخاطب در نظر نمی گیرد. این علم است که می دیده. فرمود: «والله لو کشف الغطاء ماازددت یقیناً / اگر همه پرده ها برای من کنار بروند چیزی عوض نمی شود. همه چیز را از قبل می دانستم.» او می دانست دورترین نقطه کره زمین از معدل النهار خورشید شهر بصره است. یکی دیگر از پیشبینی های علمی عجیب ایشان این که وقتی پیامبر را توصیف می کنند می گویند: «اختاره من شجره الانبیا و ذوابه العلیا و سره البطحا / خداوند پیامبر را از درخت انبیاء و ناف بطحاء انتخاب کرد.» این مجاز الان در ایران رایج است. مثلاً می گویند بچه ناف فلان جا هستند. این تعبیر را امیرالمومنین قبلا در نهج البلاغه به کار برده اند. می گویند: خداوند پیامبر را از ناف بطحاء، سرزمین مکه، انتخاب کرده. معتقدم بین ناف و کعبه شباهت وجود دارد که این شباهت آن موقع برای مردم قابل درک نبوده ولی الان قابل درک است. آن یاخته اولی که در جنین انسان به وجود می آید چیست؟ همان سلول ناف است. اصلا جنین انسان از ناف شروع به تکثیر شدن می کند. شهر مکه هم از ناف شروع به تکثیر شدن کرده. امام بی جهت این را نگفته. در دحو الارض هم می گوییم کره زمین از مکه شروع به توسعه یافتن کرده. امام بی جهت مکه را به ناف کره زمین تشبیه نمی کند. آن زمان مخاطبان اندازه خودشان می فهمیدند. برای ما هم سهم خودمان را گذاشته اند. امام این طور می تواند اندیشه ای در زیر گفتارش قرار بدهد که سهم آیندگان را لحاظ کند. این رویش سه گانه لایه ها روی همدیگر واقعا طوفان زیبا ایجاد می کند. ابن ابی الحدید ذیل استعاره «اعر الله جمجمتک» تحلیلی ارائه داده و می گوید: امام می توانست به محمد بن حنفیه بفرماید بع الله جمجمتک. یعنی جمجمه ات را به خدا بفروش. ولی چرا گفت اعر؟ چون می دانست محمد بن حنفیه در این جنگ کشته نمی شود. جمجمه را می دهد که پس بگیرد. در عاریه پس می گیرند ولی در بیع نه، مثلاً بهشت را به جایش می گیرند. بعد خودش به وجد می آید می گوید: «هذا من ملاحم علی ابن ابیطالب / این از پیشگویی های علی ابن ابیطالب است.» این فضای اندیشه ای امام است. پیشگویی هایش هم تئوریک و علمی است و هم در فضای غیرتئوریک و احوال شخصی. مثل پیشگویی امام درباره خوارج. امام فرمودند: شما این ها را در جنگ نهروان کشتید همه از بین رفتند. من این ها را کشتم ولی باقی مانده هایشان نسل اندر نسل دزد و راهزن می شوند. ابن ابی الحدید به عنوان مورخ وسوسه می شود یک کار تاریخی کند ببیند این ها واقعا چنین شده اند یا نه. چندین صحفه در این باره نوشته که فلان کس از نوادگان فلان خارجی عصر علی ابن ابیطالب بود که در فلان تاریخ و فلان جا مشغول راهزنی بود. این راهزن نسلش به فلان طایفه از خوارج می رسید. ابن ابی الحدید همه این ها را ردیابی و رصد کامل تاریخی کرده. بعد آخر دوباره به وجد آمده و گفته: «هذا من ملاحم علی ابن ابیطالب». این اندیشه واقعا در آن لایه زیرین است. این پیشگویی های امام یک بُعد زیبایی شناختی دارد و اندیشه در لایه زیرین است. در فاز اندیشه جرج جرداق روی یک نکته ای دست گذاشته. می گوید: علی ابن ابیطالب روی کلیدی ترین دردهای مشترک همه انسان ها در طول زمان های تاریخ دست گذاشته. انسان در طول تاریخ از بی عدالتی، ظلم حاکمان، مظلومیت بعضی حاکمان در برابر مردم ناسپاس و زیاده خواهی اطرافیان حاکمان رنج می برد. عجیب این که امام در زمان حرف می زند ولی در عین حال در زمان حرف نمی زند. امام این پارادوکس را محقق کرده. یعنی همان جمله ای که خطاب به مردم کوفه می گوید را در هر جای دیگر می توانید خطاب به کسانی که قدر حاکم دینیشان را نمی دانند بگویید. یعنی مکانمند و زمانمند برای مخاطبان خاص حرف می زند ولی در عین حال زبانش، فرامکانی و فرازمانی است و جمله هایش را در جای دیگر و خطاب به کس دیگری می شود گفت. یعنی تجرید بعضی از خصوصیات در عین داشتن خصوصیات. این واقعا نکته عجیبی است که در نهج البلاغه شدیدا وجود دارد. از جمله مفاهیم فرازمانی، که درد همه تاریخ بشریت است، مرگ است. امام (علیه السلام) در نهج البلاغه مفصل سعی کرده نگاهش به مفهوم مرگ را بیان کند. نگاهی بازدارنده، شوق آفرین، رعب آور، وحشت آور، درهم شکننده و تامل برانگیز. نگاهش همه این وضعیت ها را دارد. این وضعیت در توصیف مفهوم مرگ وجود دارد. فرازمانی و فرامکانی بودن فضای اندیشه و دست گذاشتن روی دردهای مشترک انسان نیز نکته جالبی است.

امیرالمومنین (ع) درنوع دوستی بی نظیر است این نوع دوستی در نهج البلاغه خود را چگونه نشان می دهد؟

نکته خیلی مهم دیگر مساله نوع دوستی است. امام (علیه السلام) در نامه 53 به مالک اشتر معروف فرموده اند: «علیه مردم سبع ضاری نباش! با زیردستانت درنده خویی نکن! چون مردم زیردست تو.. اما اخ لک فی الدین و اما نظیر لک فی الخلق / یا برادر دینی تو هستند و مثل تو مسلمانند یا هم نوع تو هستند.» امام سعی می کنند مالک اشتر را متوجه مسئولیت نوع دوستانه اش نیز بکنند. نکته جالب دیگر در نوع دوستی امام این که فرموده اند: «من اسخف حالات الولاه عند صالح الناس ان یظن بهم حب الفخر / پست ترین حالت برای یک حاکم این است که آدم های درست، نه مردم نادرست، در باره او فکر کنند که طالب فخر است و حب مقام دارد و متکبر است.» البته ارذل الناس ممکن است هر فکری درباره حاکم بکنند که مهم نیست. این حس نوع دوستی امام است. امام می خواهد بین خود و مردم زیردستش مساوات را به وجود بیاورد. می خواهد بگوید اگر روزی دیدید من حب دارم، آن روز روز سخیف شدن من است. در حقیقت دارد خودش را نشان می دهد که من هم سطح شما هستم. این حالت نوع دوستی واقعا وجود دارد. در جاهای مختلف نهج البلاغه این مسئله دیده می شود. انصاف درباره خوارج بسیار زیباست. فرمود: «لا تقتلوا الخوارج من بعدی / خوارج را بعد از من نکشید چون خوارج دنبال حق بودند اما اشتباه کردند. این ها فرق می کنند با معاویه که دنبال باطل بود و به آن رسید.» امام دشمنش را این طور طبقه بندی می کند و می گوید من دشمنی به نام معاویه دارم که دنبال باطل بوده و به آن رسیده ولی یک دشمن دیگر هم به نام خوارج داریم که این ها دنبال حق بودند ولی اشتباه کردند. این انصاف ورزی با دشمن در خطبه 206 هم وجود دارد؛ شامی ها همیشه به امیرالمومنین فحش می دادند. چند صحابی امیرالمومنین ناراحت شدند و فحش آن ها را جواب دادند و مقابله به مثل کردند. امام خطبه خواندند که «انی اکره لکم ان تکونوا سبابین / من در شان شما نمی بینم فحاش باشید.» بعد توضیح دادند که این شامی ها اشتباه می کنند. به جای این که فحش بدهید دعا کنید هدایت شوند که ما خونریزی نکنیم. از خدا بخواهید آن ها را هدایت کند. این نگاه انسان دوستانه به دشمنی است که تبلیغات مسموم، فحاشی، سب و نفرین علیه علی ابن ابیطالب می کند و شمشیر کشیده.

اگر نکته دیگری هم مانده بفرمایید !

نکته پایانی این که در فاز اندیشه گفتیم که لایه اندیشه ای کلام زیبا باید به عقل تلنگر بزند. امام یک تلنگر بسیار زیبا به فیلسوفان و متکلمان، به عنوان پیغمبران عقل، می زند. ما در فلسفه و کلاممان اصرار داریم که یکی از راه های شناخت خداوند از طریق مخلوقاتش است. مثل برهان نظم و استدلال های شبیه به این. فقط متکلمان ما این را نمی گویند؛ متکلمان ادیان دیگر هم یکی از راه های اثبات خدا را همین می دانند. امام با زیبایی زبانی فوق العاده، یعنی با دو لایه رویی خیلی خوب، فرمودند: «سبحانک ما اعظم ما نری من خلقک / خدایا بسیاری مخلوقاتت را دیدیم که بسیار بزرگند.» این «ما نری» خیلی مهم است.

باید از این جا نتیجه بگیریم که تو خدای بزرگی هستی. این نتیجه ای است که متکلمان و فیلسوفان می گیرند. ولی امام فرمودند: «و ما اصغر کل عظیمه فی جنب قدرتک / و هر موجود عظیمی در برابر قدرت تو بسیار کوچک است.» در حقیقت فیلسوفان و متکلمان این تلنگر را به عقل ما زده اند که یک وقت گول نخورید و فکر کنید بزرگی خدا به اندازه بزرگی آن هستی است که می بینید. هستی و کهکشان هر چقدر بزرگ و پیچیده باشد «اصغر فی جنب قدرتک». این به عقل فیلسوفی که ذهنش با برهان نظم انس گرفته و ممکن است فریب بخورد تلنگر می زند. این زیبایی ها را در حدی که به عقل خداوندگاران عقل مثل فیلسوفان و متکلمان تلنگر بزند می بینیم.

آب و هوا

نظرات و دیدگاه ها

مسیولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آن هاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.