شبکه خبری زمان نوشت :

سیدمحمودمرعشی نجفی / پدر می‌گفت ما شم سیاسی امام(ره) رانداریم
کد: 891022017 ‫10:45 - 1389/10/22
ناگفته هایی ازحیات سیاسی آیت الله العظمی مرعشی نجفی درگفت وگوی «جوان» با حجت الاسلام والمسلمین سیدمحمودمرعشی نجفی
شاهد توحیدی| او از دوستان دیرین و صمیمی امام راحل و همگام مخلص و صمیمی نهضت اسلامی در ادوار گوناگون آن بود. این همه هرگز موجب نگشت که او در برابر پاره‌‌ای از اصحاب بدعت ازجمله روشنفکر نمایان ولاف زنان نواندیشی دینی سکوت پیشه کند،که رویکرد قاطع او در ماجرای شهید جاوید از جمله آنهاست. درواقع آن عامل عامل نمونه‌ای گویا از تلفیق تقوا و جهاد برای اعلای کلمه اسلام است. گذشته ازاین میراث گرانسنگ آن بزرگ دربرپاداشتن کتابخانه‌‌ای بی نظیر از اهتمام بلیغ او به حفظ هویت اسلامی و فرهنگی امت اسلامی حکایت دارد. در سالروز ارتحال جانکاه آن مرجع بزرگ با فرزند فاضل و گرانمایه‌اش جناب حجت الاسلام والمسلمین سید محمودمرعشی نجفی به گفت‌وگو نشستیم. دکتر مرعشی از خبرگان و صاحب‌نظران درشناخت مواریث مکتوب اسلامی است که در نشوونمای کتابخانه بزرگ آیت الله مرعشی نقشی ارزنده داشته است. باسپاس از ایشان که پذیرای این گفت وگو شدند.
در شیوه سیاسی و فرهنگی آیت‌الله‌العظمی مرعشی نجفی هماهنگی با امام کاملاً مشهود است. مبنای این همکاری چه بود؟
آقا همیشه می‌فرمودند: «ما شم سیاسی آقای خمینی را نداریم، زیرا ایشان از قدیم انگیزه‌ قوی سیاسی داشتند و کتاب «کشف اسرار» را هم بر اساس همین انگیزه نوشتند.» در بعضی از نامه‌های حاج‌‌آقا مصطفی به مرحوم ابوی آمده که اگر صمیمیت شما و پدرم در دیگران هم بود، وضع ما بهتر از این بود.
از زمانی که امام به تبعید رفتند، پدر مرتباً نامه به عراق می‌فرستادند و جواب می‌گرفتند. پس از 15 خرداد، زمانی که امام(ره) را دستگیر کردند، تنها تأییدیه حمایت از ایشان از پدر ما بود. در آن روز، ابوی به صحن مطهر رفتند و مردم را دعوت کردند که در صحن جمع شوند. مرحوم حاج آقا مصطفی هم حضور داشت. بعد آیت‌الله گلپایگانی و آقای روحانی و سایر علما آمدند. مردم به صحن آمدند و مأموران رژیم حمله کردند و دو نفر را به شهادت رساندند. حاج‌آقا مصطفی به منبر رفت و از مردم خواست تا متفرق شوند که مأموران به داخل صحن نریزند.
ما همان روز به منزل برگشتیم و مرحوم ابوی متنی نوشتند و گفتند تکثیرش کنید. ما در بدترین شرایط و با یک دستگاه استنسیل شکسته، این کار را انجام دادیم. ما در آن مقطع، یک بچه شیرخواره داشتیم که بخشی از این اعلامیه‌ها را در قنداق او گذاشتیم و همراه خانواده فرستادیم تهران و بردند و به شهید طیب حاج‌رضایی تحویل دادند.
استدلال ایشان برای رفتن به تهران چه بود؟
درآن واقعه آیت‌الله گلپایگانی نیامدند، ولی سایر مراجع آمدند. حتی آیت‌الله میلانی به‌رغم مشکلات از مشهد آمدند. همه روحانیون برجسته استان‌ها و شهرهای کشور، از جمله آقای صدوقی از یزد، آقای صالحی از کرمان، آقای آخوند و آقای بنی‌صدر از همدان و بسیاری دیگر آمدند. در تهران جمع شدند. این در واقع اولین گردهمایی روحانیت در برابر شاه بود. در آن برهه، فقط استخلاص امام(ره) مطرح بود.
پاکروان معاون ساواک، چند جلسه به دیدن آقایان مراجع آمد و آنها هم به او گفتند باید آیت‌الله خمینی(ره) آزاد شود. او به شاه گزارش می‌داد. در آن ایام این فکر مطرح شد که طبق قانون اساسی، اگر کسی مجتهد و به‌خصوص مرجع می‌بود، هیچ قانونی نمی‌توانست او را محاکمه و اعدام کند. دوستان امام آمدند و از مراجع، برای مرجعیت امام(ره) تأییدیه خواستند. مرحوم آقای میلانی، ابوی ما و آقای شریعتمداری این تأییدیه را نوشتند. آقای‌اشیخ محمد تقی آملی هم که از علمای بزرگ تهران بود، امضا کرد. این اطلاعیه را در آن زمان در سطح وسیعی چاپ کردند، با آنکه این اطلاعیه، بسیار مهم و سرنوشت‌ساز بود، چندان روی آن مانور ندادند.
پدر چهار ماه در تهران بودند و بعد ایشان را اجباراً به قم آوردند، وگرنه بنا داشتند باز هم در تهران بمانند. شاه و دربار هم سخت به وحشت افتاده بودند و می‌خواستند اعضای این مجلس را خیلی زود متفرق کنند تا بتوانند این‌طور وانمود کنند که دیدگاه امام از دیدگاه روحانیت جداست، اما معلوم شد که همه مراجع و علما پشتیبان امام(ره) هستند.
بعد از سفر‌ آقایان، امام آزاد شدند، منتهی به همه اجازه نمی‌دادند به دیدن امام (ره)بروند و فقط بعضی‌ها توانستند بروند. از طرف مراجع هم فقط نماینده آنها می‌رفت. یادم هست که مأموران رژیم با ما رفتار بسیار بی‌‌ادبانه‌ای داشتند. آنها حتی ابتدا به من اجازه ندادند همراه ابوی به قم برگردم، ولی من اصرار کردم که ایشان بیماری قلبی دارند و من باید در کنارشان باشم و داروهایشان را به‌موقع بدهم. بالاخره با اصرار قبول کردند که من هم در ماشین ایشان بنشینم.
به قم که رسیدیم، کلید در منزل را که‌انداختم و در را باز کردم، آنها ابوی را هل دادند داخل خانه و ایشان روی زمین افتادند! من به‌زحمت توانستم جلوی خشم خود را بگیرم.
پس از بازگشت امام(ره)، آیت‌الله مرعشی چندین بار به دیدن ایشان رفتند. از آن ملاقات‌ها چه خاطراتی دارید؟
وقتی امام به قم آمدند، ابوی سه روز از ساعت 10الی12می‌رفتند منزل ایشان و آنجا می‌نشستند. معنی این کار این بود که اگر خطری متوجه امام باشد، ما هم حضور داریم و حرف‌های ما هم یکی است و جدا نیست. در آن روزها مردم برای ورود امام جشنهایی گرفته بودند. در برخی از آن جشن‌ها مرحوم ابوی، مرحوم دایی ما، آقای فقیه، مرحوم حاج‌آقا مصطفی، آقای مروارید، آقای خلخالی و بنده حضور داشتیم. خاطرم هست در فیضیه جشنی گرفته شد و شب، امام(ره) آمدند. هیچ یک از مراجع، به‌جز ابوی در آن مجلس نبودند. مرحوم آقا محمدحسن بروجردی، پسر مرحوم آیت‌الله بروجردی هم که متولی مسجد اعظم بودند، در آن جشن حضور داشتند. آقای ناطق نوری هم در عکس‌ها هست.
در زمان تبعید حضرت امام(ره)، مرحوم حاج‌آقا مصطفی به منزل آیت‌الله مرعشی آمدند. چه خاطره‌ای از آن روز دارید؟
من با مرحوم حاج‌آقا مصطفی خیلی دوست بودم. هر وقت ایشان مهمان داشت، ما را خبر می‌کرد و ما هم همین‌طور و به اصطلاح، گعده می‌کردیم. مستخدمی هم داشت به نام صغرا که می‌آمد و به ما اطلاع می‌داد. حاج آقا مصطفی واقعا یک انسان استثنایی بود. به‌شدت با تجمل مخالف بود و لباس‌هایش فوق‌العاده معمولی بودند. بسیار باشهامت و جسور بود. البته گاهی هم عصبانی می‌شد، برخلاف حاج احمد آقا که از کودکی در سیاست بزرگ شده و بسیار نرم‌خو بود. روز 15 خرداد که امام(ره) را گرفتند، ایشان از منزل حرکت کرد و آمد به صحن. آن روز خیلی عصبانی شده بود. انتظار نداشت چنین چیزی پیش بیاید.
حاج آقا مصطفی خیلی اهل شوخی بود و به مناسک «آقازادگی» پایبند نبود. پس از تبعید حضرت امام، آمد منزل ما. هیچ کس هم جز من و ابوی ما در منزل نبود. حاج‌آقا مصطفی مشورت می‌خواست. در خلال صحبت، ناگهان مأموران آمدند و در بیرونی را زدند. مستخدمی داشتیم به اسم آسید نصیر. هفت‌ تیر را روی سر او گذاشته و پرسیده بودند: «پسر خمینی کجاست؟» آسید نصیر هم با لهجه‌ترکی گفته بود: «چرا مرا می‌کشید؟ آن پسر آقای خمینی و آن هم آقای نجفی!» در‌اندرونی نشسته بودیم که ناگهان دیدیم پرده پس زده شد و چند نفر با کفش آمدند داخل اتاق و به حاج‌آقا مصطفی گفتند:‌ «پاشو برویم.»‌ حاج‌آقا مصطفی با خونسردی گفت: «کجا؟» گفتند: «بعداً معلوم می‌شود.» ابوی بلند شد و گفت:‌ «ایشان مهمان من و در حریم من است. شما حق ندارید ایشان را ببرید.»‌ گفتند:‌ «سید بنشین!» و زدند تخت سینه ابوی‌ و حاج‌آقا مصطفی را بردند.
دردوران تبعید امام به دیدن ایشان رفتید؟
با دشواری‌های فراوان. در ساوه به همراه دایی‌ام در منزل یکی از علما بودیم که کسی آمد و گفت رادیوها گفته‌اند که امام را از‌ ترکیه به عراق برده‌اند. با مشقت‌های فراوان خود را به کاظمین رساندم و متوجه شدم که امام دو روز است به کربلا وارد شده‌اند. بلافاصله ماشین گرفتم و رفتم کربلا، اما نمی‌دانستم آدرس امام کجاست. در صحن یکی از طلبه‌های نجف را که می‌شناختم، دیدم. از او خواستم کمکم کند امام را پیدا کنم و او هم این کار را کرد.
وقتی به اقامتگاه امام رفتم، ایشان به‌محض دیدنم، با تعجب پرسیدند: «شما کجا بودید و چگونه آمده‌اید؟» ‌گفتم: «آقا ‌همین الان از راه رسیده‌ام و این نامه‌ها هم مال شماست.» فرمودند: «چطوری آمدید؟‌خطری متوجه شما نشد؟» گفتم: «نه الحمدالله»‌ فرمودند: «تا روزی که هستید پیش ما باشید.» عرض کردم:‌ «چشم!» تبعید‌ ترکیه خیلی امام را اذیت کرده بود، ایشان از دیدن من خیلی خوشحال شدند.
در دید و بازدیدها همراه امام نبودید؟
چرا، بعضی‌ها را بودم، مثلا در دیدار با آقای حکیم حضور داشتم.
از گفتگوها چیزی یادتان هست؟
گفت‌و‌گوها در برخی از کتب ثبت شده‌اند. مثلاً در دیدار با آیت‌الله حکیم، امام قریب به این مضامین فرمودند که شاه این کارها را کرده و دارد مذهب تشیع را در معرض خطر قرار می‌دهد و‌اشاره به قیام حضرت سیدالشهدا‌(ع) ‌کردند. آقای حکیم گفتند «پس شما صلح امام حسن(ع) را چه می‌گویید؟» امام فرمودند: «امام حسن(ع) باید در آن شرایط آن کار را می‌کردند، ولی شرایط فعلی، تفاوت دارد.»
چه مدت در آنجا ماندید؟
سه هفته. امام به‌اشیخ نصرالله خلخالی سفارش کردند که وسیله مراجعت مرا فراهم کند. آمدم به خرمشهر. در آنجا فکر کردم اگر با قطار بروم، ‌مأموران امنیتی زیادند و الان هم لابد خبردار شده‌اند که من رفته‌ام به عراق و مترصدند که مرا دستگیر کنند و نامه‌هایم لو می‌روند، بنابراین تصمیم گرفتم با ماشین بروم اهواز و از‌ آنجا با قطار بروم قم، منتهی باز در قم پیاده نشدم و در ایستگاه اراک پیاده شدم و بعد با ماشین آمدم قم و سریع رفتم منزل ابوی و نامه‌های بیت امام را دادم کسی ببرد که اگر دستگیر شدم، نامه‌ها از دست نروند.
هنوز یک ربع، بیست دقیقه نگذشته بود که سر و کله مأموران ساواک پیدا شد و گفتند ساواک قم شما را می‌خواهد. رفتم و رییس ساواک گفت: «آقای مقدم شما را به تهران خواسته.» ما را با ماشین بردند تهران. آنها با من خیلی لج بودند، چون گرایشات مرا می‌دانستند. البته از ابوی ما هم خیلی ناراحت بودند. آقای‌ آشتیانی خیلی به مرحوم ابوی ما علاقه داشتند. حالا ایشان به چه کسی یا کسانی زنگ زده بودند، من نمی‌دانم، ولی با اینکه بنا بود مرا نگه دارند، ساعت 12 شب آزادم کردند!
از رابطه عاطفی پدر و امام خاطراتی را بیان کنید.
آن روزها هر کسی که به عراق می‌رفت، ابوی ما برای امام و حاج آقا مصطفی عبا و جوراب‌ می‌داد تا ببرد. این هدایا از نظر مالی ارزشی نداشت و آن دو هم نیازی به این هدایا نداشتند،‌ ولی نهایت محبت و توجه ابوی را نسبت به آنان می‌رساند.
یادم هست یک بار حاج‌آقا مصطفی در یکی از نامه‌هایش خطاب به ابوی نوشته بود: «مدتی است شما چیزی را برای ما نفرستاده‌اید. احساس من این است که مثل اینکه به‌تدریج داریم جزو فراموش‌شده‌ها می‌شویم.» ابوی جواب دادند: «نه، این‌جور نیست.» و دلجویی کردند. هر کسی که می‌رفت، ابوی می‌گفتند: «حتما نزد آقای خمینی بروید و سلام ما را برسانید و بگویید ما دعاگوی شما هستیم». در روز دستگیری امام هم ابوی ما درس را تعطیل کردند و بسیار متاثر بودند.
شما به نوفل لوشاتو هم رفتید. از آن ایام چه خاطره‌ای دارید؟
آن روزها امور بیت امام را بنی صدر و قطب‌زاده و امثالهم اداره می‌کردند. من رفتار آنها را زیر نظر داشتم، مخصوصا قطب‌زاده فعالیتش زیاد بود. دائماً با خبرنگارها مصاحبه و صحبت‌های امام را‌ترجمه می‌کرد. دو روزی که گذشت، در اعمال و رفتار او دقیق شدم و دیدم نماز نمی‌خواند! البته در جماعت می‌خواند، ولی در تنهایی پایبند نبود و سه چهار بار به خود من ثابت شد که تقیدی ندارد. آمدم و به مرحوم‌اشراقی گفتم: «آقا! چطور به کسی که این طور است، اعتماد می‌کنید؟» آقای‌اشراقی گفتند: «فعلا دم برنیاور. در این شرایط، گفتن این مسئله، مصلحت نیست تا بعداً ببینیم چه می‌شود.
بنی‌صدر هم سعی داشت بگوید من همه کاره هستم! خیلی وقت‌ها می‌آمد و سخنرانی می‌کرد و از امام هیچ حرفی نمی‌زد. ضد آخوند بود و با روحانیونی که آنجا می‌آمدند و می‌رفتند، سلام و علیک نمی‌کرد، ‌مگر همان چند نفری که در اطراف امام بودند، ‌مثل آقای‌اشراقی و احمدآقا. با آقای‌اشراقی خیلی رفیق بود.
در بازگشت چه‌ پیامهایی آوردید؟
نامه‌هایی را آوردم که الان موجودند و منتشر شده‌اند. امام در پایان یکی از نامه‌ها خطاب به مرحوم ابوی نوشته‌اند: «ما همه موظفیم از پای ننشینم تا سقوط سلسله خبیث پهلوی.»
رابطه ابوی با آیت‌الله شریعتمداری چگونه بود؟
ابوی با آقای شریعتمداری رابطه صمیمی نداشت. ایشان اطرافیان خوبی نداشت. یکی از آنها‌ شیخ غلامرضا زنجانی و یکی از روضه‌خوان‌های‌ترک بود. از روزی که آیت‌الله بروجردی از دنیا رفتند، بسیاری از اطرافیان‌ آقای شریعتمداری می‌خواستند دیگران را خراب و ایشان را مطرح کنند. آنها آدمهایی را به شهرها فرستادند که اول کارشان خراب کردن دیگران و بعد مطرح کردن ایشان بود. یک شیخ روضه‌خوانی بود به نام آقای شیخ حسین غفارنژاد. او در مجلسی در تهران منبر می‌رود و اسم آیت‌الله شریعتمداری را نمی‌برد، ولی اسم ابوی ما را می‌برد. خانواده شیخ حسین در قم بودند و خودش هفته‌ای دو سه روز در تهران منبر می‌رفت. یک روز غروب که به قم آمد، در صف نماز جماعت ابوی در حرم حضرت معصومه(س) نشسته بود. در این هنگام آقای تنومندی به نام سید حسن خلخالی که از اطرافیان آقای شریعتمداری بود، همراه با دو سه نفر دیگر، او را از صف نماز بیرون کشیدند و جلوی روی مردم، وسط صحن زیر مشت و لگد گرفتند! بعد هم به او گفتند: «اگر از این به بعد جایی منبر بروی و اسم آقا را نبری، تو را تکه تکه می‌کنیم‌. متاسفانه این سنخ رفتارها از سوی اطرافیان ایشان رایج بود. البته شیخ غلامرضا در اواخر عمر از اعمالی که نسبت به ابوی و دیگران انجام داده بود، پشیمان شده و رفته بود توی فاز عرفان و ذکر! آن روزها، هر روز یک پزشکیار از طرف پزشک می‌آمد و ابوی را معاینه می‌کرد تا ببیند داروها چه اثری داشته و وضعیت عمومی ایشان چگونه است. ابوی بیماری قلبی داشتند. ایشان معمولاً صبح‌های زود، در منزل را باز می‌گذاشتند تا آن پزشکیار راحت بیاید و معاینه‌اش را انجام بدهد.
یک روز صبح، یک ساعت قبل از طلوع آفتاب شنیدم که یک کسی می‌گوید: «یا الله! یا الله. آقا! من شیخ غلامرضا زنجانی هستم.» دیدم‌آشیخ غلامرضاست که سرزده آمد و افتاد روی دست و پای ابوی و شروع کرد به گریه کردن! ابوی پرسیدند: «چه شده؟» شیخ غلامرضا گفت: «من به شما بد کردم ‌و حالا آمده‌ام از شما بخواهم مرا ببخشید، من به شما خیلی اهانت کرده‌ام.» ابوی به او گفتند: «عِرض یک روحانی را بردن را چگونه می‌خواهی جبران کنی؟‌ به صِِرف آمدن و حلالیت طلبیدن از من که جبران نمی‌شود. آنهایی را که گمراه کرده‌ای چه می‌کنی؟ این جرئت را داری که بروی و به تک تک آنها بگویی که‌اشتباه کرده‌ای ؟» گفت: «بله، می‌روم می‌گویم.» البته نمی‌دانم موفق شد یا نه؟ بعد از انقلاب هم آن حرکاتی که مریدان آقای شریعتمداری کردند، ریختند توی شهر قم و عکس‌های امام را پاره کردند و رژه رفتند و پاهایشان را محکم می‌زدند زمین که: «شریعتمداری! تو رهبر جهانی!» ابوی رابطه صمیمی با ایشان نداشتند و هرجا هم که ایشان را می‌دید، نصیحتشان می‌کردند.
یکی از قضایای دشوار برای مراجع قضیه شهید جاوید بود. برخورد مرحوم ابوی با این مسئله چه بود؟
ایشان به‌شدت با مطالب آن کتاب، مخالف بودند و نمی‌توانستند ساکت بنشینند و باید کار خودشان را می‌کردند. مخصوصاً از وقتی که آقای شمس‌آبادی را با آن وضع کشتند، پدر ما خیلی نسبت به این قضیه حساس‌تر شدند. دار و دسته مهدی هاشمی دائماً آقا را تهدید می‌کردند. یک بار در نامه‌ای نوشته بودند که‌: «سید! پایت را از جریان شهید جاوید بکش بیرون.» و مرحوم ابوی می‌گفتند: «زهی سعادت که من در این راه شهید شوم ان‌شاءالله!»
اگر آقای منتظری تأییدشان نمی‌کرد، آنها از بین می‌رفتند. آنها جنایت‌های بسیاری در اصفهان کردند. یک حاج حسن عاملی بود که گاوداری داشت. شب گاوهای او را کشتند و بعد، او و پسرش را سر بریدند! بعد هم مرحوم شمس‌آبادی را به آن شکل فجیع، زجرکش کردند.
نگاه ابوی نسبت به مهندس بازرگان چه بود؟
ابوی با‌اندیشه‌های روشنفکرانه ایشان موافق نبودند، اما می‌گفتند مهندس بازرگان انسان متدینی است و اهل تظاهر نیست و به دین عقیده دارد. مهندس بازرگان عمه‌زاده مرحوم ابوی بود. عموی آقای بازرگان حسینیه ما را ساخت. ابوی و ما هر وقت به تهران می‌رفتیم، جایی را نداشتیم و به منزل حاج عباسقلی آقا می‌رفتیم. ایشان بسیار مرد متدین و پاکی بود.
من یازده دوازده سال داشتم و قرار بود ابوی را در بیمارستان نجمیه تهران عمل جراحی کنند. مرحوم بازرگان شب‌ها تا صبح کنار ابوی بود و کارهای ایشان را انجام می‌داد. ایشان اولین اجازه برای نخست‌وزیری را هم از ابوی ما گرفت. نامه آن منتشر شده است
نظر ابوی درباره دکتر شریعتی چه بود؟
با بعضی از ایده‌ها و به‌طور مشخص کتب منتشر شده از ایشان مخالف بودند، چون تِز ابوی این بود که اگر دست به‌ترکیب ادعیه و زیارات و امثالهم بزنیم، به‌تدریج باید قید همه چیز را بزنیم. اگردعای ندبه و زیارت عاشورا و اینها را از شیعه بگیرند، دیگر چیزی ندارد. تمام نهضت‌‌ها هم در این کشور، از همین مجالس روضه‌خوانی
بیرون آمده‌اند.
یک وقتی مرحوم فلسفی در مجلس ختمی منبر رفته، اما روضه نخوانده بود. ابوی گفتند: «شماره آقای فلسفی را بگیر ببینم.» گرفتم و همین که ایشان گوشی را برداشت، پدرم گفتند: «آقای فلسفی! پسرآشیخ محمدرضای تنکابنی! شما چرا؟» مرحوم فلسفی گفت: «آقا! چه شده؟» ابوی گفتند: «عمامه‌ای که سر شماست، از صدقه سر همین روضه‌خوانی‌هاست.» ایشان گفت: «آقا! گریه نمی‌کنند.» ابوی گفتند: «نکنند، شما باید وظیفه‌تان را انجام بدهید. به این دلیل که امروز گریه نمی‌کنند و پس فردا هم فلان کار را نمی‌کنند که نباید بزنیم زیر همه چیز! شما وظیفه‌تان را انجام بدهید، آنها گریه کردند، کردند، نکردند، وظیفه‌تان را انجام داده‌اید.»
وآخرین خاطره‌ای که از امام دارید.
من امام را زیاد می‌دیدم. سه ماه قبل از رحلتشان، یعنی در اسفند 67، حاج احمدآقا زنگ زدند که بیا، امام با شما کار دارند. وقتی رفتم، امام فرمودند: «آقای والد شما زحمت زیاد کشیدند و من از جوانی زحمات ایشان را درحوزه می‌دیدم. الان که حکومت اسلامی هست و در راس آن هم روحانیت است؛ زحمتی را که ایشان برای این کتابخانه کشیده‌اند، باید قدر بدانیم، چون آبروی حوزه است.»
مشکلات کتابخانه را می‌دانستند؟
نه، از سیاست و کیاست حضرت امام بود که متوجه همه چیز بودند، آن هم با آن همه مشکلات کشور. خود ایشان یادشان افتاده بود. به هرحال فرمودند: «ما هم یک وظیفه‌ای داریم و باید ادا کنیم. یک مبلغی هست که الان احمد به شما می‌دهد و حکمی هم به نام شما و خطاب به دولت نوشته‌ام. اگر خودم هم در قید حیات باشم، کمک می‌کنم.» ایشان 50 میلیون تومان دادند، خانه‌های اطراف را خریدیم. شبی که برای معالجه چشم ابوی به اسپانیا می‌رفتیم، شب را در بیت حضرت امام بودیم.
چه سالی؟
سال 60، در زمان ریاست جمهوری بنی‌صدر بود که امام (ره) و ابوی ما نیم ساعت خلوت و با هم مذاکره کردند. شب را آنجا ماندیم و سحر هم رفتیم فرودگاه. خبر دیدار امام(ره) و ابوی پخش نشد. محرمانه بود.

لینک خبر:

http://zamannews.ir/View.aspx?ID=891022017


آب و هوا

نظرات و دیدگاه ها

مسیولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آن هاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.