بررسی نسبت روشنفکران -به عنوان یکی از گروه‌های مرجع- با جامعه موضوعی است که از ابتدای هفته جاری در «سیاستنامه» به آن پرداخته‌ایم. در همین راستا تاکنون گفت و گوها و یادداشت‌ها و گفتارهایی را از هادی خانیکی، هوشنگ ماهرویان، سیاوش جمادی، محمد فاضلی، محمد ضیمران، مدیا کاشیگر و جلال توکلیان منتشر کرده‌ایم. این‌بار پرسش‌های‌مان را با محمدرضا تاجیک در میان گذاشته‌ایم. به باور استاد علوم سیاسی دانشگاه شهید بهشتی «روشنفکر ایرانی، در گذران عمر کمتر از یک سده خود، همواره خود را وجدان خودآگاهی و فصاحت و آگاهی و رهایی دانسته و به عنوان سالار حقیقت و عدالت سخن گفته و حق این گونه سخن راندن را تنها بر خود روا دانسته است.» او معتقد است: «این روشنفکر، همواره بر این انتظار بوده که سخن‌های او را به عنوان سخنگوی همگان بشنوند و همواره هویت و مشروعیت خویش را در جهانشمولی پیامش جست‌وجو کرده و شأن و منزلت «آوانگاردی» (پیشتازی) را صرفا زیبنده و برازنده خود فرض کرده است.»

به گزارش جماران، متن زیر پاسخ‌های مکتوب محمدرضا تاجیک به اعتماد است.

به نظر فوکو اکنون روشنفکران به کار کردن عادت کرده‌اند، اما نه به عنوان وجهی از جنبه کلی و جهانشمول و نمونه و نماینده عادل و بر حق همه، بلکه در بخش‌هایی خاص، همخوان با شرایط ویژه زندگی و کارشان این بی‌شک به آنها آگاهی‌ای بارها بی‎واسطه‌تر و مشخص‌تر از مبارزات می‌دهد
حتی اگر این «نهیب روشنفکری» را مترادف «نقد» بگیریم و بپذیریم که ویژگی اصلی روشنفکر، انتقادی‌ اندیشیدن است، باید به این آموزه پوپری نیز تن بسپاریم که تفکر انتقادی، آن تفکری است که بتواند در تمامی مقدمات ایجاد خودش و در تمامی پیامدهای منتج از خودش شک بکند.

آیا نقش روشنفکران ایرانی در جامعه نسبت به دهه‌های گذشته کاهش پیدا کرده است؟ اگر این طور است چرا؟

شاید این نیز یکی از طنزهای تلخ تاریخی ما باشد که بی‌آنکه شربتی از لب لعل روشنفکر چشیده باشیم، بی‌آنکه روی مه‌پیکر او را سیر دیده باشیم، بی‌آنکه در گلستان وصالش چمیده باشیم و بی‌آنکه به وداعش رسیده باشیم، به بدرقه‌اش رفتیم و رفتن و دور شدنش را شاهد بودیم. شاید روشنفکر بدان معنا که در غرب متولد شد و معنا یافت، هیچگاه در سرزمین ما مجال تولد نیافته باشد، شاید اساسا دوران روشنفکران ایدئولوگ و آوانگارد به‌سر آمده است و شاید آن نقش که برای روشنفکر در تصور تاریخی خود تصویر کرده بودیم، نقشی بوده است بر سرابِ خیال و آرزو. نمی‌دانم، اما می‌دانم ‌روشنفکر ایرانی، در گذران عمر کمتر از یک سده خود، همواره خود را وجدان خودآگاهی و فصاحت و آگاهی و رهایی دانسته و به عنوان سالار حقیقت و عدالت سخن گفته و حق این گونه سخن راندن را تنها بر خود روا دانسته است. این روشنفکر، همواره بر این انتظار بوده که سخن‌های او را به عنوان سخنگوی همگان بشنوند، و همواره هویت و مشروعیت خویش را در جهانشمولی پیامش جست‌وجو کرده و شأن و منزلت «آوانگاردی» (پیشتازی) را صرفا زیبنده و برازنده خود فرض کرده است. روشنفکر ایرانی، افزون بر شناسه‌ها و خصیصه‌هایی همچون «وجدان خودآگاهی» و «سالاری حقیقت و عدالت»، از آغاز بر این احساس بوده که با گوهر مدرنیته که «خرد خودبنیاد نقاد» است (یعنی خردی که اولا، حجیت و اعتبار مدعایش قائم به خود عقل است، نه به چیزی بیرون از آن، و ثانیا، نقاد است و جرات پرسشگری و نقد را به غایت واجد است) پیوندی بنیادین دارد، از این رو، زمانی طولانی از عمر نه چندان طولانی خود را مصروف گره زدن هویت خود را با هویت انسان مدرن غربی و گفتمان مدرنیته کرده است. لکن، هیچگاه در سپهر نظام اندیشگی او، تمایزی میان «عقل» و «نقد» قدیم و «عقل» و «نقد» جدید، حاصل نشده و بالمآل، در بستر گفتمان وی، عقل، همان عقل «مفسر» قدیمی و «نقد» همان «نقد» تفسیری قدیمی تعریف می‌شده است. او هیچگاه نتوانسته خود را به عقلی «متصرف» و «نقد»ی بنیادین و شالوده‌شکن همنشین سازد. این روشنفکر در ضمن همواره از نوعی بیماری رادیکالیسم و سکتاریسم رنج می‌برده است. آنچه میان روشنفکران ایرانی، اعم از چپ و راست مشترک بوده، به تعبیر شایگان، این واقعیت بوده که هر دو گروه روشنفکری همواره «ریشه» را بر «اندیشه» ترجیح داده‌اند. یکی ریشه‌های نژادی را شرط متمدن شدن معرفی کرده، دیگری ریشه‌های طبقاتی را ملاک دانسته و برخی نیز بر ریشه‌های معرفت‌شناختی و دینی تاکید ورزیده‌اند. از این رو، جای شگفتی نیست که در نزد بسیاری از روشنفکران چپ و راست ایرانی، کسب قدرت سیاسی همواره بر تقویت جامعه مدنی تقدم داشته است. در تاریخ معاصر ایران، روشنفکران سیاسی و سیاسیون روشنفکر، به جای اینکه به تقویت جامعه مدنی و نهادینه کردن فرهنگ دموکراسی در جامعه بپردازند، تلاش خود را مصروف کسب قدرت سیاسی کرده‌اند. نمونه بارز این نوع روشنفکر را می‌توان در سیمای «روشنفکر انقلابی چپ» (در اشکال و صور گوناگون آن) یافت. رسالت روشنفکر در این فضای گفتمانی، عبارت است از سازماندهی روزمره دایمی انقلاب و کسب قدرت سیاسی. این روشنفکر، امر انقلابی، امر سیاسی و خیزش اجتماعی را در معنای ایدئولوژیک آن می‎پسندد و سخت بر این اعتقاد است که از امر عادی، امر شخصی، امر هنری و امر مبتذل، نمی‌توان امر سیاسی ساخت. چنین روشنفکری طبعا نمی‌پذیرد که باید با همین مردمان، که میان جواد یساری و یوهان سباستیان باخ در نوسانند، که میان موسیقی پاپ و بتهون در نوسانند، که میان کارلوس کاستاندا و مولوی در نوسانند، که میان فردبودگی و جمع‌بودگی در نوسانند، که میان سنت و مدرن و پسامدرن در نوسانند، که میان جنبش‌های اجتماعی قدیم و جدید در نوسانند، رخدادی آفرید. خلاصه کنم. اگر روشنفکری را مترادف منورالفکری بگیریم، یا آن را در پرتوی کنش تولید و توزیع و تزریق آگاهی و خودآگاهی تعریف کنیم، باید از سپری شدن دوران آن سخن بگوییم، اما اگر آن را در معنای انتلکتوئل به کار ببریم، کماکان می‌توانیم امید به برآمدن لعلی از کان بصیرت و تابش خورشید دانش و سعی باد و باران کنش رهایی‌بخش آن داشته باشیم.

آیا کاهش نقش روشنفکران در سایر کشورها نیز اتفاق افتاده است در این صورت آن را نکته‌یی مثبت می‌دانید یا منفی؟ چرا؟

همان‌گونه که تصریح کردم دوران روشنفکران ایدئولوگ سالار حقیقت و فصاحت و خودآگاهی به‌سر آمده است. اما این به معنای «پایان روشنفکری» در تمامی اشکال و صور آن نیست. روشنفکری نیک می‌داند که در هر شرایطی چگونه ققنوس‌وار از خاکستر خود برخیزد. تاریخ اکنون ما، شاید تاریخ تولد و بالندگی روشنفکر خاص (آن گونه که فوکو به تعریف آن می‌پردازد) باشد: روشنفکری که به نام نامی تاریخ و از کلیتی به نام جامعه یا مردم یا طبقه سخن نمی‌گوید، روشنفکری که از استعداد تشخیص مقتضیات مرحله کنش خاص برای مردمانی خاص با خواست‌ها و تقاضاهای خاص برخوردار است، روشنفکری که پذیرای «عبور از موقعیت و وضعیت یک ناقد و نافی صرفِ «تاریکی» تلاش می‌کند تا «شمعی» برافروزد، روشنفکری که از استعداد بازنمایی، متجسم کردن، و تقریر و تدوین یک پیام، یک نظر، یک رویکرد، یک فلسفه و عقیده خاص در زمان خاص و برای مردمانی خاص برخوردار است، روشنفکری که خود را موجودی نادر - که صرفا حامی معیارهای ابدی حقیقت و عدالت «آن‌جهانی» است یا قلمروی پادشاهی خود را قلمروی «این‌جهانی» نمی‌داند - تعریف نمی‌کند، روشنفکری که هستی و رسالت خود را در پرتو شناسه‌هایی نظیر: فرار از تعهد، در برج عاج خود ماندن، خلوت‌گزینی، وقف شدن در مسائل بغرنج و پیچیده، در قلمرو موضوعات رمزی و اسرارآمیز ماندن، تصویر نمی‌کند. همان‌گونه که فوکو تصریح می‌کند، اکنون... روشنفکران به کار کردن عادت کرده‌اند، اما نه به عنوان وجهی از جنبه کلی و جهانشمول و نمونه و نماینده عادل و بر حق همه، بلکه در بخش‌هایی خاص، همخوان با شرایط ویژه زندگی و کارشان (مسکن، بیمارستان، تیمارستان، آزمایشگاه، دانشگاه، روابط خانوادگی) . این بی‌شک به آنها آگاهی‌ای بارها بی‎واسطه‌تر و مشخص‌تر از مبارزات می‌دهد و آنها اینجا با مسائلی روبه‌رو می‌شوند که خاص و غیرکلی هستند... این چیزی است که من روشنفکر خاص می‌نامم، در مقابل روشنفکر کلی. توده‌ها برای کشف حقیقت دیگر احتیاجی به روشنفکر ندارد. آنها همه‌چیز را به کمال می‌دانند، بدون وهم، از او بسیار بهتر می‌دانند و به خوبی قادر به بیان حقایقند ولی نظامی از قدرت وجود دارد که سد راه این سخن و این دانش می‌شود. اکنون، چه با «روشنفکر خاص» فوکو موافق باشیم یا نه، می‌توانیم آن «پایان» را «آغاز»ی دیگر در تاریخ روشنفکری فرض کنیم، و به استمرار جریان روشنفکری در هیبت و هویت متفاوت و خاص جامعه‌ و تاریخ اکنون خود امیدوار باشیم.

آیا به نظر شما روشنفکران امروز در جامعه ما اساسا حرفی برای گفتن دارند و فقط عوامل حکومتی مانع تحرک جدی آنهاست یا نه به نظر شما وضعیت آنها فارغ از محدودیت‌های حاکمیتی وضعیت مناسبی نیست و حرف چندانی برای گفتن ندارند و تنها به تکرار حرف‌های کلی و صادر کردن بیانیه و نامه‌های سرگشاده و سخنان شبیه به هم بسنده می‌کنند؟

تردیدی نیست که بسیاری از روشنفکران امروز ما از نوعی «نابالغی خودکرده و دگرکرده» رنج می‌برند. بسیاری از این بسیاران، بر این تصور است که بت‌های پندار را شکسته و رسته‌اند، غافل از اینکه در همان دم گرفتار بت‌های پندار خودساخته و دگرساخته‌یی هستند که در هاله‌های قدسی محصورند، بسیاری از این بسیاران، بر گرداگرد رژیم اندیشگی و صدقی خود دیواری از جنس شیشه کشیده که هر صدایی آن را به ارتعاش درمی‌آورد، هر سنگ‌ریزه‌یی در آن خراش می‌اندازد، هر دم و بازدمی آن را کدر می‌کند و دستی روی آن لک می‌اندازد و بسیاری از این بسیاران، در آیینه شکسته نگاه خود، جز «خود» و «خودی» نمی‌توانند دیدن و جز انعکاس صدای خود نمی‌توانند شنیدن.
اما من نیز با دلوز موافقم که «روشنفکر تئوری‌پرداز دیگر برای ما یک سوژه، یک خودآگاهی بازنمایانگر یا نماینده محسوب نمی‌شود. کسانی که عمل می‌کنند و مبارزه می‌کنند دیگر به وسیله حزب یا اتحادیه‌یی که به خود حق می‌دهد تا جایگزین وجدان آنها بشود بازنموده نمی‌شوند. کیست که حرف می‌زند و عمل می‌کند؟ یک چندگانگی، حتی خود کسی که حرف می‌زند و عمل می‌کند نیز یک چندگانگی است. هر کدام از ما یک «خرده‌گروه» است. دیگر بازنمایی‌ای در کار نیست، فقط کنش است که وجود دارد. کنش تئوریک و کنش عملی که به مثابه بازگویی عمل می‌کنند و به شبکه‌های گوناگون شکل می‌دهند.» با این بیان می‌خواهم بگویم که روشنفکر امروز ما بیش و پیش از هر زمان دیگر نیازمند نگریستن خود در آیینه نقد خود و رهایی خود از خود است. تا این رهایی از خودِ مستبدِ خود انجام نپذیرد، امکان رهایی از بند و بست‌های گوناگون بیرونی وجود ندارد. اما مطمئنم که این رهایی از خود نیز، جز در پرتو تبدیل شدن روشنفکر به «سوژه» (کسی که قادر باشد به جای خود، با زبان خود و برای خود سخن بگوید) ممکن نمی‌شود. به بیان دیگر، تا زمانی که روشنفکران ما، به تعبیر شریعتی، همان «اساتید گرام، رادیوگرام» هستند و تلاش دارند از ورای کتب و گفتمان و نظریه دیگران جامعه و تاریخ خود را تحلیل و مشکلات را مرتفع کنند، رهایی از خود میسور نمی‌شود.

نوع ادبیات روشنفکری باید به چه صورت باشد؟ آیا نهیب‌های روشنفکری اگر در نگاه عوام توهین تلقی شود مذموم است یا نه؟

اگرچه، در تحلیل نهایی، معتقدم که روشنفکر باید از استعداد و شناسه‌هایی همچون «خلق اندیشه‌های نو، فراتر رفتن از سنت‌ها و چارچوب‌های رایج اندیشه، علاقه به مصلحت عمومی، انجام کار فکری مستمر به عنوان حرفه اصلی (در مقابل کار بدنی)، نقد وضع موجود سیاسی- اجتماعی، عدم وابستگی به علایق طبقاتی خاص، پرداختن به مشرب‌ها و ایدئولوژی‌های سیاسی، عرضه سبک‌ها و شیوه‌های زندگی جدید، تعقل و تفکر در امور جامعه و سیاست و فرهنگ، آگاهی از منازعات و کشمکش‌ها در جامعه بر سر قدرت سیاسی، خلق و انتقال فرهنگ، خلق نظریه‌های اجتماعی، ارتباط با بعد ذهنی حیاتِ اجتماعی در مقابل بعد عینی و تولیدی آن، عرضه سمبلیک منافع اجتماعی طبقات حاکم یا غیر حاکم، پشت کردن به سنت‌های عامیانه، هدایت جامعه به سوی خواست‌ها و علایق و آرمان‌های راستین در مقابل علایق روزمره و گذرا، شناخت مشکلات و تعارضات اصلی جامعه و ارایه راه‌حل و پیش‌بینی مسائل آینده، بازاندیشی و نواندیشی، علاقه به مسائل انتزاعی و کلی، دردشناسی اجتماعی در مقابل دانشمندی به مفهوم سنتی آن و بدبینی و بی‌اعتمادی نسبت به صاحبان قدرت، برخوردار باشد، اما با وجود تمامی این شناسه‌ها معتقدم روشنفکر فردی است این‌مکانی و این‌زمانی که قادر است با مردم خود رابطه تفهیم و تفهمی برقرار کند، با آنان دیالوگ داشته باشد و متواضعانه بپذیرد که حوادث و رخدادهای عظیم و شگرف زمانه همان تجلی و ترجمان ایده‌های مردمان در صحنه‌یی هستند که امکان و استعداد فلسفیدن و فیلسوفی کردن ایده‌های خود را ندارند، معتقدم روشنفکر باید از ادب و آداب «با مردم» و «در مردم» زیستن برخوردار باشد - به تعبیر فوکو، نقش روشنفکر دیگر این نیست که خود را «کمی جلوتر و در کنار» توده‌ها قرار دهد تا بتواند حقیقت سرکوب شده را برای دیگران بیان کند، برخلاف، نقش او مبارزه علیه آن شکل‌هایی از قدرت است که او را در حوزه «دانش»، «خودآگاهی»، و «سخن» مفعول و عامل خود می‌کنند - و معتقدم، نخست، باید نهیب را از توهین متمایز کرد، دوم، باید مقدم و مرجح بر مردم، خود (خود روشنفکر) را موضوع مخاطب این نهیب فرض کرد: خود روشنفکری که همواره تاخیر تاریخی دارد و هر وقت از تعطیلات تاریخی برمی‌گردد، واقعه و رخدادی حادث شده‌ است و آنچه برای او باقیمانده، انداختن آستر و روکش تحلیلی خود (آن‌هم از جنس آموزه‌های دیگران) روی آن واقعه و رخداد و مصادره نظری کردنِ آن است. سوم، حتی اگر این «نهیب روشنفکری» را مترادف «نقد» بگیریم و بپذیریم که ویژگی اصلی روشنفکر، انتقادی‌ اندیشیدن است، باید به این آموزه پوپری نیز تن بسپاریم که تفکر انتقادی، آن تفکری است که بتواند در تمامی مقدمات ایجاد خودش و در تمامی پیامدهای منتج از خودش شک بکند.

آب و هوا

نظرات و دیدگاه ها

مسیولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آن هاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.