بلو هوریزونته/ برزیل/ در فرودگاه اصلی شهر بلوهوریزونته در صف پاسپورت چند آرژانتینی شروع به خندیدن کردند.

یکی از آنها که پاسپورت من را دیده بود، گفت: «او انگلیسی است؛ کشوری که هیچ‌وقت تیمش برنده نمی‌شود. » دوستانش شروع به خندیدن به من کردند. فکر نمی‌کردند من زبان آنها را بفهمم. ولی می‌فهمیدم. باید حواسم را جمع می‌کردم. اتوبوس پر از آرژانتینی‌هایی بود که می‌رفتند بازی تیم ملی کشورشان مقابل ایران را ببیند و من به دنبال دردسر در آن جمعه شب نمی‌گشتم. من در میان چهار مردی ایستاده بودم که داشتند به انگلیس و انگلیسی‌هایی که نمی‌توانند به زبان‌های دیگر صحبت کنند، توهین می‌کردند. من نمی‌توانم پرتغالی صحبت کنم ولی به اندازه کافی از این زبان سر درمی‌آورم. در خانه من، این زبان یکی از زبان‌های اصلی است.

من از لیدرشون به اسپانیایی پرسیدم: «اتوبوس درستی سوار شدم؟» زبان من را نفهمید. به دروغ ازش پرسیدم: «به چه زبانی صحبت کنم؟ انگلیسی؟ ایتالیایی؟ آلمانی؟ فرانسوی؟ سوئدی؟» زمزمه‌ها تمام شد. برزیلی‌هایی که من دیدم بسیار دوستانه و کنجکاو بودند. اینان رفتاری خصومت‌آمیز نداشتند اما پررو و گستاخ بودند. بلو هوریزونته با هزاران طرفدار آرژانتینی و تعداد کمی از طرفداران ایرانی پر شده بود. در سفری که در ماه مارس به تهران داشتم، با کارلوس کی‌روش و بیشتر بازیکنان ایران ملاقات کردم. یکی از این بازیکنان، اشکان دژاگه، بازیکن فولام بود که ??? پوند در روز آخر به من قرض داد. تحریمات اقتصادی در ایران به این معنا بود که هیچ کدام از کارت‌های اعتباری غرب در این کشور کار نمی‌کرد.

من در ایران بودم ولی پول کافی نداشتم تا از این کشور خارج شوم. اندکی مایه شرمساری بود ولی من به پول نیاز داشتم. و بعد از آن موضوع بود که تازه فهمیدم چطور باید پول هتلم را هم بپردازم (برخی هواداران ایرانی منچستر یونایتد در این موضوع به من کمک کردند) .

دژاگه کیف پولش را درآورد و از من پرسید چقدر نیاز دارم. من گفتم ??? پوند و گفتم فردای آن روز من این پول را به حسابش برخواهم گرداند. اشکان به من گفت که این پول را در بلوهوریزونته پس بدهم ولی من اصرار کردم که فردای همان روز این کار را خواهم کرد و او آدرس ایمیلش را به من داد. من از ایران آمدم و به او ایمیل زدم ولی هیچ جوابی دریافت نکردم. من با چند تن از مربیان ایرانی در تماس بودم و در روز بازی بزرگ ایران مقابل آرژانتین، همان‌طور که قولش را داده بودم در استادیوم حضور یافتم. بازی تاریخی‌ای بود. این بازی در این جام جهانی فوق‌العاده بود و تا دقیقه ?? نتیجه بازی صفر بر صفر بود و ایران شانس تساوی با یکی از مدعیان قهرمانی را داشت. من باید یک روزنامه‌نگار بیطرف می‌بودم ولی در میان بازی فهمیدم که دلم می‌خواهد ایران پیروز این بازی باشد.

جایگاه خبرنگاران درست جلوی هواداران ایران بود. خیلی به گرفتن تساوی نزدیک بودند تا اینکه لیونل مسی در وقت‌های تلف شده‌ از بازی جادویی‌اش استفاده کرد و ایرانیان حاضر در ورزشگاه را در شوک فرو برد.

?? هزار هوادار آرژانتینی آنقدر خوشحال بودند که تا نیم ساعت در ورزشگاه مانده بودند و این آواز را می‌خواندند: «برزیل، چه حسی داری وقتی پدر به خانه آمده؟» حالا منظور از «پدر» آرژانتین بود یا دیه‌گو مارادونا، انتخاب را برعهده خودتان می‌گذارم.

برزیلی‌ها در پاسخ این آواز، آوازهایی در مورد پنج قهرمانی در جام جهانی می‌خواندند. برزیلی‌ها یک آهنگ زیبای دیگر هم دارند که در استادیوم‌ها می‌خوانند. این جمله ترجمه دقیق این آواز نیست ولی مفهومش این گونه است: «من خوشحالم در کشوری زندگی می‌کنم که در آن به دنیا آمده‌ام.»

در عوض، ایرانیان در طرف دیگر ناراحت و آشفته بودند. فوق‌العاده بازی کرده بودند ولی هیچی به دست نیاورده بودند. من به میکس‌زون رفتم و منتظرشان شدم. مسی آمد و در میان جمعیت نزدیک بود کامپیوترم را گم کنم و زیر دست و پا له شوم. به ایرانی‌ها توجه کمی شد ولی آنها من را به یاد داشتند و ایستادند تا با من صحبت کنند. مهرداد بیت آشور، بازیکن وایت‌کپس ونکوور، به خوبی قرض من را به یاد داشت. این مدافع با خنده به من گفت: «اشکان حتما فراموش کرده است.»

بله، دژاگه پولی را که به من قرض داده بود فراموش کرده بود و از پس گرفتن پولش خودداری کرد و در عوض به من گفت که آن را به خیریه ببخشم و من هم همین کار را کردم. مقداری از داستان را در توییتر نوشتم و کوین کیلبین، بازیکن سابق ایرلند پیشنهاد داد که آن را به سازمان حمایت از کودکان سندروم دان بدهم. کوین در منچستر زندگی می‌کند و دخترش هم همین مشکل را دارد.

وقتی ایرانی‌ها ایستادند و با ما صحبت کردند، من دیدم که یک نفر در پشت ایستاده و یواشکی از صحبت‌های ما نت برمی‌دارد. آن شخص از طرف فیفا بود. یکی از همکارانم از روزنامه بریتیش از او پرسید که چه کار دارد می‌کند. پاسخ داد: «برای fifa. com گزارش می‌نویسم.» همکار من عصبانی شد. بازیکنان و کی‌روش به این دلیل ایستاده بودند چون فقط من را می‌شناختند و من دوست داشتم از اینکه به من اعتماد کرده‌اند پشیمان نشوند ولی فیفا می‌خواست با زرنگی تمام صحبت‌ها را ضبط و فورا به صورت آنلاین آنها را پخش کند. این کار او، فیفا را برای من بی‌اعتبار کرد. کارمند فیفا با حالتی تدافعی گفت: «رییسم به من گفت این کار را کنم. از او بپرسید.»

پرسیدم: «رییس‌ات کیست؟»

جواب نداد. چهار بار از او پرسیدم ولی جوابی نگرفتم. خبرنگار فیفا، همین طور دهانش بسته مانده بود.

یکی دیگر از مقامات رسمی فیفا جلو آمد ولی ما کوتاه نیامدیم و بعد یکی دیگر که در نهایت توافق کردند این صحبت‌ها را منتشر نکنند. پایانی جالب برای چنین روز شلوغی نبود ولی دیگر فرصتی نبود تا بیشتر از این وقت صرفش کنیم. من باید به پروازم می‌رسیدم تا به بازی میزبان مقابل کامرون سر موقع برسم.


منبع: اعتماد

آب و هوا

نظرات و دیدگاه ها

مسیولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آن هاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.