در تاریخ اخلاقی همه انسان ها حضور دارند از عاملان جنایت ها تا تماشاگران، فرمانروایان قربانیان و حتی فیلسوفان و اندیشمندانی که با اندیشه هایشان له یا علیه این وقایع تاثیر می گذارند. آیا می شود همه را در وقوع جنایت بزرگی مثل هولوکاست یا گولاک مقصر دانست؟ همه مقصر هستند، اما نه به یک اندازه و یک میزان برای اینکه بتوان اخلاق را به صورت کاربردی به کار بست و از شکل فلسفی و انتزاعی خاص در آورد، چاره یی نیست به جز گزینش آن واقعیت های تاریخی که اخلاق را با چالش جدی مواجه می کنند. اگرچه سده بیستم با خوش بینی ناشی از پیشرفت های علمی و فناوری در قرن پیش از آن آغاز شد، اما انسان قرن بیست و یکم نه فقط تجربه دهشت بار دو جنگ جهانی و فجایع ریز و درشت گوناگون صد سال گذشته را پشت سر دارد که به وضوح روی مانیتورهای بزرگ دیده که قرن تازه با برخورد دو هواپیما با برج های دوقلوی نیویورک آغاز شده است. انسان عصر ما دیگر در توهم خوش بینی به سرشت انسان به سر نمی برد و آسوده خاطر دم از اخلاق نمی زند. راستی چه ضمانتی هست که نسل کشی ها، ستیزهای قبیله یی، برپایی نظام های توتالیتر و کشتارهای دسته جمعی در سده پیش رو تکرار نشود؟ در همین 12، 10 سال گذشته شاهد جنگ های مکرر و خونبار داخلی، انقلاب های متعدد، سرکوب وحشیانه مردمان توسط دولت ها، بحران های ویرانگر مالی و رشد بنیادگرایی و تعصبات فکری-ایدئولوژیک بوده ایم، شروری که از سرشت خودخواه و نادان انسان برمی خیزد. شاید به همین خاطر است که باید علیه فراموشی قیام کرد و به یاد آورد و تامل کرد بر آنچه در تاریخ نزدیک مان رخ داده است. «انسانیت: تاریخ اخلاقی قرن بیستم» نوشته جاناتان گلاور با ترجمه افشین خاکباز، کتابی است که به همین هدف نگاشته شده. با افشین خاکباز مترجم این کتاب که به تازگی به همت نشر آگه منتشر شده، گفت وگویی صورت دادیم که از نظر می گذرد:


در تاریخ اخلاقی همه انسان ها حضور دارند از عاملان جنایت‌ها تا تماشاگران، فرمانروایان قربانیان و حتی فیلسوفان و اندیشمندانی که با اندیشه‌هایشان له یا علیه این وقایع تاثیر می‌گذارند. آیا می‌شود همه را در وقوع جنایت بزرگی مثل هولوکاست یا گولاک مقصر دانست؟
همه مقصر هستند، اما نه به یک اندازه و یک میزان برای اینکه بتوان اخلاق را به صورت کاربردی به کار بست و از شکل فلسفی و انتزاعی خاص در آورد، چاره یی نیست به جز گزینش آن واقعیت های تاریخی که اخلاق را با چالش جدی مواجه می‌کنند.
اگرچه سده بیستم با خوش بینی ناشی از پیشرفت های علمی و فناوری در قرن پیش از آن آغاز شد، اما انسان قرن بیست و یکم نه فقط تجربه دهشت بار دو جنگ جهانی و فجایع ریز و درشت گوناگون صد سال گذشته را پشت سر دارد که به وضوح روی مانیتورهای بزرگ دیده که قرن تازه با برخورد دو هواپیما با برج های دوقلوی نیویورک آغاز شده است. انسان عصر ما دیگر در توهم خوش بینی به سرشت انسان به سر نمی برد و آسوده خاطر دم از اخلاق نمی زند. راستی چه ضمانتی هست که نسل کشی ها، ستیزهای قبیله یی، برپایی نظام های توتالیتر و کشتارهای دسته جمعی در سده پیش رو تکرار نشود؟ در همین 12، 10 سال گذشته شاهد جنگ های مکرر و خونبار داخلی، انقلاب های متعدد، سرکوب وحشیانه مردمان توسط دولت ها، بحران های ویرانگر مالی و رشد بنیادگرایی و تعصبات فکری-ایدئولوژیک بوده ایم، شروری که از سرشت خودخواه و نادان انسان برمی خیزد. شاید به همین خاطر است که باید علیه فراموشی قیام کرد و به یاد آورد و تامل کرد بر آنچه در تاریخ نزدیک مان رخ داده است. «انسانیت: تاریخ اخلاقی قرن بیستم» نوشته جاناتان گلاور با ترجمه افشین خاکباز، کتابی است که به همین هدف نگاشته شده. با افشین خاکباز مترجم این کتاب که به تازگی به همت نشر آگه منتشر شده، گفت وگویی صورت دادیم که از نظر می گذرد:

وقتی کتاب را ورق می زنیم، عمدتا با بی اخلاقی ها مواجه می شویم و فجایع و رخدادهای ناگواری را می خوانیم که در قرن بیستم اتفاق افتاده است. منظور نویسنده از تاریخ اخلاقی چیست؟
نویسنده خود به این موضوع اشاره کرده و گفته که اگرچه رخدادهایی که شرح داده ام، تلخ و ناگوار است، اماواقعیت هایی است که در سده بیستم و حتی نوزدهم رخ داده است. او می گوید ارائه تصویری روشن به تنهایی کافی نیست. بلکه نخستین گام شناخت هیولاهای درون است که باعث چنین فجایعی شده اند. این شناخت موجب می شود بتوانیم این هیولاهای خطرناک را در بند کنیم. انگیزه نگارش این کتاب هم همین است: یعنی از یک سو به تصویر کشیدن قساوت ها و بی رحمی هایی که در سده بیستم رخ داده و از سوی دیگر نمایش نقاط قوت و بارقه های امید. از یک سو موضع گیری هایدگر در دفاع از نازی ها را مطرح می کند و از سوی دیگر واکنش انسانی ناقوس زن ساده و مردمان دهکده دورافتاده فرانسوی لوشامبون را به تصویر می کشد. او می خواهد نشان دهد که اگرچه عمق فجایع خیلی زیاد است، اما در انتهای این تونل تاریک و طولانی، نوری نیز دیده می شود که نشان می دهد هنوز می توان امیدوار بود و شاید بشود شرایط را اصلاح کرد.

منظور گلاور از انسانیت چیست؟ آیا تعریفی از انسانیت ارائه می دهد؟
او انسانیت را عمدتا در مقابل وحشیگری و قساوت مطرح می کند و آن را به عنوان همدلی، نوع دوستی و همدردی با دیگران معرفی می کند.

گلاور در مقدمه تاکید می کند که این فجایع و جنایت ها درقرون پیشین نیز بوده است و تفاوت قرن بیستم با آنها این است که از این قساوت ها در قرن بیستم گزارش های دقیق و تصاویر روشن و دهشتناک وجود دارد. به نظر شما چرا باید قرن بیستم برای روایت فجایع اخلاقی انتخاب شود؟ قرن بیستم چه تمایزی نسبت به سایر ادوار تاریخی بشر دارد؟
در قرن بیستم برای نخستین بار در طول تاریخ، در جایی ایستاده ایم که اگر در هر گوشه یی از دنیا قساوت و حادثه یی رخ دهد، می توانیم به سرعت از آن با خبر شویم و در برابر آن واکنش نشان دهیم. این امکان ناشی از پیشرفت های تکنولوژیک است. از سوی دیگر پیشرفت تکنولوژی به گونه یی بوده که اگر جنگی مثل دو جنگ جهانی به وقوع بپیوندد، فاجعه یی بسیار وحشتناک گریبانگیر همه بشریت خواهد شد. بنابراین در قرن حاضر، از یک سو آگاهی به وسیله رسانه ها و شبکه های اجتماعی افزایش یافته و این می تواند واکنش های انسانی را در برابر جنایت ها تقویت کند. اما از سوی دیگر فناوری امکان کشتار سریع و وسیع و خونسردانه انسان ها از راه دور، بدون درگیر شدن وجدان و منابع اخلاقی انسان را فراهم آورده است.

برخی منتقدان رسانه می گویند یکی از دلایل ضعیف شدن شاخک های اخلاقی انسان ها تکرار وسیع شنیدن و دیدن اخبار اتفاقات ناگوار در رسانه هاست، آیا فکر نمی کنید با همین استدلال بتوان به آقای گلاور ایراد گرفت که با شرح جنایت هایی چنین وحشیانه در کتاب، به جای تقویت حس اخلاقی به عادی شدن آنها کمک کرده است؟
من با این نظر موافق نیستم. فکر نمی کنم وقتی خواننده یی فجایعی را که در کتاب توصیف شده می خواند، ازعمق غیر اخلاقی بودن آنها برایش کاسته شود. یعنی فکر نمی کنم سخن گفتن از جنایت های بشری باعث تضعیف واکنش های انسانی در برابر آنها شود. اتفاقا به باور من اگر چنین وقایعی به صورت موارد پراکنده و استثنایی مطرح شوند، ممکن است دقت عمل و واکنش اخلاقی که از انسان ها انتظار می رود را موجب نشود، اما وقتی می بینیم که این جنایت ها در کشورها و مکان های مختلف، با فرهنگ ها و پیشینه های گوناگون و با سوابق تاریخی مختلف، به صورت یک شکل و یکسان رخ می دهد، بیشتر تامل می کنیم و کسانی که اهل اندیشه هستند، بیشتر به فکر فرو می روند. مثلاشاید کشتار رواندا در آفریقا در وهله نخست توجه مان راجلب نکند، اما وقتی همان اتفاق در بوسنی و هرزگوین یا ایرلند هم رخ می دهد، در می یابیم که حتمایک جای کار می لنگد. شاید نقطه ضعفی در سرشت انسان هست که چنین فجایعی را امکان پذیر می کند. نویسنده نیز می کوشد ما را با این نقاط ضعف مواجه کند تا فکری برای جبران آنها کنیم.

آیا می توان این کار را گونه یی ستیز علیه فراموشی خواند؟
دقیقا همین طور است. ایشان این فجایع را از حالت یک فیلم سینمایی تخیلی خارج می کند و ما را از نظر احساسی و فکری با آن درگیر می کند. وقتی کتاب را می خوانیم میان بسیاری از این اتفاقات با رخدادهای مشابه در جامعه خودمان قرینه سازی می کنیم. ما اگر چه مدعی معنویت و دین مداری هستیم، اما هیچ بعید نیست که اگر در موقعیت مشابه قرار بگیریم، دست به همان اشتباهات نزنیم و بهتر از دیگران عمل کنیم. بنابراین اولاباید مانع از فراموشی چنین رخدادهای دهشتناکی شد و ثانیا افراد را وادار کرد که به آنها به عنوان اموری واقعی و ملموس که در عالم واقع و در همین نزدیکی ها رخ می دهند، فکر کنند.

در کتاب دو حوزه اخلاق و تاریخ، هر یک طبقه بندی و دسته بندی های خاص خودشان را دارند. کتاب چگونه این دو حوزه را با یکدیگر آشتی داده است؟
این کتاب کوشیده است تاریخ را با عینک اخلاق بنگرد. نویسنده، نخست اخلاق و مفاهیم اخلاقی را تعریف کرده و در ادامه برخی از بزنگاه های مهم تاریخی سده بیستم را با بهره گرفتن از این مضامین تشریح می کند. در واقع، هدف کتاب ارائه شرحی تقویمی از رخدادها نیست، بلکه رخدادهای تاریخی را پیرامون منابع اخلاقی واکنش های انسانی و محدودیت های این منابع و واکنش ها سازمان داده است. می توان گفت رخدادهای تاریخی محملی برای بررسی این منابع و واکنش ها و محدودیت هاست. نویسنده می خواهد نشان دهد که در ورای وقایع و رخدادهای به ظاهر متفاوت ویژگی ها و ضعف و قوت های کم و بیش مشترک انسانی قرار دارد. برای اینکه بتوان اخلاق را به صورت کاربردی به کار بست و از شکل فلسفی و انتزاعی خاص در آورد، چاره یی نیست به جز گزینش آن واقعیت های تاریخی که اخلاق را با چالش جدی مواجه می کنند.

در اخلاق هنجاری سه گرایش عمده اخلاق وظیفه گرا، اخلاق فضیلت گرا و اخلاق پیامدگرا داریم. با هر کدام از این گرایش ها می توان رفتارها و کنش های بشری را مورد ارزیابی اخلاقی قرار داد. نگاه گلاور در این کتاب بر کدام رویکرد مبتنی است؟
نویسنده از هر سه گرایش استفاده کرده و درواقع رویکردی تلفیقی را به کار بسته است. ایشان معتقد است که هیچ یک از این گرایشات به تنهایی کافی نیست. در واقع واکنش ها و رفتارهای انسان تنها بر منفعت گرایی فردی، یا محترم شمردن کرامت انسانی، یا فضایل اخلاقی مبتنی نیستند و آمیزه یی از این سه، بهتر می تواند رفتارهای انسان ها را توضیح دهد. از این رو آقای گلاور در این بررسی اخلاقی تاریخ، از هر سه گرایش بهره می گیرد و گاهی از منفعت گرایی فردی دفاع می کند، زمانی به شیوه کانت از کرامت انسانی و تکلیف اخلاقی سخن می راند و گاهی از فضیلت های انسانی دم می زند.

در تاریخ اخلاقی همه انسان ها حضور دارند، از عاملان جنایت ها تا تماشاگران، فرمانروایان، قربانیان و حتی فیلسوفان و اندیشمندانی که با اندیشه هایشان له یا علیه این وقایع تاثیر می گذارند. آیا می شود همه را در وقوع جنایت بزرگی مثل هولوکاست یا گولاک مقصر دانست؟
همه مقصر هستند، اما نه به یک اندازه و یک میزان. مسلما سیاستمدارانی که با ترویج قبیله گرایی و آغاز مارپیچ نفرت، جامعه را به سمت جنگ و جنایت سوق می دهند، بیش از سربازی مقصر هستند که می جنگد و شاید خود نیز قربانی همین مارپیچ نفرت است. کسانی که در نظام های توتالیتر، شکنجه را تئوریزه می کنند بیش از شکنجه گران مقصرند. اما هر کدام سهم خودشان را دارند. هیچ کس نمی تواند ادعا کند که مامورم و معذور. زیرا هر فرد به عنوان یک انسان موظف است نسبت به فجایع اخلاقی واکنش نشان دهد. از سوی دیگر، در کتاب می بینیم که گاهی، به ویژه وقتی پای دشمن خارجی در میان باشد، فشارهای اجتماعی و افکار عمومی از بیرحمی حمایت می کنند و حتی کسانی را که واکنش انسانی نشان می دهند منزوی و تنبیه می کنند.

درباره نقش فیلسوفان چه می توان گفت؟ فیلسوفان چه نقشی در اخلاقی یا غیراخلاقی تر شدن فضا ایفا می کنند؟
اتفاقا یکی از پرسش های کلیدی کتاب هم همین است: وقتی فجایع اخلاقی رخ می داد، فیلسوفان کجا بودند؟ ضمن آنکه برخی از فیلسوفان مثل نیچه در به وقوع پیوستن این رخدادها نقش داشتند. یعنی حزب نازی آلمان به نوعی خود را وامدار نیچه می دانست و برخی معتقدند که افکار و اندیشه های نیچه است که در داخل این حزب به کار گرفته شده است. برای مثال بحث داروینیسم اجتماعی که نیچه به آن معتقد است، در شکل گرفتن فجایعی که در شوروی استالینی یا آلمان نازی مطرح می شد، بی تاثیر نبود.

چگونه می توان پیامد اندیشه ها و افکار را پیش بینی کرد؟ به عبارت دیگر آیا می توان و باید بر روند تولید فکر قانونگذاری کرد؟ و آیا خود این کار غیر اخلاقی نیست؟ چون در هر صورت فیلسوفی مثل نیچه که نمی تواند پیامد اندیشه های خودش را بسنجد و از سوی دیگر نمی توان مانع از اندیشیدن او شد.
بحث از اخلاقی بودن یا نبودن قانونگذاری برای اندیشیدن یک موضوع فلسفی است. مسلما هر کس باید آزاد باشد که به هر چه می خواهد فکر کند و آن را مطرح کند. جامعه و مردم نیز مختارند که از این فکر با برداشت ها یا تفسیرهای متنوع استفاده بکنند یا نکنند. اما در هر صورت نمی توان از تبعات و پیامدهای اندیشه گریخت. بحث نیچه به جای خود، آیا دانشمندانی که زمینه ساز ساختن بمب اتم شدند، نمی دانستند چه می کنند؟ شاید در ابتدا واقعا نمی دانستند که کارشان چه پیامدی دارد، اما از یک مقطعی به بعد دیگر نمی توانستند چنین ادعا کنند که نمی دانستند تحقیقات و ابداعات شان به ساختن بمب هایی می انجامد که استفاده از آن به نابودی انسان ها منجر می شود. درباره نیچه هم می توان مثال مشابهی زد. وقتی نیچه می گوید که خاستگاه فرهنگ اصیل بربرها هستند و انسان ابرمرد، انسان شکارچی است، مشخص است که چنین تفکری به کجا می رسد. مسلما دنیایی که براساس افکار نیچه بنا شود، یعنی دنیایی که به جای همدلی، بر آهندلی و سخت دلی مبتنی باشد، دنیایی که سنگدلی و بی رحمی را فضیلت و مهربانی و نوع دوستی را رذیلت و از ویژگی های اخلاق بردگان بداند و دنیایی که برای اکثر مردمان حق حیات قایل نباشد و آنها را ابزاری در دست نخبگان بداند دنیای زیبایی نخواهد بود و بیش از رویا، شبیه کابوس است.

شما چرا از میان کتاب های متعدد درباره اخلاق یا تاریخ این یکی را انتخاب کردید؟
البته این انتخاب توسط دوست عزیز و استاد گرامی جناب آقای خشایار دیهیمی صورت گرفت. اما وقتی کتاب را خواندم متوجه شدم بسیاری از مطالب آن دغدغه من نیز هست. کتاب ازسرشت انسان ها می گوید و من معتقدم که سرشت انسان ها در همه جای دنیا یک شکل است. نمی توان گفت که ما، از فردی در جای دیگر انسان تر یا پست تر هستیم. همه ما فارغ از مرزبندی های سیاسی و ایدئولوژیک، ضعف ها و نارسایی ها و نقاط قوت مشابهی داریم. ما نیز نسبت به یکدیگر بی رحمی و بی اخلاقی های مشابهی داریم. بی عدالتی های اجتماعی در جامعه ما نیز هست و این می تواند زمینه ساز نفرت طبقاتی شود. ما در جامعه یی با تنوع قومی و قبیله یی زندگی می کنیم و باید به مردم بیاموزیم که به این گوناگونی ها احترام بگذارند و به یکدیگر، فارغ از تقسیم بندی های ایدئولوژیک به عنوان انسان هایی با کرامت انسانی بنگرند. در غیر این صورت و اگر تفاوت ها را به رسمیت نشناسیم، این تنوع که گنجینه یی ارزشمند از تمدن و فرهنگ را به ما بخشیده، ممکن است به تدریج و با ایجاد احساس تبعیض و بی عدالتی، مارپیچ نفرتی را ایجاد کند که به سادگی مهارکردنی نباشد.

آیا به نظرتان قرن پیش رو با این پیشینه و تجربه، اخلاقی تر خواهد بود یا غیراخلاقی تر؟
قطعا. درست است که فجایعی که در قرن بیستم رخ داد در سده های پیش تر با ابعاد کوچک تری اتفاق می افتاد، اما خیلی کارهایی که در سده نوزدهم یا سده های پیش از آن رخ داد، در سده بیستم به تاریخ سپرده شد. شکنجه‌های علنی، شقه کردن آدم ها، مثله کردن در ملاء عام و جنایت‌هایی از این دست اگرچه در سده بیستم هم رخ داد، اما در بخش بزرگی از جهان متمدن تقبیح می‌شد و در مقایسه با زمان‌های گذشته کمتر شده است. این نشانه خوبی است و نشان می دهد کسانی که زمام امور مردم و کشورها را در دست دارند، در برابر افکار عمومی حساس هستند .
با گسترش رسانه ها شرایط به گونه یی ا ست که به سادگی نمی‌وان دست به هر جنایتی زد. در همین چند سال اخیر شاهد بوده ایم که هر وقت برخی قدرت هابه دنبال ایجاد جنگ یا کشورگشایی بوده اند، یکی از دشوارترین کارها مواجهه و راضی کردن افکار عمومی است. این در حالی است که مردم همه کشورهای اروپایی از آغاز جنگ جهانی اول استقبال کردند و در کشورهای مختلف، جشن و پایکوبی به راه انداختند. به نظر من امروز سطح آگاهی مردم سرتاسر جهان به حدی رسیده که فریفتن آنها بسیار دشوارتر شده است. بنابراین به طور کلی به آینده امیدوارم.

منبع: اعتماد

آب و هوا

نظرات و دیدگاه ها

مسیولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آن هاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.