پایگاه اطلاع رسانی جماران: شاید به نظر بسیاری عجیب باشد که برخی از بزرگترین متفکران فلسفه ی سیاسی در تاریخ مانند افلاطون، ارسطو از متقدمان و هگل و مارکس از متأخران، دموکراسی و ارزش های منسوب به آن را دست کم در شکلی که ما امروز می شناسیم ناپذیرفتنی می دانستند.

درباره ی رأی این فیلسوفان بزرگ چه در دفاع از آنان و چه در نقد آنان تا کنون تعداد بیشماری مقاله و کتاب به رشته ی تحریر در آمده است و بحث درباره ی این آراء نیز بحثی تخصصی است، اما در این میان، دو چهره یعنی افلاطون و ارسطو برای مخالفت خود با دموکراسی محض، احتمالا علاوه بر کاوش های عقلانی مستقل، انگیزه ی شخصی قوی ای نیز داشته اند: محکومیت سقراط در دادگاه آتن و اعدام او.

افلاطون در جوانی با سقراطِ در سنین پیری همنشین بود و ارسطو نیز شاگرد آکادمی افلاطون بود. نظریه ی سیاسی افلاطون در کتاب «جمهور» او و مخالفت صریح او با نظام دموکراتیکی مانند آتن و نیز مهاجرت شبیه به فرار ارسطو از آتن در وحشت از آن که آتنیان گناهی را که با اعدام سقراط در حق فلسفه کرده بودند دوباره تکرار کنند، هر دو گواهی بر این امرند که این واقعه در تفکر این دو فیلسوف بزرگ دوران باستان بی تأثیر نبوده است.

سقراط بنابر آنچه درباره ی وی مشهور است، هرگز کتابی ننوشت. بلکه برخلاف بسیاری از فیلسوفان دیگر شیوه ای پیامبرگونه در پیش گرفت و با همشهریان خود به گفتگو پرداخت و به همین دلیل هم اکثر آنچه امروز درباره ی او می دانیم از آثار دوست و همراه او (زیرا سقراط همیشه تأکید می کرد که شاگردی ندارد) افلاطون است.

افلاطون تقریبا تمامی آثار فلسفی خود را به صورت نمایشنامه و محاوره (Dialog) نوشته است. در این نمایشنامه ها فردی سقراط نام شخصیت اصلی است و با مردم آتن گفتگو می کند و نظرات آنان را با پرسش های خود به چالش می کشد.

از مسائل مهم حوزه ی پژوهشی مربوط به سقراط و افلاطون، اختلاف نظر بر سر این موضوع است که در کدام یک از آثار افلاطون «سقراط» به سقراط حقیقی اشاره می کند و در کدام اثر سقراط در واقع شخصیتی خیالی است که از زبان او افکار افلاطون بیان می شود. اتفاق نظر عمده ی متفکران بر این است که سقراط چنان که در یکی از مهم ترین رساله های افلاطون به نام «آپولوژی» از او سخن رفته است سقراط واقعی است. این رساله متن دفاعیات سقراط در دادگاهی است که در پایان آن به مرگ محکوم می شود. چه این سقراط، سقراط حقیقی باشد و چه نباشد این رساله بی شک از مهم ترین آثار تاریخ فلسفه و فکر انسانی است.

محاکمه ی سقراط و محکومیت وی به مرگ، بنابر برخی تقویم های وقایع تاریخی (اینجا و اینجا) با روز 15 فوریه 399 قبل از میلاد مصادف بوده است. او در این دادگاه به اتهاماتی از قبیل «انکار خدایان رسمی» و «فاسد نمودن جوانان» متهم شده بود و بنابر گفته ی خود وی در دادگاه، هر یک از مدعیان وی به انتقام جویی از یکی از صنوفی که او نادانیشان را بر مردم اشکار کرده است برخاسته اند.

اما او در این محاکمه خود را متهم به اتهام دیگری می داند: به این اتهام که وظیفه دارد آتنیان را برانگیزد و از خواب غفلت بیدار کند. زیرا در میان آن ها افراد بسیاری از صنوف مختلف وجود دارند که خود را دانا به چیزهای بسیاری می پندارند، بی آنکه واقعا به آن ها دانا باشند. او خود را فرستاده ای از جانب خدای معبد دلفی می داند که وظیفه دارد به خود و دیگران را بیازماید و ببیند که در میان مردم کدام یک به حقیقت دانا است و کدام یک تنها خود را دانا می پندارد.

سقراط در دادگاه خاطره ای از دوست خود که از راهبان معبد دلفی بود نقل می کند. در این خاطره دوست سقراط از خدای معبد می پرسد آیا کسی دانا تر از سقراط هست؟ و پاسخ می شنود که هیچ کس دانا تر از سقراط نیست. سقراط پس از شنیدن این جمله متعجب می شود و هنگامی که به میان مردم می رود تا به خدای دلفی ثابت کند که دانا تر از او هم هست ناگهان در می یابد که او تنها در یک چیز از دیگران دانا تر است: او می داند که دانا نیست، اما دیگران نمی دانند.

سقراط در خطابه ی دفاعیه ی خود ،حتی ترس آدمی از مرگ را از همین شکل توهمات دانایی می شمارد.

به گفته ی او ترس از مرگ جز این نیست که آدمی خود را دانا به چیزی بپندارد که واقعا به آن دانا نیست. زیرا کسی نمی داند که مرگ برای آدمیان بهترین سعادت ها به شمار نمی آید.

پس از این دفاعیات سقراط گناهکار شناخته شد و پس از آن که بار دیگری به او اجازه ی سخن داده شد تا برای خود مجازاتی پیشنهاد کند دادگاه آتن و در حقیقت دموکراسی آتن او را به مرگ محکوم کرد.

در تاریخ فلسفه شاید این مورد یکی از عجیب ترین اتفاقات باشد که یکی از بزرگترین تمدن های باستان که در حکمت و ادب و فرهنگ شاید سرآمد تمامی تمدن های همعصر خود بود، با نظام سیاسی ای که پهلو به نظام های سیاسی مدرن می زند، یکی از بزرگترین فیلسوفان تاریخ را تنها و تنها به جرم فلسفه ورزی به اعدام محکوم کرده است.

سقراط هنگامی که دادگاه حکم به اعدام او داد چنین گفت:

«آتنیان، با این ناشکیبائی نام نیک خود را به باد دادید و بدخواهان و خرده گیران را گستاخ ساختنید. زیرا از این پس عیب جویان به سرزنش شما برخواهند خاست و خواهند گفت مرد دانائی چون سقراط را کشتید. هر چند من از دانائی بهره ای ندارم بدگویان شما خلاف این را ادعا خواهند کرد و حال آنکه اگر اندکی درنگ کرده بودید مقصود شما حاصل می شد. زیرا می بینید که من پیرم و پای بر لب گور دارم. در این نکته روی سخنم با همه نیست بلکه با کسانی است که رأی به کشتن من داده اند. اینک به آنان می گویم: شاید گمان می برید علت محکوم شدن من ناتوانیم از گفتن سخن هائی است که اگر می گفتم از این مهلکه رهائی می یافتم. ولی چنین نیست. راست است که سبب محکوم شدن من ناتوانیم بود، ولی نه ناتوانی در سخن گفتن. بلکه من از بی شرمی و گستاخی و گفتن سخنانی که شما خواهان شنیدن بودید ناتوان بودم و نمی توانستم لابه و زاری کنم و سخنانی به زبان آورم که شما به شنیدن آنها از دیگران خو گرفته اید و من در خور شأن خود نمی شمرم. نه هنگام دفاع از خود آماده بودم برای گریز از خطر به کاری پست تن در دهم و نه اکنون از آنچه کرده و گفته ام پشیمانم. بلکه مردن پس از آن دفاع را از زندگی با استرحام و زاری برتر می شمارم. زیرا سزاوار نمی دانم که آدمی چه در دادگاه و چه در میدان جنگ از چنگال مرگ به آغوش ننگ بگریزد...»

منابع:

- دوره ی آثار افلاطون جلد یکم. رساله ی «آپولوژی» ترجمه ی محمد حسن لطفی

آب و هوا

نظرات و دیدگاه ها

مسیولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آن هاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.