من متولد سال 1337 هجری قمری هستم و در خانواده ، اولاد اول پدر و مادرم بودم.

پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران تا اربعین بانوی بزرگ انقلاب، مرحومه سرکار خانم خدیجه ثقفی، همسر مکرمه رهبر کبیر انقلاب اسلامی، همه روزه بخشهایی از خاطرات این یار و یاور صمیمی امام خمینی(س) را که برگرفته از گفته ها و شنیده هایی از ایشان است و توسط همکار عزیزمان آقای فرامرز شعاع حسینی تدوین شده، ارسال می کند:

مختصری از خودم

من متولد سال 1337 هجری قمری هستم و در خانواده ، اولاد اول پدر و مادرم بودم . وقتی آنها به قم می‏رفتند، دو خواهر داشتم که یکی از آنها فوت کرده است و دو برادر؛ یکی آقا رضا و دومی محسن بود و مادرم یکدانه اولاد بود. پدرش زود فوت کرده بود و مادرش هم شوهر نکرده بود و یک اولاد دختر و یک پسر داشت که آن پسر هم در سال وبایی فوت کرده بود و فقط یک دختر برایش مانده بود. مادرم بعد حامله شد و مادربزرگم به مادرم گفت: «حالا که تو حامله ای، من دخترت را می‏برم» قدیم هم اعیان چند دایه داشتند و مدتی که می‏گذشت اعیان بچه ها را می‏دادند منزل دایه و خرج دایه را هم می‏دادند مثل مادرم که دایه داشت و او تا زمانی که احمد به دنیا آمد و زهرا چهار ساله بود زنده بود . نام او محیا خانم بود. وقتی پدرم که 29 یا 30 ساله بود بفکر افتاد که برای ادامه تحصیل به قم برود من تقریباً 9 ساله بودم. زمانی که آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حائری در سال 40 13 هجری قمری به قم آمد و حوزه علمیه قم که تاسیس شد من تقریبا 7 ساله بودم.

آقا جانم 5 سال در قم ماندگار شد و من نزد مادربزرگم ماندم و اصلاً با آنها به قم نرفتم و آنها هم انتظار نداشتند که من با آنها بروم چون من از اول نزد مادربزرگم مانده بودم و با او زندگی می‏کردم. البته من از 6 ماهگی نزد مادربزرگم بودم و با او زندگی می‏کردم.

نام مادربزرگ من " خانم مخصوص " بود و ما به او " خانم مامانی " می‏گفتیم. وقتی آقا جانم به قم رفت، من با مادربزرگم دو ماه یکمرتبه به قم می‏رفتیم. آن زمان در مسیر تهران - قم ماشین نبود فقط دلیجان و کالسکه بود و ما هم همیشه با کالسکه می‏رفتیم. دو شب هم در راه می‏خوابیدیم، علی آباد و جای دیگر. آقا جانم یک خانه آبرومندی در قم در کوچه آسید اسماعیل در بازار اجاره کرده بود. خانه بزرگی بود. اندرونی و بیرونی داشت با یک حیاط خوب، صاحب خانه هم شخص تاجر و معتبری بود. آنجا را اجاره کردند . در آن خانه یک نوکر داشتیم به نام ذبیح الله و دو کلفت و اشخاصی هم می‏آمدند برای کارهای متفرقه. خانم هم 30 تومان حقوق داشت و با در آمدی که می‏گرفت ما را به مدرسه گذاشت. آن زمان مدرسه ای که درس جدید بدهد دارای کلاسی بود که 20 شاگرد داشت و کسانی که می‏توانستند ماهی 5 ریال بدهند خیلی کم بودند، بنابراین دختران دکترها، تاجرها یا مجتهدین به مدرسه می‏رفتند. ما سه خواهر بودیم که به مدرسه می‏رفتیم و تا کلاس هشتم هم درس خواندیم. البته خواهرهایم آنجا درس می‏خواندند و من در تهران بودم . بعد از اینکه تصدیق ششم را گرفتم و یکسالی گذشت، رفتم دبیرستان بدریه و کلاس هفتم را خواندم. کلاس را که شروع کردم دو ماه گذشته بود و برای زبان فرانسه معلم گرفتم و دو ماه ، پیش یک خانم کلیمی‏درس خواندم. ماهی 2 تومان می‏دادم. آقا جانم که از قم به تهران آمدند، جامع المقدمات را مدتی پیش ایشان خواندم تا کلاس هشتم که صحبت ازدواج من مطرح شد .

ادامه دارد...

نظرات و دیدگاه ها

مسیولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آن هاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.