پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران- منصوره جاسبی: اینجا شمس آباد است، منطقه ای در حوالی روستای گلدسته در جنوب پایتخت که مردمانش تابستان ها به کار در کوره های آجرپزی مشغولند و با هجوم سرما بیکار می شوند اما وضعیت امسالشان اسف بارتر از سال های گذشته است.

خانه که نه اتاقک های نمور، مسکن ساکنان ایرانی و افغان آن است که نه از آب آشامیدنی بهره ای دارند و نه از گاز لوله کشی. آنها حتی از حداقل امکانات بهداشتی نیز برخوردار نیستند.

چه سخت است روزگار این مردمان که باید آمد و از نزدیک دید و کاری کرد...

معصومه؛ ده ساله است اما جثه نحیفش او را کمتر می‌نمایاند. مادر از دنیا رفته و پدر هم راهی دیار کابل شده است و حالا او مانده و گرد یتیمی و تنهایی و غربت.

سرمای پاییز دست و پاهایش را سرخ کرده، نه جورابی و نه کفشی وای به حال سرمای زمستان. می گفت می شود کفشی که برایم می خری دو شماره بزرگتر باشد تا سال های بیشتری استفاده کنم.

چه کوچکند خواسته های او مانند دستان کوچکش، تنها لباس گرم و کفشی می تواند لبخند را به لبانش بنشاند.

بخت آور؛ بانوی سالخورده ای که همه روزگار جوانی و میانسالی اش را پا به پای همسرش در کوره های آجرپزی به پیری رسانده و حالا او زمینگیر است و بخت آور با همه زخم هایی که روزگار بر جسمش نهاده، پرستار اوست.

اکنون دیگر آنها نه توان کار دارند و نه نان آوری و تنها چشمانشان به در است تا کمکی برای گذران ایامشان از راه برسد.

کلثوم؛ بانوی 35 ساله اهل تربت، همسرش 74 ساله است و سرطانی. می گوید حقوق بازنشستگی 350 هزار تومانی کفاف زندگیشان را نمی داد که حالا بیماری نیز اضافه شده است. هر بار رفت و آمدشان تا بیمارستان 30-40 هزار تومانی برایشان خرج می تراشد اما وای به حال روزی که آهی در بساط نباشد.

تا پیش از این او کارگر کوره ها بود اما با اوضاع پیش آمده دیگر نمی تواند کمک خرج زندگی اش باشد.

چه می کند فقر با اهالی اینجا.

عذرا؛ 45 ساله ای که سختی روزگار 60 ساله نشانش می دهد. بیکاری آنها را از تربت راهی تهران کرده‌است اما کدام تهران؟! نیاوران، پاسداران، گیشا حتی راه آهن را نمی گویم، شمس آباد را می گویم؛ کوره های آجرپزی.

پسر عقد کرده ای دارد که سه سال است نمی تواند اتاقی حتی مانند اتاق تاریک خود برایش فراهم آورد تا دست همسر جوانش را بگیرد و به آنجا بیاورد و زندگی اش را آغاز کند.

صدیقه؛ 24 ساله است و اگر چه افغان است اما در همین شهر و دیار به دنیا آمده و حالا گویی او نیز هموطن ماست.

اکنون او مادر طفلی شش ماهه است که هرچند لباس این طفل مندرس است اما زیبایی صورتش توجهت را از لباسش منحرف می کند.

صدیقه اول دبیرستان را که تمام می کند دیگر کار در کوره مجال درس خواندنش را می گیرد و حالا هم دیگر بچه داری و زندگی سخت شمس آباد، فراغتی برای ادامه تحصیلش باقی نگذاشته است.

کلثوم؛ 55 ساله است و از ناحیه پا معلول و تنها تکیه گاهش در زندگی بعد از خدا، عصای چوبی اش است. نه پدر و مادری و نه قوم و خویشی، از دار دنیا برادری دارد که در افغانستان است.

اتاقکش سرد و نمناک است و این فضا بیماری ریه اش را بد و بدتر می کند.

او نه توان کار دارد و نه کاری برایش فراهم است. سخت سخت سخت می گذرد بر او.

آیا متولی ای برای رسیدگی به وضعیت این انسان ها وجود ندارد؟

برای دیدن تصاویر اینجا کلیک کنید.>>>>

آب و هوا

نظرات و دیدگاه ها

مسیولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آن هاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.